۱۳۹۴ بهمن ۲۵, یکشنبه

ضرورت طرح پلورالیزم اسلامی!




یونس حیدری
چندین دهه است که در افغانستان خون انسان جاری است، اما خون این انسان پیش از انکه با دستان بیگانه گان ریخته شود، بادستان انسانهایی ریخته می شوند، که این اب و خاک زادبوم شان بوده و هست، اما فکر می کند می تواند مخالف خود را با قتل و کشتار و دهشت نابود نماید، و میدان را برای همیشه برای خود خالی از مخالف نماید! آنچه که قابل تامل است، این است که همه جریانهایی که در جدال با یک دیگر خون انسان این سرزمین را در هر جوی و برزن جاری کرده است، همه شان یک تکیه داشته و دارند، آن تکیه گاه دین است، و همه شان خود را پیرو یک کتاب اعلام کرده اند، و آن کتاب قران است! اما حریف خود را با پشتوانه همین دین و همین کتاب حکم قتل اش را جاری کرده است!
به طور واضح می توان گفت در افغانستان جنگ جنگ قرائت های مختلف اسلامی از اسلام می باشد، روزی جریان چپ با تفسیر سوسیالیستی از اسلام به میدان آمدند، و در برابر شان حکم جهاد صادر شد! جهاد گران بر چوکی نشستند، قرائت تنظیمی از اسلام ایجاد گردید! قرائت تنظیمی جایش را به قرائت قومی سپرد! بعد قرائت طالبانی از اسلام پدیدار گردید، در کنار این قرائت، قرائت اسلام سکولار نیز جای باز کرد و حال در کنار همه قرائت های موجود با قرائت جدید داعشی از اسلام نیز مواجه می باشیم.
واقعیت این است که همه قرائت های موجود در کشور، برای خود دوستان و دشمنانی داشته و دارند. با تاسف باید گفت افغانستان در جهان اسلام تنهاکشوری بوده است که مصرف کننده قرائت های مختلف از اسلام در جهان بوده است، یعنی هر نوع قرائتی که در هر گوشه جهان اسلام ایجاد شده است، در افغانستان مورد آزمایش قرار گرفته است، جواب این آزمایش چه مثبت و چه منفی بوده برای سازندگان ان قرائت و تفسیر! اما برای افغانستان همیشه فاجعه بار بوده است! تقابل دو قرائت اسلام سوسیالیستی و اسلام جهادی باعث شد تا فاجعه جنگ آغاز شود، شکست اسلام سوسیالیستی، در برابر اسلام جهادی! باعث شد که قرائت اخوانی بر اریکه قدرت رسد، حاکم شدن قرائت اخوانی در تقابل با قرائت تنظیمی و در نهایت قرائت قومی از اسلام باعث شد که کابل ویران گردد، زیربناهای اندک شهری که در گذشته ایجاد شده بود، از بین برود، بافت شهری، زیر بناهای علمی، نظامی، اقتصادی و... همه به تاراج رفته و سر انجام ویرانه ای به دست مدافعان قرائت طالبانی از اسلام رسید! و...
به هر حال امروز افغانستان بار دیگر ارام ارام به صحنه تقابل اسلام دموکراتیک و اسلام طالبانی و حتا داعشی قرار می گیرد، پیشنهاد ما این است، که دولتمردان کشور برای اولین بار بستری را فراهم نمایند، تا نظریه پردازان قرائتها و تفسیرهای مختلف از اسلام در مناظرات ازاد اشتراک ورزند و تمام داشته های خودشان را برای مردم بیان کنند، و جوانب مقابل برای رد قرائت انها استدلال های خود را عرضه دارند، تا از این رهگذر برتری یک قرائت نه از راه زور و تفنگ بلکه از مجرای بیان و استدلال برای جامعه عرضه شود، و در نهایت مردم قرائت دلخواه خویش را برگزینند!
زمان آن فرا رسیده است که مدعیان از مطلق گرایی دست بردارند، و طرح پلورالیزم اسلامی را بپزیرند، و در نهایت اینکه می تواند همه قرائت ها بهره ای از حق داشته باشند، اما هیچ کدام نمی تواند حق مطلق و دیگری باطل مطلق باشد، بلکه همه این قرائت ها می تواند در جامعه افغانستان کثرتی از برداشتها و تفسیر ها را ارائه کنند و با تقویت پایه های استدلالی خویش به رقابت پردازند، و در نهایت دل مردم را از راه برتری استدلال به دست آرند و اینگونه برای اولین بار افغانستان صادر کننده قرائت برتر از اسلام و فرهنگ جدید هم پزیری اسلامی را در جهان اسلام عهده دار شود.

 // 
این مقاله در سر مقاله شماره سوم گذار در کابل نشر گردید.


نگاهی به مقررات جدید رسانه ها


ابلاغ  مقررات جدید در ارتباط با رسانه های چاپی یک بار دیگر فضای مطبوعاتی را دچار تبصره و تحلیل های مختلفی کرد، این مقررات شامل  گرفتن مالیات، تضمین بانکی و حق‌ الامتیاز می باشد.
براساس ماده ۹ این مقرره میزان تضمین بانکی برای رسانه‌های همگانی افغانستان از ۵ هزار برای ماهنامه و سالنامه الی یک میلیون افغانی ( حدود ۲۰ هزار دالر) برای تلویزیون‌های سراسری اعلام شده‌است.
اساس این مقرره صدور جواز رسانه‌های چاپی و تمدید آن پس ازین با اخذ تضمین بانکی و دادن حق الامتیاز صورت می‌گیرد.
تا کنون در افغانستان حدود ۱۷۰۰ روزنامه، هفته‌نامه و ماهنامه وجود دارند. ۱۵۰ رادیو در سراسر این کشور فعال هستند و به تعداد ۶۰ کانال تلویزیونی نیز در حال پخش برنامه هستند!
این اقدام حکومت از سوی دست اندر کاران رسانه ها نوعی محدودیت و فیلترشمرده شده است و در برابر آن واکنش نشان داده اند.
اما این اقدام حکومت با توجه به تجربه بیش از یک دهه از انتشار رسانه های مختلف از چند زاویه قابل تامل می باشد.
الف: افغانستان کشوری هست که ارام ارام از فضای جنگی می خواهد به سوی یک فضای مدنی و اجتماعی عبور نماید، در چنین اوضاع و شرایطی نقش رسانه ها یک نقش قابل تامل و توجه ای می باشد، اما ایا در این مدت رسانه ها به وظایف اصلی خودشان که تغییر ذهنیت توده ها می باشد، پرداخته است؟ رسانه ها به عنوان یک منبع تغذیه فکری جامعه ایا توانسته است به رسالت خویش بپردازد؟ و...
باید با تاسف گفته شود که مدیران رسانه ها تنها به عنوان نیروهای سر گرم کننده جامعه و در نهایت انعکاس حوادث که بیشتر بار منفی داشته است اقدام نموده اند، یعنی نشر و پخش خبر که باز این خبر در این کشور منتهی به انتحار، انفجار، قتل، تجاوز و ... بوده است، اما کمتر موردی برای طرح اخبار مثبت و اقدامات موثر برای رشد و تغییر ذهنی جامعه صورت گرفته است.
مدیران رسانه ها در این سالها بیشتر با انگیزه فن گیری و تغذیه مالی از سوی دونر ها نگاه کرده است و کمتر به مخاطبین خود توجه نموده است، همین عدم توجه به مخاطبین باعث شده است که رسانه ها به خصوص رسانه های نوشتاری نتوانند برای مخاطب جذب نماید، و در اجتماع قدمی برای رشد فرهنگ مطالعه و در نهایت تغییر فکر افراد جامعه از یک جامعه عقب مانده به سوی یک جامعه پویا بر دارد.
از این زاویه که سهولت قوانین باعث شده بود، هرکس با اندک منبع مالی اقدام به سیاه کاری کاغذها نمایند، و تاثیر منفی این سیاه کاری باعث دل زدگی مخاطبان از فرهنگ مطالعه و تحول فرهنگی شده بود، من فکر می کنم محدود سازی صدور جواز و ... می تواند برای بالارفتن کیفیت رسانه های هدفمند قابل توجه باشد.
ب: آزادی لجام گسیخته بدون هزینه نه تنها برای تغییر افکار جامعه سودمند نیست بلکه باعث سرخوردگی جامعه نیز می شود، بنا بر این صدور تحت شرایط مالی خاص می تواند باعث شود که مجموعه های جدی تر گرد هم ایند، راه هایی برای رقابتی کردن محتوای رسانه ها بیابند و در نهایت برای جذب مخاطب، ارضاء مخاطب، و تغذیه مخاطب گام بر دارند.  این همه امکان ندارد، مگر زمانیکه مجموعه ای از دست اندر کاران رسانه ای اقدام به تولید فکر در جامعه کنند. تولید فکر در یک دهه گذشته از عرصه رسانه های نوشتاری می توان گفت رخت بر بسته بود، و اکثریت رسانه ها به کاپی پستهای نا خوانده از نسخه های بیرون مرزی اقدام می ورزیدند که تنها به کار صفحه پر کردن می آمد، نه بیشتر از آن! و به همین خاطر بود که جراید ما پس از چاپ کمتر توجه خواننده را به خود جلب می کرد.
ما نیازمند هستیم که در عرصه تحول جامعه تلاش جدی صورت بگیرد، این تلاش بدون تحول در رسانه های ما امکان پذیر نمی باشد، و رسانه هایی ما تا زمانیکه اقدام به تولید فکر داخلی، هنر داخلی ننماید نمی توانند برای تغییر افکار جامعه از حالت فعلی به یک حالت مطلوب نقش بازی کنند.
بنا بر این هر نوع قوانین جدید که باعث شود رسانه های ما به سوی تحول کیفی و رقابت برای جذب مخاطب با تولید محتوای داخلی توسط تولید گران فرهنگ داخلی صورت گیرد قابل ستایش می باشد.

تیکه دار حلقه دوم



یونس حیدری
حلقه دوم
دو روز بود که تلویزیون کربلایی شلغم اعلام می کرد، ملت آگاه خواب مانده، بدانید و آگاه باشید، به مناسبت سالروز شهادت دسته جمعی مورچ زاده گان، در دشت پر طاووس، مراسم شکوه مند برگزار می گردد، در این مراسم پر شکوه و جلال و جبروت الحاج تیکه دار منادی دریشی و شکلک!  شما را در جریان آخرین تحولات دیگ بخار و همه محتوای آن قرار خواهد داد! حضور لوبیایی شما در این مراسم، نشانگر درک والای تان از اوضاع، بینایی چشمتان و توانمندی قدرت چشایی تان خواهد بود.
ملت مثل لوبیا های عمده فروشی مندوی بوجی بوجی آمده بودند تا در بازار سرنوشت از یک دیگر عقب نمانده باشند، فکر می کردند امروز آنها از لوبیا گری خارج شده، از بوجی ها رهایی یافته و به ازادی دور از دیگ بخار نایل خواهند آمد و به حقوق حقه شان که کرامت بود، دست خواهند یافت!
حاجی هر طرف در پیش ستیژ راه می رفت، به خلق الله که مثل دانه های لوبیا آرام و مطیع نشسته بودند تا از بیانات پر فیض حاجی بهره وافر ببرند نگاه می کرد. حاجی مسرور بودکه بازهم ملت به دعوت او لبیک گفته و او را در پیش خریداران سر بلند و سر افراز کرده است.
حاجی با خم ابرو اشاره کرد که مراسم را با قرائت شعر گل یخ زده آغاز کند! مراسم آغاز شد، آهنگ دل انگیز نواخته شد، یواشکی ملت لوبیایی به حرکتهای موزون غربالی تمایل پیدا کرد و حاجی خود از جایگاه بر خواست و به طرف مایک رفت و دستان خود را با یک دیگر پیوند داد و گفت!
اول سلام به شما ملت بیدار! به شما امتی که همیشه لبیک گوی بوده اید و هستید و خواهید بود! بیداری شما باعث شده است که همیشه دشمن لرزه بر اندامشان بیفتد، و شمایی که هیچ گاه اجازه سیل کردن به طرف مرغ سوخاری را نداشتید، حالا این ازادی برایتان داده شده است که بتوانید شلغم کباب شده را زنده زنده نوش جان کنید! ایا این کم دست آورد است؟ (ملت با شور و ولوله می گفتند زنده باد حاجی) امروز جمع شده ایم تا بار دیگر وحدت  و یک دلی خویش را به نمایش بگذاریم و برای دشمنان خود پیام واضح و روشن بدهیم، که اگر ما را ، ملت مقلد ما را، امت سر بر کف و جان بر دست ما را نا دیده بگیرند، باز  نگویید نگفته است، ما خواهان چوکی های روشن در ... اتاقهای تاریک هستیم. ما می خواهیم تا این ملت دیگر همانند گذشته محروم از دیدن نباشند، آنها باید خود در همه عرصه های خورد و بورد شریک و سهیم باشند، آنها دیگر نباید همانند لوبیا بوجی بوجی انتقال یابند، آنها باید با موتر های لوکس و رنگ دار هرجای که دلشان شد بروند و...
در همین وقت صدای تلفن حاجی بلند شد، حاجی صحبت های خودشان را قطع کرد و به تلفن نگاه کرد، گفت: اینه ترسیدند، رئیس کلان است، اجازه بدهید که منتظر نماند و جوابشان را بدهم.
از پشت مایک دور شد:
-          رئیس صاحب سلام
-          ...
از پشت تلفن گفت چی می خواهید حاجی صاحب! حاجی گفت چیز زیاد نمی خواهم، فقط این ملت باید به حقوق شان در ساختار دیگ شریک باشند! از پشت تلفن صدا بلند شد که لیستشان را روان کن تا منظور کنم! حاجی گفت لیست میست نیاز نیست، فرزند دلبندم را رئیس مقرر کن کافی هست برای این مردم! از پشت تلفن صدا آمد که تنها به فرزند تو مردم ارام نمی شوند! حاجی گفت تو مقرر کن هرکس نفس کشید خودم می کشم شان! از پشت تلفن گفت مقرر شد!
حاجی به جایگاه باز گشت و ادامه داد:
کجا رسیده بودیم، بله در گذشته شما حتا اجازه نگاه کردن به مرغ سوخاری هم نداشتید! حالا به لطف رئیس شما در وزارت های مثل دفاع، جارو کش دارید، در وزارت مالی تشناب شوی دارید، در بانک شمار گر لوت دارید، حالا به همه حقوق تان رسیده اید! حقوق شما که نمی تواند بالاتر از خوردن کباب شلغم باشد، شما از نان جو تا کباب شلغم رسیده اید! این تحول نشان می دهد که انسان به حقوق شهروندی خودش رسیده است، بروید خانه هایتان، تا بار دیگرمن صدا نکرده ام حق ندارید در هیچ مظاهره ای اشتراک کنید، حق ندارید پیش هیچ کلاه دار و بی کلاهی ملاق زده بروید، هر وقت ملاقتان قید کرد، پیش خودم ملاق زده بیایید و دستان نرم و ملایمم را ببوسید تا رستگار شوید و طعم نرمی و لطافت را در دستان ما احساس کرده به آرامش برسید.
بروید خانه هایتان تا دوغهایتنان گرم نشده است، بنوشید که شما برای همان دهقانی و دامداری و تبنگ آفریده شده اید، که بیش از این لیاقت نداشته و ندارید، بگذارید تا ما همراه رئیس مشکلات جهان بشری را  حل کنیم!
بروید در پناه خدا باشید!
ملت از لوبیا هم لوبیا تر در بوجی های پوسیده جای گرفتند و به سوی مندوی خانه هایشان سرشکسته و دلمرده باز گشتند و گفتند زنده باد حاجی! اگر حاجی نبود همه مان در دیگ بخار جای می گرفتیم و پخته می شدیم و خورده می شدیم و در تشناب های زنانه ومردانه یک چیز دیگر می شدیم. زنده باد حاجی!!


تیکه دار
حلقه دوم
الهه بودا
دو روز بود که تلویزیون کربلایی شلغم اعلام می کرد، ملت آگاه خواب مانده، بدانید و آگاه باشید، به مناسبت سالروز شهادت دسته جمعی مورچ زاده گان، در دشت پر طاووس، مراسم شکوه مند برگزار می گردد، در این مراسم پر شکوه و جلال و جبروت الحاج تیکه دار منادی دریشی و شکلک!  شما را در جریان آخرین تحولات دیگ بخار و همه محتوای آن قرار خواهد داد! حضور لوبیایی شما در این مراسم، نشانگر درک والای تان از اوضاع، بینایی چشمتان و توانمندی قدرت چشایی تان خواهد بود.
