۱۳۹۴ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

دانش با خلیلی فرق دارد!!


سیزده سال اقای خلیلی در مقام معاونیت ریاست جمهوری بود، هر وقت کسی خدمت ایشان برای انجام کاری می رفت آن کار از دو قالب خارج نبود، یا اینکه از حد و صلاحیت های معاونت بالا بود که فقط می توانست رئیس جمهور امر صادر کند و یا اینکه آنقدر کوچک خورد بود که در شان یک معاون رئیس جمهور نبود که به این خورد و ریزه ها توجه کند و باعث شرم بود! طی سیزده سال خط میانی پیدا نشد که نشد و اقای خلیلی هم هیچ امری صادر نکرد که نکرد.
بگذریم
استاد سرور دانش در نخستین هفت ماه معاونیت خویش اثبات کرد که می تواند امر فوق العاده هم صادر کند! به یک نمونه که به پاس با مزاری بودن صادر شده است توجه کنید!
اقای دانش طی فرمانی فوق العاده اقای ابراهیم غنی را از مقام ولسوالی حصه اول بهسود به جرم همکاری با شهید مزاری به ولسوالی بلخاب تبعید کرد!
-          اقای ابراهیم غنی در سال 1371 عضو شورای مرکزی حزب وحدت شد
-          در دوران مقاومت غرب کابل تا عصر سقوط غرب کابل در جبهه مقاومت به حیث مسئول خریداری و اکمال حزب وحدت در کنار شهید مزاری بوده است
-          در یکاولنگ در کنار خلیلی به عنوان اولین افراد شورای مرکزی حزب حضور داشته است
-          در تعیینات بامیان در سال 77 عضو کمسیون برگزاری اجلاس شورای مرکزی و برد تعیینات و عضو شورای مرکزی بوده است.
-          در سال 83 در اجلاس کنگره حزب وحدت که در کوته سنگی دایر شد بازهم به عنوان عضو شورای مرکزی حزب وحدت انتخاب شده بود.
-          و...
در آخرین روزها سال 93 ایشان از طرف رئیس جمهور کرزی به حیث ولسوال حصه اول بهسود منصوب می گردد و بعد از چندماه به خواست اقای خلیلی از سمت ولسوالی بهسود به ولسوالی بلخاب با امر فوق العاده اقای دانش تبدیل می گردد.
نگویید که اقای دانش نمی تواند!!

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

کاندید وزیر وزارت تجاوز


گفته می شود که بر سر کاندید وزیر وزارت دفاع هنوز به توافق نرسیده اند.
از انجائیکه بعد از تجاوز به حریم خصوصی ایت الله مرتضوی ثابت شد که دفاع در این کشور کارایی ندارد؛ پیشنهاد می گردد که به جای وزارت دفاع وزارت تجاوز تشکیل گردد.
از آنجائیکه پیشگام تجاوز در این کشور ایت الله محسنی می باشد، پیشنهاد می گردد که اقای محسنی به حیث کاندید وزیر وزارت تجاوز جهت اخذ رای اعتماد به ولسی جرگه معرفی گردد.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

نامه محسنی به خدا!




1-      خدایا تو گفته بودی مورچه دولی مار کرد زد کون مبارک اوگار کرد! ما نیز چنین کردیم! خدا یا شنیده بودیم که یک نفر از شمالی ترین نقطه شمال کشور، روزی و روزگاری نه چندان دور در خانه خود نشسته بود و بعد رفت از خانه رقیب خود  را دستگیر کرد و اورد و مقعد مبارکش را به روایتی با بوتل وبه روایت دیگر با چیز دیگر متبرک کرد! ان مقعد آنقدر معجزه داشت که اینکه او را تا مقام دوم مملکتی منزلت داده است! ما گفتیم شاید مقعد حضرت مرتضوی که از مقاعد مطهر به شمار می رود را ما زیارت کنیم بلکه پیش از آنکه مرده باشیم تا آن مقام که رویای سالیان دراز است برسیم! ندانستیم که مقعد ندیده مقعد بر باد رفت و عزت ما به رسوایی همی رسید و...
2-      خدایا در این دنیای خاکی ات ما همه را شناختیم؛ و آموختیم که چگونه بر ساز آنان برقصیم و به آهنگ آنان بگریم و و بر فلوت آنان دمبک زنیم! اما هیچ گاه نتوانستم این هزارگان را بشناسم! به یاد دارم که آن آغازین سالهای پیروزی آدمکشان قهار یعنی همان مجاهدان بی یال و دم بود که ما از پا بوس شاه حجاز آمده بودیم و خیل هزارگان از پل سوخته تا میدان هوایی به استقبال ما غول پیکر و موتر و ولگاهای چپات روی قطار کرده بودند. و به زیارت ما که از زیارت شاه عشوه و بزرگ عیش و شادی آمده بودیم شتافته بودند. و ما خوش بودیم که می شود با پیسه عربستان شیعیان را چون گله های گوسپند از چراگاه تا قربانگاه هدایت شان کرد.
پندار ما این بود که در میان هزارگان یک گرگ تیز دندان وجود داشت؛ نامش را همه دانند ما گفتیم که این گرگ دشمن شیعه است؛ این گرگ مفسد است؛ این گرگ محارب است این گرگ و... گفتیم این همه اوصاف را بر او بچسپانیم هزارگان او را رها می کنند و به دنبال ما همچون گله گوسپندان خیز می زنند؛ اما دیدیم که اشتباه کرده ایم؛ هزارگان ما را رهاکرد و به گرد او چون پروانه و شمع نمایش بر پای داشتند. ما تنها ماندیم او او اما در قربانگاه رفت و با خون خود جویبار جاودانگی را تا بی نهایت افقهای دور جاری کرد و زندگی را بر پیروان خویش تفسیر نو نمود و طووفان خون او ریش ما را سرخ کرد و عرق شرم بر جبین ما جاری نمود. باور کردیم که نیرنگ شیعه بودن بر جان این مردم نخورد و آنها هزاره تر از هزاره شد!
3-      سالهای پسین هزاره ها یکی از پی دیگری سکولار تر می شد؛ مذهب برایشان معنا و مفهوم نداشت؛ بر این باور شدم که باید تیشه بر ریشه مذهب زد؛ دوباره خود را از این انزوا بیرون کشم؛ دوباره خیل هزاره ها را به پای منبر خود بیاورم؛ همین بود که در جلسه رسمی شورای علما به ریش سید مرتضوی چسپیدم؛ خواستم آن ریش را از ریشه تراش کنم؛ و گفتم اسلام هرچه می کشد از بنی هاشم است؛ بنی هاشم مردمان خود خواه و جاه طلب و نیرنگ باز بود؛ و با شجاعت تمام گفتم که سرچشمه فتنه همان صادقک است همان که از او بنام امام جعفر صادق یاد می کنند؛ او برای اولین بار در اسلام خط نفاق را بنیان گذاشت.
فکر می کردیم که هزاره ها هم از سادات نفرت دارند و هم از تشیع و ما با این سخنان می توانیم همه شان را بار دیگر فریب دهم اما باز دیدم که همه شان رفتند بر عبای سید مرتضوی از نواده گان بنی هاشم خود خواه گریستند و بر علیه من سنگر گرفتند و بر من تاختند که محسنی انگشت بنی هاشم خورده است!!!
خدایا خودت به من هزاره شناسی بیاموز اگر از خواب بیدار شدی
قربانت شیخ اصف ملنگ محسنی

۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه

سفر عربستان محسنی عامل جنگ با مرتضوی؟


یونس حیدری
هنوز ابعاد پنهان جدال مرتضوی و محسنی روشن نشده است، هیچ یک از علمای شیعه که در آن جلسه حضور داشته اند حاضر نیست به طور صریح و شفاف و با مسئولیت سخن بگوید؛ اما بعضی از این علما سخنان تناقض آمیزی را تا کنون بیان داشته است.
یکی از شرکت کنندگان در جلسه روز شنبه شورای علمای شیعه افغانستان که نمی خواهد نامی از وی برده شود می گوید؛ که دلیل اصلی جنگ محسنی و مرتضوی سفر مخفیانه آقای محسنی به عربستان بوده است.
در این سفر اقای محسنی حمایت خودش را از حمله عربستان به یمن و بر علیه شیعیان ان کشور اعلام داشته است. این اعلام حمایت اقای محسنی از حمله عربستان باعث تنش میان این دو فقیه شده و اقای مرتضوی اتهامات خروج از مذهب شیعه را به محسنی زده است, و محسنی هم به استناد تاریخ بر علیه مرتضوی سخن گفته است. و عامل همه نفاق در میان امت اسلامی را بنی هاشم دانسته و و از امام جعفر صادق به عنوان بنیانگذار فتنه و نفاق در میان امت محمد یاد کرده است.
بعد از درگیری شدید اقای مرتضوی با وارد کردن اتهام اینکه محسنی شیعه را فروخته است و خود سنی شده است؛ جلسه را ترک نموده و به خانه خودش باز می گردد.
فرزند و نواسه محسنی حوالی ساعت پنج و نیم عصر همان روز به خانه مرتضوی حمله ور می شود و به قصد اختطاف مرتضوی وارد خانه می گردد.
پس از لت و کوب فراوان مرتضوی را برای اختطاف به طرف مدرسه خاتم النبیین می برند؛ و محافظان مرتضوی حوزه سوم پولیس را اطلاع می دهد و حوزه یکی دیگر از فرزندان محسنی را جلب می کند و او را نا گزیر می نماید که اقای مرتضوی را ازاد نماید.
همچنین همزمان سفیر ایران هم از موضوع اطلاع می یابد و هردو جانب را مورد دشنام قرار می دهد و دستور می دهد که هرچه زود تر مرتضوی باید ازاد شود.

عذر خواهی محسنی از مرتضوی

نرفتن شخص محسنی خدمت حضرت ایت العظمی رحمت الله مرتضوی نه تنها اهانت به ایشان است بلکه اهانت به کل سادات دنیا و شخص فاطمه زهرا و رسول خدا می باشد
این گناه مضاعف تر از تجاوز به حریم اقای مرتضوی بود


کاش تو بودی

یونس حیدری

کاش تو بودی
تا باهم در چرا گاه خرد
می رفتیم
زیر باران فلسفه
غسل ایمان می کردیم
و در آغوش عشق
برگهای درختان شک را می خواندیم

۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

وصیت نامه شیخ اصف محسنی

متن کامل وصیت نامه سیاسی,‌الهی, شهوانی حضرت شیخنان ملا محسنی قندهاری ادام ظله السترنجی!!
کل نفس ذائقت الماچ!!


