هرکس در گلشهر بوده،
او را می شناسد، به خصوص دکانداران، دکانداران از همان روزی او را به یاد دارند،
که در پیاده رو همانجا از حال رفت، زنان آمدند، او را تا کلینک بردند، در کلینک
بستری کردند، به هوش آوردند، بعد او را از کلینک خارج کردند، خواستند که به خانه اش
ببرند، اما او گفت؛ خانه اش گم شده است!
ننه حسین زن دل رحمی
بود، شوهرش هم آدم خوبی بود، او را با خود به خانه اش برد، در خانه اش آب داد، نان
داد، نگهداری کرد، بعد از او درد دلش را پرسید و این که خانه اش در کجا گم شده
است؟
ننه علی همان که این
روزها همه گلشهری ها به نام ننه علی اسپندی می شناسند، شروع کرد به قصه کردن زندگی
اش، و سر ذخیره رنجش را گشود و گفت؛ از دار دنیا یک فرزند داشتم، یادگار شوی خدا
بیامرزم بود، شویم را در جنگ از دست دادم، دشمنان شویم علی را هم می خواستند
بکشند، من با علی گریختم، امدم مشهد، اینجا مهاجر بودم، خودم با چرخ نخ ریسی، نان
خودم و علی را بیرون می کردم، کم کم علی کلان شد، والی بامیان نشد، اما مرد خانه
شد، می رفت سر کار گچ بری، صبح زود می رفت تاریک شب بر می گشت، اما یک شب بر نگشت،
خیلی منتظر ماندم، هرچقد غلبیل و تسبیح در خانه خودم و همسایه ها بود با هاشان
استخاره کردم، استخاره اما گد و ود می امد، در هیچ جای راه نمی داد، من و زن
همسایه و بچه کلانشان از خانه زدیم بیرون، تمام شفا خانه ها را گشتیم، اما خبری
نبود، سر انجام چند روز بعد، یک عسکر آمد و گفت علی پیش ماست، من گفتم، کجاست، گفت
نگران نباشید، حالش خوب است، تا چند روز دیگر باز می گردد، چند روز هم گذشت از علی
خبری نشد، تا اینکه یک روز به خانه همسایه تلفن شان زنگ آمد که علی در زندان است،
بیشتر از آن چیزی نگفت، تلفن قطع شد، گشتم و گشتم زندان را پیداکردم، در زندان علی
را یافتم، وقتی مرا دید اشک دور چشمانش حلقه بست، از پشت تلفن با گلوی بغض گرفته
اش گفت؛ ننه به خدا مه بیگناهم!
گفت برو دادگاه شاید
تو را ببیند، رحم کند، من گشتم و گشتم دادگاه را پیدا کردم، رفتم پیش قاضی اش، یک
شیخ بود، ریشهایش هم خیلی زیبا بود، پیشانی اش سیاه شده بود، رفتم پیشش گریستم،
گفتم علی بی گناه است، قاضی اما گفت، نه علی بی گناه نیست، علی جاسوس است، علی برای
حکومت افغانستان جاسوسی می کند، علی بر علیه اسلام در ایران کار کرده است، او از
نظر دادگاه جاسوس و می باشد. حکم جاسوس خیلی سنگین است، وقتی گفت حکم جاسوس خیلی
سنگین است، ترس بر همه وجودم سایه افکند، بعد از آنروز همه روزه به دادگاه می
رفتم، کم کم شیخ دادگان خودمانی شده بود، یک روز که کسی در شعه نبود برایم چیزی
گفت، باورم نشد، که شیخ از این حرفها هم بلد باشد، آخر پیشانی اش از زیادی نماز
خواندن کبود شده بود، فکر نمی کردم کسی که پیشانی اش به خاطر نماز خواندن کبود
باشه هم عیاش باشه، به من گفت که نجات علی فقط یک راه دارد، گفتم چی راه دارد،
گفت، تو می تونی علی را نجات بدهی، گفتم جانم را بخواهید، علی جانم هست، علی همه
امیدم و آرزویم هست، گفت خوب فردا بعد از ظهر به این ادرس بیا، تا من راه نجات علی
را بگویم، فردایش به ادرسی که داده بود، رفتم، خانه شیخ بود، خانه شیخ در احمد
آباد بود، کوچه هایش مثل کوچه گلشهر شلوغ نبود، تازه پیتو بی ننگا هم نداشت، رفتم
به خانه شان که سوال کرده سوال کرده رسیدم زنگ در را فشار دادم، از پشت آیفون صدای
شیخ بود، گفت کی هستید، گفتم ننه علی هستم، درب باز شد، از پش ایفون گفت بفرمائید
داخل.
من داخل حولی شدم،
وقتی داخل شدم خود شیخ به استقبالم آمد، مرا داخل خانه برد، برایم چای آورد، اما
من گریه کردم، که علی را آزاد کنند، اما شیخ گفت نجات علی فقط یک راه دارد، گفتم،
بگویید هرچه باشد من قبول می کنم، گفت تو اگر صیغه من شوی من می توانم علی را نجات
بدهم، اما من نمی توانستم باور کنم این شیخ جه می گوید، شیخ گفت، من شنیده ام که
بدن زنان افغانی بدون موی هست، به همین خاطر می خواهم صیغه ام شوی، تا از این نعمت
الهی بدون فیض نمانده باشم.
من گفتم نه من این
کار را نمی توانم بکنم، بعد او تفنگ چه را کشی بیخ گوشم گذاشت و....
آن روز من شرمنده تر
از همه عمرم به سوی گلشهر آمدم، وقتی از خانه شیخ بیرون می شدم، شیخ گفت، بو گندوی
افغانی پر موی تر از زنان ایرانی بود، آشغال کثافت و...
چند روز بعد یک نامه
برایم از طرف داد گاه آمد که در بهشت رضا قبر شماره ... متعلق به علی است، علی
شامگاه جمعه به جرم جاسوسی محکوم به اعدام شد و حکم طبق نظر دادگاه اجرا گردیده
است.
ننه علی باز از هوش
رفت، و دوباره ننه حسین تلاش کرده بود که او را به هوش بیاورد، و بعد از آن ننه
علی خانه اش را گم کرده بود، سر چهار راهی ها همیشه بود، گاهی هم از پول دود کردن
سپند خودش سیگار می خرید و سیگار می کشید، گاهی هم می رفت کنار غلام حسین دیوانه
هر دویشان دود در دود بر دنیا می خندیدند، همان کنار جاده با کالاهای ژولیده شان،
عروس و داماد بازی می کردند، و دکانداران گاهی برایشان نان می داد و گاهی هم مقدار
پولی کمک می کردند، اما همه دکانداران اسپند ننه علی را باعث رونق دکانهایشان می
دانستند، می گفتند هر روزی که ننه علی نیاید و دکانشان را اسپند نکند و انها به
ننه علی کمک نکند آن روز در دکان هیچ سوداگری نمی شود، مگس هم پر نمی زند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر