۱۳۹۸ بهمن ۳, پنجشنبه

نکاتی در مورد محقق خراسانی



نکاتی در مورد محقق خراسانی
۱- سنت بازی اجتهاد این بود که مجتهد کسی هست/ میشود که از سوی شخص امام زمان مورد تایید قرار گیرد.
به همین خاطر در طول چندین قرن از تاسیس مرجعیت شیعه هیچ گاهی امام زمان با طلبه های افغانی لطف خوش نداشته و حتا مورد تبعیض هم قرار میداده است، 
محقق خراسانی محور اصلی شکستن این سنت بود.
۲- وقتی طلبه های مشهد پس از نامه شهید مزاری برای شورای مدرسین افغانی مشهد عملن کار مجتهد سازی را شروع کردند، از نظر طلبه های مشهد اعلم همه ملاها خود محقق خراسانی بود، و از او خواستند که علم مرجعیت هزاره ها را بلند کنند، ولی او نپزیرفت و استدلالش این بود که از نظر اقتصادی او وابسته به شهریه حوزه علمیه میباشد، همان روزی که ادعای مرجعیت کند، شهریه اش قطع میشود و خودش هیچ بنیه مالی تامین مخارج خانواده اش را هم ندارد که چای و نان دهد چه رسد به اینکه خرج دفتر و دستک مرجعیتش را بپردازد و قوم پیسه دار هم ندارد.
۳- از نظر محقق خراسانی تایید امام زمان به قول آن آخوند! یعنی ریش و پیسه! به همین خاطر محقق خراسانی استدلال کرد که در میان هزاره ها فقط محقق ترکمنی میتواند عهده دار این مقام شود. چون در میان هزاره ها (در آن زمان) تنها قوم نت و بولت بود که معنای پول را میفهمیدند و به قول عزیز رویش در میان پیسه لول میخوردند!
این بود که محقق خراسانی با پشتوانه اکثریت طلبه های جوان کار به میدان کشیدن محقق ترکمنی را شروع کرد و نتیجه بخش بود.
۴- از نظر محقق خراسانی دیگ مرجعیت یک دیگ کلان و محتوایش پایان ناپزیر بود، به همین خاطر مهندسان مذهب که ایرانی ها بودند به شکل سنتی تلاش داشتند این دیگ تحت عناوین اعلمیت و تایید امام زمان همیشه در کنترل خود ایرانی ها باقی بماند! اما نظر محقق خراسانی این بود که اعلمیت و تایید امام زمان به معنای پول و سر مایه هست! ما با وحدت میتوانیم پول هزاره ها را در مسیر مرجعیت خودی کانالیزه کنیم و این کار را کرد و محقق کابلی نتیجه این وحدت بود.
۵- در سمینار کتابی هم تحت عنوان یادنامه نشر و پخش شد، که توسط رفیق پنج شنبه هایم آقای برهانی! تهیه و تنظیم شده است. بخشهای این کتاب را مرور کردم و دیدم متاسفانه به خاطر حفظ شهریه تیتر خورده و... نمیدانم طلبه های بنیاد اندیشه هم با همان قصد آن را چاپ کرده یا دلایل دیگر داشته است؟ 
یادنامه محقق خراسانی باید با فضای ازادی افغانستان تهیه میشد و بسیار ناگفتنی ها را باید در خود جای میداد.
۶- سمینار با سه سخنران توصیفی نمیدانم تا چه حد میتواند برای خود پسوند علمی بگیرد؟ چون اهل علم نیستم، اما به عنوان رهگذر جاده میگویم که جای نقد و بررسی اقدامات خراسانی خالی بود پس از دو دهه!
باید به این سوال پاسخ داده میشد که وقتی هدف ساخت مرجعیت در جغرافیای تیوریک محقق خراسانی مدیریت پول هزاره ها و استقلال مذهبی هزاره ها از ایران بود! آیا امروز ما به این استقلال رسیده ایم؟
ما پس از قریب سه دهه داشتن مرجعیت هیچ خبری از میزان جمع آوری وجوهات شرعیه داریم؟
ما از موارد مصرف آن کدام خبری داریم؟
وقتی محقق خراسانی به خاطر ترس قطع نان نتوانست علم مرجعیت را بلند کند چرا محقق کابلی به خاطر ترس جان همیشه در قم ماند گار شد و همانجا در خاک دشمنان کشور دفن گردید؟
آیا ما توانسته ایم استقلال مذهبی خود را به دست آوریم؟ اگر نیاورده ایم آیا تیوری محقق خراسنی شکست نخورده است؟ حال باید چه کنیم؟
یونس حیدری



۱۳۹۸ آبان ۱۵, چهارشنبه

آیت الله و بز!

یونس حیدری 
-1- 
فریبا همان زیبای توپل و دوست داشتنی ام در امتداد درخت های سبز ناپدید شد، من با کوله باری از خاطراتی فراموش ناشدنی از سراشیبی کوه پایین شدم، یک راست آمدم به کلبه ام، همانجا که همیشه در تنهایی هایم می رفتم و بر روی نمد میراث مانده از مادر مادر کلانم، می نشستم و مست می کردم و مست می گریستم و در مستی می سرودم شعرهای شرر انگیزی را که در توصیف خدا بود! آه خدای من! حال باز آمده ام تا در ستایش تو بسرایم! اما کجاست شرابم؟ کجاست یاری که برایم جرعه جرعه بیندازد و مرا همراهی کند و با گیسهای پریشانش تا افلاک پرواز دهد! آه خدای من! امشب، شراب ندارم! آه خدای من امشب هیچ گنبدی نیست که در آستانش دخیل ببندم و از نوک آن جرعه جرعه بمکم و خدایم لب بگشاید و بنالد و بگوید که دردم می اید! خدایا! کجایی؟ چرا نیستی؟ تا من لبهایت را ببوسم، تا من گلوی بلورینت را در میان لبهایم فشار دهم و نفست بند بیاید و اشکهایت جاری شود و من در زیر باران اشکهایت وضوی نجابت بگیرم و نماز پرستش در استان کبریایی پستانهایت اقامه نمایم! آه خدای من! چرا ترک من کردی و رفتی و مرا در این کلبه رها کردی تا در نبودنت اشک بریزم و اشک بریزم و اشک ... تا ... 
-2- 
مردان قریه برفها را با بیل به یک سوی می اندازند، برفها چون کوهی قامت بلند می کنند، مردان محوطه کلانی را خالی از برف می کنند، به زمین می رسند، زمین به روی مردان ترشیده روی لبخند می زند، مردان ترشیده با عصبیت تمام زمین را حفر می کنند، گیلها خلاص می شوند، به خاک مرتوب می رسند، خاک را از زمین بیرون می اندازند، زمین را به اندازه خفتن یک انسان حفر می کنند! شاه برات عرق از پیشانی اش پاک می کند، دستمال را بر گردن محکم تر می بندد، قبر دوم را مشغول کندن می شود. با تمام قدرت بیل را به عمق زمین فرو می کند و خاک را به طرف برفها می اندازد، در حالیکه عرق از پیشانی اش چکه می کند، از درون قبر بیرون میشود و صدای اهالی که بلند می گویند لا اله ال الله به گوش می رسد. آیت الله با ریش بلند عینک سیاه، پیش و چند نفر که جنازه بر دوششان می باشد به دنبال ایت الله به سوی قبرستان می ایند، ایت الله پای خودش را دقیقن بر روی چیر برف می گذارد تا مبادا پایش در انبوه برف فرو رود و تا اعماق گور شود. مردان جنازه به دوش همچنان به دنبال ایت الله می ایند و جنازه را به قبرستان می رسانند، ایت الله بر روی برف نماز جنازه می خواند و جنازه را در گور دفن می کند و با دفن جنازه دوم ذکر مصیبتی از کربلا می کند و به یاد همه می آورد که آنجا جنازه ها بر زمین بود و کسی نبود تا آنها را دفن کنند و زینب همانند مرغ بال شکسته خود را به هر طرف می زد و موی خویش می کند و مویه می کرد! مردم به یاد عزیز از دست رفته شان می گریستند و مصیبتی را که ایت الله به شکل میراثی برایشان تکرار می کرد، با حق حق گریه هایشان همراهی می کردند و ایت الله از زیر عینک به همه مردمانیکه برسر قبر در حصار برفها سرهایشان پایین بودند و اکشهایشان جاری نگاه می کرد.

 -3- 
هنوز خروس اذان نگفته است، هوا تاریک تاریک است، عزیز اسب را جل کرده است، خاتون به همراه الهه سوار اسب می شوند، عزیز افسار اسب را می گیرد، حرکت می کند، از میان انبوه برفهای پیش آغیل خارج می شود، خود را به کمر کوه برابر می کند، تمام کوه در زیر برف مدفون است، اثری از زمین وجود ندارد، تا چشم کار می کند سفید هست و سفید! من و عظیم به دنبال اسب می رویم، من اما هنوز راه رفتن بر روی برف آن هم سورچه را یاد ندارم، صدای عزیز می اید که فقط پایت را به جای پاهایی که پیش از ما گوسفندان گذاشته اند بگزار تا در اعماق برفها فرود نرود! من چنین می کنم، با احتیاط قدم بر می دارم، مبادا پایم در اعماق برفها فرو رود! کم کم هوا روشن می شود، در دامنه ای کوه تراکم برف زیاد هست، برف می شکند، پاهای اسپ تا سینه گور می رود، خاتون با الهه کوچک بر روی اسب هستند، اسب قدرت بیرون کشیدن پاهای خود را ندارد، عزیز خاتون و الهه را از روی اسبپ پایین می کشد، با زحمت زیاد، اسب را از میان برفها بیرون می کند، و اسب خود را در مسیر چیر عیار می کند، و به سوی قله کوه اماده رفتن می شود، خاتون سوار اسب می شود، دوباره الهه را در بغل می گیرد، در میان لحاف پشمی ای که مادر بزرگش درست کرده است می پیچد تا از گزند سرما در امان بماند، عزیز با چوب دستش پیش، اسب به دنبالش و عظیم در پی اسب و من آخرین نفری هستم که این کاروان کوچک را تشکیل می دهیم. آرام آرام افتاب می تابد، عزیز در دلش ترسی حولناک جای می گیرد و می گوید اگر دیر تر شود، افتاب گرمتر گردد، چیر ها بر اثر تابش افتاب سست میشود و پای اسب گور می رود و رسیدن به قریه بعدی دشوار می گردد. باید بر سرعت خود افزود، تا پیش ازگرم شدن هوا به پناهگاه جدید رسید. در سراشیبی کوه قرار می گیریم، در دور دست چشمم به گله ای گوسفندانی می افتد که در میان برفها در حال حرکت هستند، پیشاپیش گله بزی عظیم با ریشی انبوه در حرکت هست، چند بز کوچک به دنبال آنهاست، و در پس بزها گوسفندان و در نهایت چوپانی با چوپی و تبراقی در پشت در حال حرکت هست. از عظیم می پرسم که چرا چوپان در انتهای گله است؟ عظیم می گوید در برفها بز بزرگ هست که همیشه پیش هست و برف را چیر می کند، راه جور می کند، و دیگر گوسفندان و بزها عادت دارند که فقط پایشان را به جای پای همان بز بزرگ می گزارند و در نهایت برفها کوبیده می شوند، و راه جور می شود تا آدمها از ان مسیر به مقصد برسند. یک لحظه چشمم به ریش بز بزرگ می افتد، احساس می کنم زیر درس مغنی لبیب حجت هاشمی در حوزه مشهد نشسته ام و هر کلمه ای که می گوید ریش عظیمش بیشتر از لبهایش تکان می خورد و همیشه وقتی جایی می رود دیگران کوشش می کنند پایشان را به دنبال پای او بگزارند و به قول اهل فضل تقلید کنند، و با خود می گویم راستی گوسفندان تقلید را از آدمیان آموخته اند یا آدمیان از گوسفندان؟ راستی چه وجه مشترکی بین ایت الله و بز هست که هر دو باید پیش قدم در همه جا باشند؟ که ناگهان صدای فریاد عزیز چرتم را می شکند، اسب از کمر کوه پایش از چیر خارج شده است و به سوی دامن کوه در حال لخشیدن است و خاتون به یک طرف و الهه در سوی دیگر به سوی انتهای دره... 
-4- 
چیزی شبیه سنگی بر رویم می خورد، از جایم می پرم، تمام وجودم در زیر عرق خیس خیس هست، و می بینم هنوز بر روی نمد به جای مانده از مادر، مادرکلانم افتاده ام و در سوگ فریبا خدای یک دانه من که مرده است گریسته ام! و اشک و عرق در آمیخته است تا من به تنهایی خود ایمان بیاورم! 
پایان

۱۳۹۸ مهر ۵, جمعه

اگر رئیس جمهور شدم



دهم
نامه ای از گور
فرزند دلبندم جناب محترم کانديد شکست خورده!
سلام عليکم!
1- مايل هستم که همين جا برايت ياد آور شوم که نامه اي را که در خواست استمداد کرده بودي از من تا از گور هم که شده است برايت رأي جمع کنم، مواصلت شد و پيام جناب عالي را با تمام وجود خواندم و اما لازم به جواب دادن در آن زمان ندانستم و اينک نکاتي را جهت ياد آوري براي تو که هنوز سر کشي مي کني و روح عصيان و تمرد حتا در برابر حق هم در وجودت زنده است، ياد آور مي شوم!!
2- مايل هستم سخنم را از آنجا برايت آغاز کنم که تو روزي که به همراه ديگر بستگانم آمديد و تابوت من را در کنار خاک قبرستان از روي شانه هاي تان بر زمين نهاديد و من را از تابوت بيرون کرديد و در داخل قبر گذاشتيد و رفتيد و من تنهاي تنها ماندم، که در اين تنهايي بر من چه گذشت بماند براي روز و روزگاران ديگر ولي آنچه را که مي خواهم براي تان خبر بدهم اين است که ساعتي از گذاشتن من در گور بيش نگذشته بود که يکباره متوجه شدم سنگهاي لحد به شور خوردن افتادند، اولش ترسيدم که مبادا کدام مرد نا محرمي آمده باشد حتا به زنها در گور هم زبانم لال مباشرت های شرعیه کنند و... ولي اين تصور لحظاتي بيش دوام نکرد که ديدم يک مرد پشم آلو که خيلي هم ريشهاي خودش را منظم شانه کرده بود، و لنگی سیاه هم بر سر داشت، يکي يکي سنگهاي لحد را بر داشت و بعد ديدم دست خودش را به سوي من دراز کرد، زبان هم که نداشتم تا فرياد کنم و او چون مي دانست که صداي مرده را هيچ کس نمي شنود با دلي آرام و قلبي سرشار از اميد و با تجربه اي که از حرکاتش پيدا بود به همراه داشت آمد به آهستگي کفن من را از جانم لوچ کرد و من را لوچ لوچ در داخل قبر گذاشت و دوباره همه آن سنگ ها را از نو چيد و ...
3- اين واقعيت را از اين جهت برايت گزارش دادم که اين جامعه از يک چيز رنج مي برد و آن ضعف و فقر اقتصادي است، جامعه اي که در ضعف اقتصادي غرق است در آن جامعه هيچ چيز ارزش و اهميت ندارد، جامعه اي که در آن انسان گرسنه باشد، در آن جامعه همه چيز ممکن است و خلاصه جامعه اي که در فقر و نکبت به سر برد، از آدميان آن جامعه توقعِ "نه ربودن" کفن مرده را نبايد داشت، چون مي داند که ديگر کسي به سراغ آن مرده نخواهد رفت و حتا اگر هم برود قبرش را نخواهند شکافت که در آن زير خاک کرمها چگونه جشن بر پای داشته اند و گوشت جسد او را با خود مي برند در سوراخهاي خانه خودش، انبار مي کنند تا در زمستاني سرد از آن تغذيه کنند و...
فرزند دلبندم، کانديد شکست خورده رياست جمهوري افغانستان!
همه سخنم اين است که جامعه تو از فقر و نکبت رنج مي برد و درد آور تر اين که در طول تاريخ اين کشور فقير و بيچاره همه آرزو داشته اند که بر انسانهاي سوخته و تکيده و بيچاره اي که جز پوست و استخوان از آنها چيزي نمانده است؛ حکومت کنند و امروزه که اندکي تاريخ اين سرزمين دگرگون شده است تو هم توقع کرده اي که بر اين مردم حکمروايي کني و نه اينکه مرهمي بر زخمهاي ناسورشان باشي!
اگر جز اين بود مطمئن هستم که اين همه لج و لج بازي نمي کردي و تن به قواعد بازي مي دادي، قواعدي را که اولش خودتان قبول کرديد ولي وقتي در آن مزه شکست را چشيديد به جاي مزه حکمروايي بر آن خورده گرفتيد و هزار عيب و علت!!
من امروز مي خواهم نصيحتي براي تو بکنم، اين نصيحت را از آن جهت برايت مي کنم که دلم براي تو و همه فرزندان آن ديار مي سوزد، هر چند که تو در آن نامه خود گستاخانه ياد آور شده بودي که من پدر کلان تو را به دام خود انداخته بودم، بله من اين را براي خود افتخار مي دانم، آن چنان افتخاري که وقتي در سن  نمی دانم چند سالگي من را مي آوردند که دفن کنند يک تار گيسوي من هم سفيد نشده بود، چون زندگي را با شادي و شعف گذرانده بودم و براي خود بر آنچه کرده بودم مي باليدم!!
من بر سنتي نه گفته بودم که تا کنون شما نتوانسته ايد ادامه آن سنت را بشکنيد و حتا خود را اصلاح کنيد! من به سنتي نه گفته بودم که آن سنت زن را چون پنيري براي زاغي مي دانست، اين زاغ بود که زن را مي آمد و از هر کجاي مي ربود و با خود مي برد و از تمام غرايض انساني اش او را جدا مي کرد و گستاخانه بر او حق مالکيت خويش را اعمال مي نمود، من به چنين سنتي "نه" گفتم! من با اين کار خود در قبيله خود اين جبهه را باز کردم که زن انسان است، زن همانند مرد مي تواند که عاشق شود، زن همانند مرد مي تواند دلي را به دست آورد و دلي را از خود برنجاند!! زن و مرد دو انساني هستند که مي خواهند باهم اين دنيا را در کنار هم و براي يک ديگر بسازند، و در اين سازندگي نيازمند يکديگرند، نه نيازمند مالکيت ديگري!!
من آمدم در قبيله تو که هنوز هم متاسفانه همان نظام و همان سيستم ادامه حيات مي دهد و تو بي آنکه بر آن نه بگويي به من طعنه وارد مي کني من آمدم و براي اولين بار پدر کلانت را سوار بر الاغ، اسب، قاطر و شتر کردم و خود افسار آن را گرفتم و او را به مقصد مي رساندم تا به همه بفهمانم که زن انسان است و زن مي تواند مردي را دوست داشته باشد و خود خادم آن مرد بي آنکه آن مرد را در جوالي و چه ميدانم در پشت روپوشي پنهان کند تا ديگران او را نبيند!!
من آمدم در چنين جامعه اي بر آن سنت هاي کهن و دست و پاگير نه گفتم تا گام به گام جامعه به سوي شدن پيش رود و از بودن جاهلانه خويش خارج شود، و من آرزو داشتم که روزي افغانستان گل سر سبد دنيا باشد ولي نه چنين که شما راه را گم کرده ايد و مي رويد و از دختران به نام آزادي به سوي هرزگي دعوت شان مي کنيد، من مي خواستم که زن انسان باشد و وقار و شخصيت انساني خويش را حفظ کند و...
4- اما تا کنون در خم يک کوچه مانده ايد، وقار و شخصيت و متانت زن را در پس ويترينهاي مغازه هاي لوکس به حراج نهاده ايد و از آنها صرف در جهت جلب و جذب مشتري استفاده مي کنيد به بهانه اين که مي خواهيد آزادي بياوريد.
5- من مخالف هيچ چيز نيستم ولي موافق در صورتي با پديده اي مي توانم باشم که آن چيز را از تعقل و تفکر و تدبر لازم انتخاب کرده باشند و حتا اگر اشتباه باشد برايم قابل احترام است، چون مي دانم که در آن صورت براي چنين ريختي شدن ساعتها انديشه کرده است و باز هم يک کلام بگويم و آن اينکه همه اينها بر مي گردد به فقر!!
فرزند دلبندم! کانديد شکست خورده رياست جمهوري!
تو اگر در سرزمينت واقعا مي خواهي کار کني و سرزمينت را به گفته خودت آباد و سر بلند کني، بايد بروي از آن دور ترين نقاط کشور که زنان روستايي از خاموشي صبح تا خاموشي شب کار مي کنند، و حتا آنقدر کار مي کنند براي شکم خودشان و شکم فرزندان شان که يادشان مي رود که کودکشان در گهواره مانده است و هنوز که روز به پايان خود نزديک مي شود شير نداده است، چون خود چيزي نخورده است!!
اين صحنه ها را من خود بارها و بارها در روستاها ديده ام کودکي به خاطر نداشتن شير مادر و ديگر مواد غذايي جان داده است و...
فقر!
تو براي نابودي فقر اگر قيام کردي!
تو اگر براي نجات جان آن کودک که به خاطر سوء تغذيه مادرش جان مي دهد، اقدامي کردي و او را از مرگ نجات دادي، و سرزمينت را با دستان خود نه با زبان خويش، آباد کردي، بر سر هر رودخانه اش پلي احداث کردي، و در هر کوچه باغ و پس کوچه آن جاده اي را بردي تا آن دهقان بيچاره محصول دهقاني و کشاورزي خويش را بياورد تا در معرض خريد و فروش در شهرهاي کلان قرار دهد آن زمان تو حقيقتا يک رئيس جمهور هستي، بي آنکه بر آن چوکي لعنتي به قول خودت تکيه کني!!
چرا که سالها بر آن چوکي آدميان رفتند و تکيه دادند ولي دريغ که در آنجا ضحاک هاي ماردوشي شدند که فقط از مغز سر انسان هاي بي بضاعت تغذيه مي کردند و تو نيز يکي ديگر از آنها مي شدي.
سخن بر سر اين است که بيا و صادق باش، بيا و ديگر سر شيطنت را در آغوش نگير بر اين مردم ناروا مبند، بگذار تا اين مردم گامهاي آهسته خويش را به سوي غناي اقتصادي، فرهنگي، فکري و... بر دارند و تو اگر مي تواني آنها را به سوي رسيدن به چنين هدفي کمک شان کن!
قربانت
مادر کلانت از گور

https://t.me/joinchat/AAAAAEZnRgVrdcdZbg7_yg

متن کامل مجموعه طنز اگر ریس جمهور شدم از این کانال قابل دریافت است



۱۳۹۸ مهر ۲, سه‌شنبه

من نگرانم

ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ
من نگرانم!
یونس حیدری
۱- بر خلاف شایعاتی که نشر شده است که تیم عبدالله با حمایت روسها همانند ونزویلا پس از انتخابات بحرانهای خیابانی را تدارک دیده است و...
باید بگویم عبدالله دیگر هرگز خواب رای انتخابات قبلی را نمییتواند ببیند، تا چه رسد در بیداری! از نظر من عبدالله از همکنون بازی را باخته است، این باخت دلایل زیاد درون تاجیکی و موتلفین ازبیک و هزاره اش دارد، که تحلیل آن د این کوتاهه  قابل طرح نیست.
۲-ترجیح من پیروزی اشرفغنی هست، اشرفغنی را نسبت به همه کاندیدان اصلح میدانم زیرا: اول توانسته است کمیشن کاران قومی را به انزوا بکشاند، کسانی که اقوام را گوسفندان موروثی خود میدانستند و هر بازاری که لازم میشد برای منافع شخصی خویش لیلام نماید،
دوم، غنی حد اقل به جمهوریت  و آزادی بیان و... اعتقاد دارد و برای آن تلاش نسبی میورزد.
سوم، بودن دانش در این تیم است.
دانش از نظر من خوبی ای که دارد این است که حد اقل دارای یک خط فکری روشن فرهنگ محور میباشد، حد اقل معتقد است که تا زمانیکه جامعه از نظر توسعه فرهنگی  دچار تغییر و دگرگونی نشود، تغییرات اساسی با تغییر نظامهای سیاسی و توسعه سیاسب پدید نخواهد آمد!
ما در این چهار دهه نظامهای کمونیستی، اسلامی، امارتی و جمهوری را تجربه کردیم، اما هیچ گاهی به کیمیای عدالت دست نیافتیم و هیچ گاهی خط انسانی در این جامعه پدیدار نشد و همه اسیر قبیله بودیم و در نتیجه آتش فتنه شعله ورتر از دیروز گردید.
در نگاه دانش این خوبی وجود دارد که ما برای رسیدن به عدالت حد اقل باید به توسعه فرهنگی بپردازیم و تغیر فرهنگ قبیله را به فرهنگ انسانی محور مبارزات خود قرار دهیم.
کار ندارم که این نگرش در مقام رتبه بندی نظری مقام چندم را میگیرد، در مقابل اولویت بندی توسعه اقتصادی ، سیاسی و... اما او در این راستا قدم بر میدارد و عمل میکند، هر چند دارای لغزشهایی هم بوده باشد  اما برای من ستودنی هست.
۳-اما نگرانم
نگرانی من از نفوذ معنوی حکمتیار در میان توده های تاجیک، ازبیک و پشتون است که دارای رای طبیعی میباشد، در حالی که خبرهای جسته و گریخته از هزاره جات هم به گوش میرسد که اعضای حزب اسلامی که از هزاره ها و سادات بومی میباشند فعالیتهای منظم تشکیلاتی دارند و....
نگرانی من آمدن حکمتیار است، اگر مردم کمی غفلت کنند، حکمتیار میتواند با رای پاک فرا قومی و فرا مذهبی و منطقه ای رییس جمهور شود.
اگر حکمتیار رییس جمهور شود در جامعه عقب مانده افغانستان، او همانند رفیقش ملا خمینی آخوند جمهوریت را تعطیل و اسلامیت را تطبیق خواهد کرد و شمشیر اسلام به درازای هزارو چهارصد سال سرهای زیادی را برای سیراب سازی شجره طیبه اسلام! از تن جدا خواهد کرد.
من از همه عزیزان خواهش میکنم هوشمندانه عمل کنند.
والسلام

۱۳۹۸ شهریور ۱۸, دوشنبه

کلبی حسین


یونس حیدری 
پل سوخته بیشتر از همیشه راه بندی بود، خسته شده بودم، از این همه راه بندان، از موتر پیاده شدم و قدم زنان حرکت کردم، چشمم به خیمه ای افتاد که چند تا جوان به نوبت ایستاده بودند تا تیغهای شان را تیز کنند! من هم اندکی ایستادم، جوانی تیغهای زنیجر زنی اش تیز شد و پیسه اش را تحویل داد و حرکت کرد! من هم همراهش حرکت کردم، بیر و بار زیاد بود، امکان تیز رفتن نبود، از او سوال کردم چی بود که تیز کردی؟
نگاهی به سویم کرد و گفت: تیغهای زنجیر بود
گفتم برای چی این تیغها را تیز کردی؟ 
گفت مگر نمی دانی؟ 
گفتم: نه!
گفت: فردا عاشوراست! 
گفتم خوب عاشورا که بود باید تیغ تیز کنی؟ 
گفت: بله باید به یاد حسین تیغ زد و خود را پاره پار کرد!
گفتم: چرا؟ مگر حسین چه نیاز دارد که تو خود را پاره پاره کنی؟ 
گفت حسین نیاز ندارد، اما این ماییم که به شفاعت او نیاز داریم! 
گفتم شفاعت چیست دیگر؟ 
گفت: شفاعت یعنی پا در میانی! یعنی وقتی تو می خواهی پیش ریس جمهور بروی مستقیم که نمی توانی بروی، باید یک وکیلی یا وزیری برایت واسطه شود تا بتوانی رییس جمهور را ببینی، حالا که اینجا قصه بالاتر از ریس جمهور دیدن است، اینجا انسانهای گناه کار می خواهند خدا را ببینند، باید کسی داشته باشند که در دربار خدا کمیشن کاری کند! حسین بهترین کمیشن کار و بهترین واسطه است در دربار خدا! 
مانده بودم چه بگویم! حقیقتن فکرم کار نمی کرد! دربار خدا! واسطه! کمیشن کار و... گفتم حال تو که پیش خدا بروی چه می کنی؟ 
گفت: دیوانه من به خدا کاری ندارم، مگر نمی بینی همین موتروانها وقتی اسناد موترشان را نو می کنند هیچ به ریاست ترافیک نمی روند؟ اسنادشان را می دهند به کمیشن کار! پیسه هم به کمیشن کار می دهند، او دو روز بعد اسناد نو شده را از ریاست ترافیک می آورند و به اینها می دهند! ما هم به خدا کار نداریم! حسین که بود خدا اسیر دستان حسین است! 
گفتم: یعنی تو هم می خواهی اسناد موترت را توسط حسین نو کنی؟ 
گفت: عجب خری هستی! راستش را بگویم من امسال بیشتر از هر سال دیگر به حسین نیاز دارم! 
گفتم چه نیازی؟ 
گفت: امسال من بیشترین گناهان را مرتکب شده ام! 
گفتم: حسین برای گناهان تو چه می تواند بکند؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت خیلی خری! مگر نمی دانی حسین همه کاره دربار خداست؟ 
گفتم مثلن تو امسال چه گناهانی کرده ای؟ 
گفت بگویم یا نگویم؟ میگم تو که هیچ گوهی خورده نمی توانی!: 
بعد ادامه داد امسال به لطف خدا سال خوبی بود، تقریبن هفته دو تا موبایل می زدم، گاهی هم پلیت های موترها را باز می کردم، چند باری چند تا خر نفهم پیدا شد که فکر می کرد موبایلش از چانش بیشتر می ارزد با چاقو شکمش را سوراخ سوراخ کردم تا عبرتی باشد برای کسانیکه نمی خواهند موبایل بدهند و... 
گفتم حالا با این همه گناه می خواهی چه کنی؟ 
گفت خوب موضوع همین است دیگه! فردا عاشوراست، میرم به یاد لبان تشنه حسین خوب گریه می کنم، بعد با این زنجیرهای تیغ دار بدنم را به یاد حسین پاره پاره می کنم و به حسین میگویم که میبینی؟ کلبی حسین همان معدن معصیت الهی در دشت برچی آمده است در عاشورایت مثل خر عر میزند و میگرید،همو که پیش هیچ کس سر خم نکرده، پیش تو به خاک می افتد، خودرا غرق خون میکند! میبینی؟ و حسین وعده داده است که هرکس به یاد او اشکی بریزد او در پیشگاه خدا شفاعت خواهد کرد و تمام گناهانش اگر به تعداد ریگهای بیابان هم باشد،بخشیده خواهد شد و گناه کلبی حسین مگر چقدر است؟ در یک سال چند قتل کرده است؟ در یک سال چقدر مگر موبایل دزدیده است؟ و... من فردا بعد از زنجیر زدن و گریه کردن به یاد حسین تمام گناهان یک ساله خود را پاک می کنم و سبک بال به زندگی ام ادامه می دهم تا سال دیگر و عاشورای دیگر!!
۱۸/۵/۱۳۹۸

۱۳۹۸ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

۱۳۹۸ خرداد ۲۷, دوشنبه

اعلمیت، پیش شرط جریانهای مافیایی مرجعیت!