یونس حیدری
از انجائیکه عمر به آخر رسیده است, هرچند که جناب عزرائیل را من بسیار زیاد رشوت داده ام که تا زمانیکه به همه آرزو های زمینی خودم نرسیده ام, مرا به مهمانی آن دیار موعود نبرد, ولی از آنجائیکه در این دوره و زمانه به هیچ چیزش اعتبار باقی نمانده است, امکان دارد, که بی خبر, این عزرائیل به همه قول و قرار های خودش خیانت کند, و مرا ببرد از این دنیا. این باعث شد که گفتم باید یک وصیت نامه بنویسم, از آنجائیکه مهمترین مشاور من جلالتماب حضرت آلت تناسلی ام می باشد, به همین خاطر لحظاتی پیش سرو صورت او را با (spray10%) تزئینش کردم, و حالا مثل علم حضرت ابو الفضل قامت خود را استوار کرده است, و سخت جانانه برای من مشاوره می دهد.
از او پرسان کردم که آیا شما جایز می دانید که من وصیت خود را نوشته کنم, حضرت جلالتماب آلت تناسلی گردن خود را به رسم تایید به سوی محترم دگر جنرال خایه تکان داد و گفت بسیار خوب است. و چیزهای دیگر هم گفت, که حالا لازم نمی دانم همه گیر و فرا گیر شود, که مبادا بگویند این هم نوعی انفولانزای ملایی هست. اخر این دوره بسیار بد شده است. دشمنان من, که ما ااز او به نام دشمنان اسلام یاد می کنیم و خود را عین اسلام می دانیم. همه چیز را به من یعنی اسلام می چسپانند.
به هر حال مرگ حق است, هر چند که وقتی فلسفه می خواندم, حقاینتش برایم ثابت نشده است. چون می خواستم پای منابر ما خالی نشود؛ حالا هم نمی خواهیم که وقت مرگ م بدون مردم احمق باشد, می گوییم؛ مرگ حق است و چون مرگ حق است وصیت هم حق است.
بناء وصیت خود را اینگونه برای همه مومنین نوشته می کنیم.
مومنین بدانند و آگاه باشند, که از زمانیکه من از بی ریشی در قندهار خارج شدم, و در صف ریش دار ها پیوستم, همیشه خدمت به دین, و خدمت به خودم را یک وظیفه بزرگ الهی می پنداشتم, حالا هم وصیت خودم را به همه دینداران و همه پیروان مدرسه خاتم النبیین که آنجا زیارتگاه من و همه صیغه ای هایم خواهد بود, نوشته می کنم که به اصول زیر به عنوان تنها راه سعادت و کمال انسانی عمل کنند, تا بری الذمه باشند انشائ الله.
وصیت نخست:
در اول می خواهم به همه مومنین از چیزهایی که بسیار زیاد دوستشان دارم, نوشته کنم, چون سعادت مند خواهند شد اگر آنها هم این چیزها را دوست بدارند.
الف: تازه جوان شده بودم, وقتی از مدرسه خارج می شدم, خیلی کسانیکه سن و سالشان از من کلانتر بود, بسیار علاقه مند بود که با من مراوده داشته باشند, یک روز کسی یک پیاله نوشیدنی داد, طعم تلخی داشت, آن را خوردم؛ بعد آن مرد مرا به خانه خود دعوت کرد, نمی دانم چطور شد که به خانه آنها رفتم, در خانه آنها نمی دانم که چه اتفاقی افتاد, به هر حال من از آن روز به بعد من مرید آن مرد شدم, آن مرد مرا همیشه در خانه خودش که خانه ای مجلل هم بود, می برد, بسیار کباب های لذیذ پخته می کردع می خودرم, انواع خوردنی های لذیذ را برایم تهیه می کرد, و او می گفت اگر در این مهمانی ها همیشه بیایی او کاری خواهد کرد که او در افغانستان خیلی کلان شود.
روزهای اولش زیاد برایم جاذبه نداشت, ولی بعدها علاقه مند شدم. در مهمانی او که می رفتم, نمی دانم داخل نوشیدنی هایش چی بود, که مرا گنکس می کرد, حتا بعضی وقتها احساس می کردم که در بهشتی که در دوران طلبگی در بعضی از تفسیرها می خواندیم, می رفتم و...
کم کم که من ریش و پشم در آوردم آن مرد ثروتمند گفت؛ حالا دیگر کلان شده ای, زیاد به کار این دیار نمی خوری, برو به طرف نجف, آنجا درس بخوان و....
آن مرد هزینه سفرم را داد,‌مرا به سوی نجف روان کرد, در نجف درس خواندمع تا ملا شوم, ولی نمی دانم چه چیزی باعث می شد که توجه ام از همه کتابهای فقهی فقط به سوی فصولی جلب می شد که تنها از حیض و نفاس سخن می گفت؛ به خصوص آن عباراتی که می گفت وقتی قلیله و یا کثیره باشد. به خصوص وقتی یاد می داد که زنها برای تشخیص دادن قلیله و کثیره چگونه لنگ خودشان را باز کنند, پخته را با دست داخل فرج(کوس) خودشان بگذارند, تا معلوم شود که قلیله و یا کثیره است و...
هر چند که تمام متون فقهی بیشتر به این امور تعلق دارد, ولی من عاشق فصل های که تعلق به فرج داشت شدم.
ب: من در زندگی کتابهای زیادی را تورق زده ام,‌اما از میان همه کتابها که تا آن زمان دیده بودم, بسیار زیاد کتاب تحریر الوسیله حضرت امام خمینی را دوست می داشتم. چون تنها در این کتاب بود که حضرت امام خمینی (قدس سره الکثیف) در آنجا شجاعانه نام مرجعیت را زنده کرده بود. و بسیار مرد و مردانه توانسته بود که یک استنباط شرعی عالی را از خود بروز بدهد, در این کتاب نوشته می کند, که اگر مردی آلتش نعوظ کرد, و کسی در دسترسش نبود, برای رفع وضعیت اضطراری و دختری خردسال در دسترش بود, می تواند در میان پای آن خود را ارضاء کند, من از آن زمان به بعد برای مدتهای طولانی از این روش بهره می گرفتم, خیلی هم سودمند بود
ج:

رقاص خانه خاتم النبیین

حضرت ایت الله محسنی مسجد ضرار که ساخت فکر می کرد عوام رامی تواند بازی بدهد و دکان مذهب فروشی را رونق!!
سالها از آن روز گذشت این دکان دیگه رنگ و لعاب نگرفت, حالا تصمیم گرفته است که مدرسه خاتم النبیین را رقاصه خانه بسازد به قصد قربت!!!

سال نو مبارکباد

در سرزمینی که دلها کهنه است قرار است سال نو شود. و کالا ها نو تر، اما مغز ها همچنان در میان خاکروبه های قرنهای 17 و 18 می لولند، امید وارم همانگونه که سال نو می شود ، کالا ها نو می شود دلها هم نو شود.
باورها و اعتقاد هایمان هم نو شود، کمی از تقلید خارج شویم و به سوی تحقیق روی آوریم و ایمانهای کهنه را با سال کهنه دفن کنیم و ایمانی نو را برای خلق رویا های نو بسازیم
سال نو همه خوبان مبارکباد

ای فرخنده

آی فرخنده مگر نمی دانستی که تو در فرهنگ ملاها عورت هستی! مگر نمی دانستی که الرجال قوامون علی النساء دارد! مگر نمی دانستی که شیخ اصف محسنی عقیده دارد حتا کتاب وظایف اعظای بدنش هم قداست قران را دارد چون در آغازش نوشته شده است بسم الله ... و مگر نمی دانستی کتاب تعویظ قداستش بالاتر از کتاب وظایف اعضای بدن انسان شیخ رقاصه خاتم النبیین است؟
تو چطور رفتی در مسجدی که نامش دو شمشیره است, مردی که با دو شمشیر خون انسان را جاری می کرده است, حق زندگی را از انسان می گرفته است تو رفته بودی تا ...
من هر چهار شنبه وقتی که از سرگ شاه دو شمشیره می روم, می ترسم, حتا اول صبح همان ترافیک های رشوت خور هم به دعا می ایستند تا توفیق رشوت خوری و چور بیشتر را خدایشان نصیب شان کنند, و پولیس شاه دو شمشیره که نگو و نپرس
آی فرخنده تو مگر نمی دانستی که مسجد شاه دو شمشیره جای مجاهدین دوپای هست, مگر نمی دانستی مجاهدین کسانی بودند که پستان را برای رضای خدایشان از بدن زنان جدا می کردند, و تو رفتی نترسیدی؟
حالا دیدی که مجاهدین دو پای برای رضای خدایشان حتا جنازه تو را هم سوزانیدند, و ملای مسجد همانند رقاصه خاتم النبیین جشن گرفته بود
فرخنده عزیزی!
سال نو را برای تو در بهشت برین شادباش می گویم و بار دیگر می گویم که ما در افغانستان نیاز داریم همانند سال که رفت باید ایمانهای کهنه را دفن کنیم و ایمانی نو در قلبها ایجاد کنیم که انسان انسان باشد نه عورت !!

فرخنده

فرخنده عصاره خالص انسانیت و آیه آشکار الهی بر زوی زمین بود, که با دستان انسان نماهای این سرزمین سنگ باران شد, و سر انجام با سنگ باران کردن خلیفه خدا بر بروی زمین هم تشنگی چهالت شان فروکش نکرد و او را در برابر چشمان انسان نماهای دیگر که توسط هیپنوتیزم دینی تهی از انسانیت شده بودند به آتش کشیده شد.
انسانهای آزاده امروز گرد هم آمدند و خاکستر عصاره انسانیت را در خاک دفن کردند.
عصاره انسانیت امروز در خاک خوابید, یقینن باید مقبره فرخنده زیارتگاه بیداری و بینایی شود.
مقبره فرخنده بعد از این میقات گاه انسانهایی باید شود که به دنبال آزادی و آزادگی انسان از اسارتهای کهن تاریخی هستند.
مقبره فرخنده میعاد گاه عزت و ازادگی انسان در سرزمینی که مفتیان بی دانش, سوداگران دین, با جان انسان و عصاره انسانیت بازی می کنند خواهد شد.