یونس حیدری
اپیزود اول:
دو خاطره:
1-      ملا اراکی،  بزرگ مرجعیت قم وقتی مرد، من در شهر ملا پرور قم بودم، دوستی داشتم که در چاپخانه های ایرانی ها کار می کرد، از جریانات چاپ هم خبر هایی دقیق داشت، نقل می کرد، یک شب بعد از مرگ اراکی پنجاه رساله عملیه از پنجاه آخوند همزمان زیر چاپ رفت،که ادعای مرجعیت داشتند!
چندی بعد شنیدم بعضی از این مراجع سراغ سرمایه دارها رفته اند و با آنها وارد یک معامله جالب شده است!
جناب مجتهد از سرمایه دار خواسته است که وجوهاتش را به او بپردازد، و پس از پرداخت تحفه آقا امام زمان را برایش هدیه می دهد! جناب تاجر مثلن ده ملیون وجوهات شرعی خودش را امروز تحویل مرجع می داد و رسید کامل دریافت می کرد، فردای آن روز جناب مجتهد یک بسته که حامل پنج ملیون هدیه حضرت ولی عصر بود به عنوان تحفه و برکت تجارت اقای تاجر برای او می فرستاد!
2-      چندی قبل هم اشارتن یاد آور شدم جریان مرجعیت آقای محقق کابلی را و اینجا بازگو می کنم، که در آن زمان همه علمایی نجفی ای که وجود داشتند، اننگشت اعلمیت را به اصطلاح به سوی مرحوم محقق خراسانی نشانه می رفتند، اما او به همه تفهیم کرد که اعلمیت در مرجعیت پیسه و قبیله پیسه دار است! کسیکه در میدان مرجعیت می رود، باید از سوی قبیله اش در میدان با جیب خالی، دستر خوان خالی، دفتر خالی باقی نماند!!
هزاره های آنروز!  اکثریت شان فقیر بودند، و محقق خراسانی از قبیله ای بود که همه شان امروز کار می کردند تا شب و صبح بخورند، یعنی ثروتی نداشتند که چیزی بنام سهم سال را بفهمند، گیریم سهم سال داشته باشند، غریبی که تا شب حمالی و یا گیل کاری و یا گاو داری کار می کرد مگر چقدر پس اندازش می شد که سهم سالش بتواند چرخ غول پیکر اجتهاد را بچرخاند؟ به همین خاطر بود که محقق کابلی در میان هزاره های آنروز تنها گزینه اعلم در حوزه اقتصادی و قبیله ای در میان هزاره ها بود!! در حالیکه همان زمان غولهای نجفی دیگری هم آنجا بودند، چنانکه امروز هم هستند، اما نانی برای خوردن ندارند، تا چه رسد به اینکه خواب مرجعیت را بنگرند، در این مافیا بازار مذهبی!
اپیزود دوم:
با مرگ امام اول هزارهای شیعه مذهب جناب محقق کابلی موجی از شادی و شور و شعف در فضای مجازی میان هواریون امامان در کمین! ایجاد گردید که برای من مایه تاثر و تاسف بود! البته بعضی از این امامان واقعن زیبا با سکوت برخورد کردند، اما بعضی دیگر تا مرز تهمت زنی در فضای مجازی پیش رفتند!
1-      گاهی آدم چیزهایی را می بیند، و می شنود در این دنیا که می ماند چه بگوید! مثلن اقای الف خیلی ادعای روشنفکری دارد، ادعای دلسوزی دارد، ادعای چیز فهمی هم دارد، در خلوت همه سنتها را نقد می کند، ادعا می کند که همه شان افیون است، اما همین اقای الف بعد از مرگ امام اول هزاره ها در کنار یک امام کاندید! که نمی دانم قومایش هست یا همشهری اش قرار گرفته است و به شدت از او کمپاین می کند  و بر علیه اعلم های اقتصادی دیگر می تازد و صدها بر چسب در فضای مجازی بر آنها وارد می کند تا کاندید امام! او برنده میدان امامت شود و پیداست که برای خود نیز جیبی به درازای تاریخ جوال کشور دوخته است!
2-      حرف من این است، تا کی ما زندگی دو گانه باید داشته باشیم؟ چرا همین آقایان الفی! که در کنار کاندید امامان ظهور کرده اند، اول جیبهای خودشان را قیچی نمی کنند؟ دوم چرا نمی ایند وارد فضای رقابت سالم شوند؟ مگر فلسفه وجودی اجتهاد استنباط از احکام شرعی بر اساس نیاز زمان و مکان نیست؟
اگر اجتهاد به معنای اعلام آرای به روز رسیده می باشد؟ بیاید اعلام کنید که مراجع شیعه در طول تاریخ چند درصد توانسته اند نو آوری در فتواهایشان کنند؟
ایا امروز زمان آن فرا نرسیده است که با اجتهاد های تازه وارد میدان رقابت و به جستجوی مرید یابی رفت؟ ما چه بخواهیم و چه نخواهیم تا کنون دو کاندید امام یکی ارام و دیگری با شدت اقدام به صدور فتواهای جدید کرده اند، یعنی امام فیاض و امام محقق نسب! اما دیگران در کجای این بازی قرار دارند؟
ادعا کرده اند، که ماهانه بیشتر از صد ملیون افغانی در آمد دفاتر اقای محقق کابلی از منبع وجوهات شرعی داشته است! اگر این رقم در افغانستان صحت داشته باشد، نشان می دهد که ما با ارقام وحشت ناک اقتصادی مواجه هستیم، زیرا در آن زمان تنها دفاتر امام کابلی فعال نبودند، بلکه بسیار دفاتر دیگر هم اقدام به این کار می کردند! در آن صورت ما با ارقام بسیار درشتی مواجه می شویم!
چرا کاندید امامان نمی ایند، در همین اغاز فتوا نمی دهند که هرکس مقلد او شد! او از منبع در آمد وجوهات شرعیه در  افغانستان، برای فرزندانشان مراکز علمی، مراکز تحقیقی، مراکز آموزشی، مراکز تخصصی طبی و... می سازند تا نسل بعد شان نسلی عزتمند و صاحب دانش و ارزش شوند! ایا صدور چنین فتوایی بسیار دشوار است؟ چرا نمی ایند فتوا نمی دهند که پس از این مثلن پنجاه درصد وجوهات باید صرف بورسیه های تحصیلی صاحبان این ثروت در قریه ها و مناطق شان شود؟
چرا و چرا؟؟؟
اما می بینیم که اکثریت کاندید امامان علاقه مند هستند فقط بی سر و صدا از این دسترخوان چرب سود ببرند و بدون اینکه بگویند این همه ولخرجی اصراف است!!
3-      مقوله اعلمیت!
اعلمیت در اجتهاد شیعه همیشه یک دروغ شیادانه بوده است! در زمانیکه ملا خمینی آخوند رساله اش توسط عوامل و پمپاژ اقتصادی انگلیسی ها به زیور چاپ آراسته گردید مگر با بودن غولهای فقهی در نجف کسی او را اعلم می دانست؟ اما چون پمپاژ استخباراتی بود، خمینی هم مرجع شد، هم امام شد و هم...
از مکتب نجف که عبور کنیم، به مکتب قم بیاییم ایا با بودن مثلن شیخ حسینعلی منتظری کسی دیگر می توانست ادعای اعلمیت کند؟ می بینیم که او را در خانه اش زندانی کردند، اما خود خامنه ای و دهها دغل باز دیگر صاحب رساله و ادعای مرجعیت شدند! ایا آنها اعلم بودند؟ ایا و آیا
در فضای موجود کشور دو امام کاندید  اعلم در حوزه اقتصادی هست که امام فیاض و امام فاضلی می باشد! که یکی از دسترخوان خویی بهره می برد و دیگری از دسترخوان محقق کابلی! بنا بر این این دو زیاد نیاز به تخریب دیگران ندارند، به همین خاطر هم با تامنینه حرکت می کنند و کاندید امام سوم جناب محقق نسب که از بیخ جمع آوری وجوهات شرعی را حرام اعلام کرده و آن را دزدی می داند.
می ماند سایر کاندید امامان مثل امام واعظ زاده بهسودی، امام موحدی نجفی، امام امینی که حتا نتوانستم یک عکس از او پیدا نمایم و...
سخن آخر: دوستانی که بر طبل اعلمیت می زنند و دوستانی که بر طبل مقیم بودن می زنند فکر می کننم هر دو به کجراه آدرس می دهند، مشکل نسل امروز عبور از این خرافات است، عبور از این خرافات ممکن نیست مگر اینکه اصلاح در صدور فتوا یا به قول قدما اجتهاد واقعی که ابطال سنتهای کهنه و خلق روشهای جدید می باشد صورت گیرد.
پس زیاد به فکر دوختن جیبهای کلان برای خوردن مافیایی وجوهات شرعی نباشید که نسل امروز آهسته و پیوسته در حرکت است و در فردای تاریخ مدعیان روشنفکری نقابدار باقی نماند!
بدرود 









۱۳۹۸ خرداد ۲۲, چهارشنبه

ضرورت حرم طلا پوش امام محقق کابلی در کابل!