شهید فرخنده و بحران دینی در کشور


یونس حیدری
نگاهی متفاوت به آنچه که در مسجد شاه دو شمشیره رخ داد
1- یک بار دیگر حادثه لت و کوب, قتل و در نهایت سوزاندن جنازه فرخونده نشان داد که جامعه افغانستان اسیر دینی هستند که ریموت کنترلش در اختیار دیگران است, هر زمانیکه دیگران اراده کنند به هر دلیلی جامعه را به سوی خواست خودش هدایت کند ، می توانند.
جناب ملا صاحب وقتی تحت فشار های شدید فرخونده قرار می گیرد، برای نجات خود می گوید او قران را آتش زده است؛ و مردمی که آنجا هستند نمی دانند که هر انسان خود آیتی از ایات الهی می باشد. یعنی خود یک قران ناطق است. و آنها برای انجام تکلیف الهی خویش به سوی فرخونده که یکی از ایات الهی بر روی زمین است هجوم می برند.
می خواهم بگویم که حادثه ای که منجر به سوزاندن فرخونده شد، ریشه در باور دین تکلیف مدار دارد؛ دین تکلیف مدار با مشخصه های انسان کنترلی قابل تعریف می باشد، انسانی که فاقد درک و شعور و فکر انسانی می باشد، زیرا ما دامیکه انسان به خرد انسانی خویش ارج قایل باشد، نمی تواند عقل خود را تعطیل کند، و مقلد دیگرانی شوند که بر آنها به نام های مختلف تکلیف می کنند. آنها در انجام تکلیف رضای خدا را می جویند؛ اما نمی دانند که خدا در قران گفته است که "افلا تعقلون" و نمی داند که خدا در قران انسان را به تفکر و تعقل دعوت کرده است, و برایش هرگز گفته نشده است که انسان در قران خلیفه خدا توصیف شده است بر روی زمین.
زیرا زمانیکه مردم درک کنند که انسان خلیف خدا بر روی زمین است دیگر دلیلی ندارد که مکلف به انجام چیزهایی باشد که او بدون تعقل مجبور به آنجام آن باشد!! بلکه در تعریف دوم انسان موجودی حق مدار است, انسان وقتی موجودی حق مدار شد؛ حق زندگی؛ حق فکر؛ حق انتخاب و... دارد.
این انسانی که حق مدار است؛ به گفته قران حق انتخاب همه چیز را دادر؛ حتا حق انتخاب و خروج از دینی را به دین دیگر را نیز دارد.
انسان وقتی موجود حق مدار شد طبق تعریف قران حق دارد که بشنود همه سخنان را و انتخاب نماید بهترین آنها را(یستمعون القول فیطبعون احسنه)
انسان وقتی درک کرد که موجودی حق مدار است آنگاه شامل ایه ای می شود که در قران می فرماید: لا اکراه فی الدین! در انتخاب دین هیچ اکراهی وجود ندارد. وقتی انسانی که آزاد است از هر دینی پیروی کند؛ دیگر جایی برای تکلیف باقی نمی ماند.
2- رخداد "فرخنده" یک بار دیگر نشان داد که جامعه افغانستان سخت آسیب پذیر می باشد؛ این اسیب همان آسیبی هست که دیروز انسان ها را تحریک می کرد بر علیه کمونیزم؛ و می گفتند که حزب کمونیست تنها حزبی است که انسان های مسلمان را از زینه های چهار منزله بالا می برد, که بر روی هر زینه یک قران گذاشته شده است؛ و قران را زیر پای کرده می رود تا منزل چهارم و هم چنان قران را زیر پای کرده از منزل چهارم باز می گردند. بنا بر این جهاد واجب است و هر مسلمان مکلف است تا بر علیه این ملحدین برای نجات دین جهاد کنند و...
دیدیم حاصل این جهاد برای مردم و کشور ویرانی بود, برای جهاد گران چهار پای رنج و اندوه مشقت بود اما برای مفتیان جهاد, لذت؛ شهرت, شهوت, ثروت, قدرت و... بود.
فرق میان آنهایی که فتوای جهاد می دادند با آنهایی که در خود جهاد جان و مال دادند این بود که مفتیان در عمل حق محور بودند, حق خودشان می دانستند که از هر نیرنگی که شده است سود جویند و به خواسته های درونی شان از قبیل ثروت, شهرت و قدرت نایل شوند؛ اما هیچ گاهی اجازه نداند که جامعه صاحب این درک شوند که انسان باید پیرو دینی باشند که حق محور است, پیرو دینی باشند که آن دین انسان را بر روی زمین خلیفه خدا معرفی می کند, و خلیفه خدا به معنای این است که خود در زمین خالق است و خود خدای روی زمین است!
حالا باید جوانان و تحصیل کرده گان تلاش کنند که دین تکلیف محور را برای همیشه در این جامعه دفن کنند, تا انسانها به دین حق محور نایل شوند, دین حق محور باعث می شود که انسان دیگر تشنه به خون انسان نباشد, انسان گرگ انسان نباشد, انسان کرامت یابد, زیرا هر انسان بر روی زمین آیه ای از آیات الهی است و هر ایه باید حرمت و احترام گردد.

اطلاعیه

اطلاعیه
بیش از یک هزار سال است که حجت حق ناپدید شده است, از یابندگان در خواست می گردد در صورت مشاهده حجت خدا بر روی زمین ایشان را در مدرسه جامعت الامسال تحویل دهند.
دقت کنید که در مدرسه شیخ رقاصه محسنی تحویل ندهید که ایشان ذبح شرعی می نماید
گفته شده است علت گم شدن ایشان گنگسی روایت شده است

کاش انسان می شدیم

کاش انسان می شدیم
یونس حیدری
کوچه های پر از خاک، انسانیت ما را در خود دفن کرده است، از ما اما گودی هایی ساخته است که اسیریم، اسیر قوم، اسیر قبیله، اسیر دین، اسیر مذهب و ...
کوچه های پر از خاک با گربادهای خود ما را به هوا برده است، غافل از آنیم که ما تهی شده ایم؛ تهی از انسانیت؛ و انسانیت ما را باد برده است با خود در دور دستهایی که دیگر چشم ما از دیدنش محروم است و ما مغرور شده ایم، فکر می کنیم که در هوا وقتی بادی می رقصاند ما را، ما بزرگ شده ایم! نمی دانیم که ما تهی شدگانیم!
وقتی در آئینه شهر به تماشای شهر می نشینم از خود می پرسم براستی ما کی به خود می آییم و به انسانیت از دست رفته خویش باز می گردیم؟ شهر مملو از موجوداتی هست که نام خویش را انسان می نهند، اما من موجوداتی می دانم که فقط با دو پای راه می روند اما چیزی از انسانیت در آنها وجود ندارد؛ آخر چطور می شود باور کرد که انسان باشد؛ ملایش فتوا دهد و انسانهای دیگر فرخنده را زنده زنده تا نهایت مردن بکشد و بعد اقنا نشود و به تماشای رقص آتش آن بنشیند و بر خود ببالد که جهاد کرده است!!
چگونه نام این جماعت را می توان انسان گذاشت؟ براستی ما تهی شدگان نیستیم؟ شهر در امواج موجودات دوپای غرق است، موجوداتی که مهربانی شان سیلی است!
محبت شان دشنام، مهر ورزی شان لگد و...
ما از انسانیت دور شده ایم، بازگشت به انسانیت شاید یگانه راه رستگاری ما باشد، و من فکر می کنم انسانیت هیچ مرزی ندارد، انسانیت نه دین می شناسد، نه مذهب، نه قوم ، نه قبیله و... فقط دوست داشتن می شناسد
بیاید بعد از این انسان شویم و به یک دیگر عشق بورزیم و هم دیگر را دوست بداریم و به جای سیلی بوسه بر لبهای هم بزنیم
بیا