یونس حیدری
1-      حوادث غرب کابل به گونه ای پیش رفت که مزاری در مقابل خودش دو گزینه بیشتر نداشت، یا اطاعت از جمهوری اسلامی ایران و قربانی نمودن هزاره ها پای منافع ایران! یا پشت کردن به منافع ایران، و قربانی دادن و در نهایت عزت خریدن برای هزاره ها در افغانستان!
مزاری اما گزینه دوم را به قیمت جان خودش انتخاب کرد، تا هزاره ها همیشه در تاریخ افغانستان وطن پرست و خادم باقی بمانند. به همین خاطر پیامی برای شورای مدرسین افغانی حوزه علمیه مشهد فرستاد که از میان خودشان بر سر مرجعیت مذهبی یکی را انتخاب نمایند، تا وابستگی مذهبی هزاره ها به مراجع مذهبی ایران پایان یابد.
2-      پس از مواصلت این پیام، مدرسین مقیم مشهد نشستهای متعدد دایر کردند، تا یکی را به عنوان مرجع تقلید معرفی کنند و... تا جایی که حافظه یاری می دهد، به روایت اعضای شرکت کننده اتفاق نظر روی مرحوم محقق خراسانی بود، که ایشان واقعن در میان ملاها در آنروزگار بی بدیل بود، اما ایشان با یک استدلال ساده و منطقی همه را کیش و مات نموده بودند.
استدلال محقق خراسانی اینگونه روایت می گردید: من از قوم فقیر هستم، تعداد عایله خانه زیاد می باشد، وقتی علم مرجعیت را بلند کنم، شهریه ماهانه ام از حوزه علمیه قطع می گردد، آنگاه حتا توان تهیه نان و چای خانواده را هم نخواهم داشت، در این صورت شکست من تنها به من مربوط نمی شود، بلکه این شکست دامن تمام هزاره ها را خواهد گرفت و دیگر هرگز کسی جرات نخواهد کرد که ادعای اجتهاد نماید و...
این پاسخ قانع کننده بود، در ادامه این استدلال ایشان آدرس محقق کابلی را می دهند و بازهم استدلال می کنند: محقق کابلی تنها ملایی هست که تعلق به یک قوم با اقتصاد تر در میان هزاره ها دارد، سالهاست که قومای ترکمنی جهان دیده شده اند، هم آغوش پول و اقتصاد شده اند، ما علما هم اگر مردانه از او حمایت کنیم، من امید وارم هستم که قومایش با دادن سهم و خمس شان ما را سرشکسته ننمایند و....
اینگونه بود که مرغ اجتهاد بر سر آقای محقق کابلی نشست.
3-      نسل جوان و حمایت قاطع مزاری کبیر باعث شد که خیلی زود مرجعیت اولین امام هزاره ها یعنی محقق کابلی تثبیت گردد، هرچند در شکستن تابوی مرجعیت که متعلق به ساداتی بنی هاشم و ایرانی تبارها بودند، پیروزی از آن ما بود، اما دیری نگذشت که طعم این پیروزی هم پرید!
4-      ایرانی ها به راحتی توانستند مدیریت این مرجع تقلید را به دست بیاورند، حتا شنیده هایی وجود داشت که بخشی از پولی که در افغانستان از مردم به عنوان سهم و... جمع آوری می گردید، به خواست ایرانی ها به مصرف می رسید که تامین کننده منافع سیاسی آنها بود و...
5-      به هرحال خوبی امامت محقق کابلی در این بود که سد مرجعیت در میان ملاهای شاخه هزاره  شیعه افغانستان شکسته شد، و بعد از آن امامان دیگری ظهور کردند که در جای خودش قابل قدر می باشد.
6-      اما اینکه ما نتوانستیم این مرجع تقلید را با منافع ملی افغانستان هماهنگ کنیم، یا خواست مزاری کبیر که بومی سازی مذهب بود بر آورده نگردید، یک شکست به حساب می اید.
7-      اما حالا من خواهان دفن اولین امام معصوم هزاره در غرب کابل می باشم:
-          زیرا هنوز ما فاصله زیاد داریم تا جامعه ما به یک باور علمی و منطقی برسد، بنا بر این تا آنزمان ما باید گام به گام به بومی سازی شیعه در افغانستان بپردازیم.
-          جامعه شیعه ذاتن مرده پرست هستند، آنها مرقد یک امام را کمیشن کار و یا والی  خدا می دانند، در این صورت خوب است که ما دارای یک یا چند حرم مطهر که متعلق به امامان معصوم هزاره باشند، داشته باشیم، مثلن حرم مطهر حضرت امام محقق کابلی! امام فیاض چاغوری، امام موحدی، امام بهسودی و... که دیر یا زود همه شان به ملاقات خدا خواهند رفت و در این صورت ما جامعه را از زیارت اشباع خواهیم کرد. خوب است این حرمهای مطهر همانند حرم های امامان عربی در مشهد و نجف گنبد هایشان از طلا و نقره پوشیده شود و من یقین دارم که قومای ترکمنی این توان را دارند و ...
8-      مصلی شهید مزاری بهترین مکان برای ساخت یک حرم مطهر با گل دسته های طلا و سقا خانه طلایی و ضریح فولادی و قبری مجلل از طلا و نقره می باشد! امید وارم مردم و جامعه برای ساخت این حرم مطهر و استقلال زیارتی از هیچ کوششی دریغ ننمایند.
بدرود