پاسخ کوتاه

پاسخی کوتاه
در پست کوتاهم بعضی از دوستان مجازی حرفهایی زدند و عزیزی هم مرا به بابه قسم داده بود، مرا کشید تا نوشته کوتاهی داشته باشم!
1- عقیده دارم باید آزادی بیان باعث شود که عقیده های ما از حالت تقلیدی و بوزینه وار خارج شود, عقاید تقلیدی برای انسان نیست، انسان را خدا در قران به عنوان خلیفه خودش معرفی می کند در روی زمین! خلیفه خدا بر روی زمین از نظر من همان خدا شدن بر روی زمین است، و یکی از اوصاف خدا گونه انسان خلق کردن و ساختن و نو شدن است، چیزی که در جهان مومنین متاسفانه تجربه نمی شود، اما سایر انسانها شاهدیم که هر روز با خلق پدیده جدید این خدا گونه گی خویش را به نمایش می گذارد.
اگر شاهدی بر این مدعا بخواهیم طرح کنیم خود همین فیسبوک و موبایل و انترنت بزرگترین دلیل بر این است که انسان خداست بر روی زمین و قادر است که بسازد هر آنچه را که بخواهد؛ و من و تویی که هرگز همدیگر را ندیده ایم در این فضای مجازی تبادله اندیشه کنیم.
2- قداست بخشیدن و معصوم سازی برای انسانهای این عصر و زمان معنا و مفهوم خود را از دست داده است؛ من اگر در این فضا چیزی می نویسم بیشتر بر این باورم که مخاطبان من قشری هستند که حد اقل دهقان و چوپان نیستند که به دنبال ملایی بروند و از او تقلید نماید که به خاطر منافع اقتصادی خودش هزاران دروغ می بافد تا مقلد خویش را به اصطلاح راضی نماید تا از او پیروی نماید؛ در حالیکه خودش می داند دروغ می گوید. من معتقدم که انسانهای وارسته ای هستند که قدرت فکر دارند, قدرت خواندن و نوشتن دارند، از همه آنها می خواهم که کمی خود را با انسانهای که افسار خویش را به دست دیگران داده اند و مقام الهی خویش را لگد مال نموده اند فرق قایل شوند و حس انسانی خویش را در خود زنده کند؛ و همانگونه که در اسلام حقیقی توصیه می شود که ساعتی فکر کردن فضیلتش بیشتر از هفتاد سال عبادت است اندکی فکر کنند و به آنچه که نسل های گذشته انجام می داده است تشکیک روا دارند و اگر این اندیشه شک گرایانه در وجود انسانی نباشد چه تفاوتی میان انسان و حیوان خواهد بود؟
3- در مورد فاطمه, علی و... باید عرض کنم, من آنها را انسانهایی می دانم مثل شما؛ مثل خودم؛ و مثل همه انسانهای دیگر! من هیچ برتری ای بر آنها قایل نیستم، اگر ادعا شود که فاطمه دختر محمد است؛ و نسل او نسل محمد است، باید عرض کنم تناقض پیش می آید زیرا در اسلام زن نصف مرد است و نسل هم از مرد به وجود می اید. / دوم محمد آمد تا سلسله حاکم بر شبه چزیره عربستان را که نظامی موروثی بود را برهم بزند؛ و بلال سیاه برده (به قول کابلی ها یک روپگی آدم) شود موذن و سخنگوی محمد!! چرا چون اولین اصل در اسلام این است "ان اکرمکم عند الله اتقی کم" هیچ چیز دیگر باعث برتری انسانی بر انسان دیگر نزد خداوند سبحان نمی شود / سوم وقتی خدا در قران می گوید به محمد "قل ان بشر مثلکم" بگو ای محمد من بشری هستم مثل شما و.... بنا بر این جایی بر این ادعا های معصوم سازی باقی نمی ماند و غیب گویی که در قران رد شده است و...
4- و من اینها را از آن زاویه نقد می کنم که نمی تواند الگوی مناصب برای انسان امروز باشد

کاندوم بازی

کاندوم بازی
اولین بار وقتی بیرق کزایی را از محوطه خاتم الانبیائ جمع کردند شنیده شد که چند بوچی کاندوم هم از آنجا جمع کرده است, و بسته های سالم کاندوم تاخیری نیز یافت شده استگ!
حالا هم شاه دو شمشیره مرکز کاندوم بوده و...
راستی زیارت های بزرگ دیگر اگر مورد تفتیش قرار بگیرد چه خبرهایی در آنجا بر ملا خواهد شد؟؟؟