ملت مثل لوبیا های عمده فروشی مندوی بوجی بوجی آمده بودند تا در بازار سرنوشت از یک دیگر عقب نمانده باشند، فکر می کردند امروز آنها از لوبیا گری خارج شده، از بوجی ها رهایی یافته و به ازادی دور از دیگ بخار نایل خواهند آمد و به حقوق حقه شان که کرامت بود، دست خواهند یافت!
حاجی هر طرف در پیش ستیژ راه می رفت، به خلق الله که مثل دانه های لوبیا آرام و مطیع نشسته بودند تا از بیانات پر فیض حاجی بهره وافر ببرند نگاه می کرد. حاجی مسرور بودکه بازهم ملت به دعوت او لبیک گفته و او را در پیش خریداران سر بلند و سر افراز کرده است.
حاجی با خم ابرو اشاره کرد که مراسم را با قرائت شعر گل یخ زده آغاز کند! مراسم آغاز شد، آهنگ دل انگیز نواخته شد، یواشکی ملت لوبیایی به حرکتهای موزون غربالی تمایل پیدا کرد و حاجی خود از جایگاه بر خواست و به طرف مایک رفت و دستان خود را با یک دیگر پیوند داد و گفت!
اول سلام به شما ملت بیدار! به شما امتی که همیشه لبیک گوی بوده اید و هستید و خواهید بود! بیداری شما باعث شده است که همیشه دشمن لرزه بر اندامشان بیفتد، و شمایی که هیچ گاه اجازه سیل کردن به طرف مرغ سوخاری را نداشتید، حالا این ازادی برایتان داده شده است که بتوانید شلغم کباب شده را زنده زنده نوش جان کنید! ایا این کم دست آورد است؟ (ملت با شور و ولوله می گفتند زنده باد حاجی) امروز جمع شده ایم تا بار دیگر وحدت  و یک دلی خویش را به نمایش بگذاریم و برای دشمنان خود پیام واضح و روشن بدهیم، که اگر ما را ، ملت مقلد ما را، امت سر بر کف و جان بر دست ما را نا دیده بگیرند، باز  نگویید نگفته است، ما خواهان چوکی های روشن در ... اتاقهای تاریک هستیم. ما می خواهیم تا این ملت دیگر همانند گذشته محروم از دیدن نباشند، آنها باید خود در همه عرصه های خورد و بورد شریک و سهیم باشند، آنها دیگر نباید همانند لوبیا بوجی بوجی انتقال یابند، آنها باید با موتر های لوکس و رنگ دار هرجای که دلشان شد بروند و...
در همین وقت صدای تلفن حاجی بلند شد، حاجی صحبت های خودشان را قطع کرد و به تلفن نگاه کرد، گفت: اینه ترسیدند، رئیس کلان است، اجازه بدهید که منتظر نماند و جوابشان را بدهم.
از پشت مایک دور شد:
-          رئیس صاحب سلام
-          ...
از پشت تلفن گفت چی می خواهید حاجی صاحب! حاجی گفت چیز زیاد نمی خواهم، فقط این ملت باید به حقوق شان در ساختار دیگ شریک باشند! از پشت تلفن صدا بلند شد که لیستشان را روان کن تا منظور کنم! حاجی گفت لیست میست نیاز نیست، فرزند دلبندم را رئیس مقرر کن کافی هست برای این مردم! از پشت تلفن صدا آمد که تنها به فرزند تو مردم ارام نمی شوند! حاجی گفت تو مقرر کن هرکس نفس کشید خودم می کشم شان! از پشت تلفن گفت مقرر شد!
حاجی به جایگاه باز گشت و ادامه داد:
کجا رسیده بودیم، بله در گذشته شما حتا اجازه نگاه کردن به مرغ سوخاری هم نداشتید! حالا به لطف رئیس شما در وزارت های مثل دفاع، جارو کش دارید، در وزارت مالی تشناب شوی دارید، در بانک شمار گر لوت دارید، حالا به همه حقوق تان رسیده اید! حقوق شما که نمی تواند بالاتر از خوردن کباب شلغم باشد، شما از نان جو تا کباب شلغم رسیده اید! این تحول نشان می دهد که انسان به حقوق شهروندی خودش رسیده است، بروید خانه هایتان، تا بار دیگرمن صدا نکرده ام حق ندارید در هیچ مظاهره ای اشتراک کنید، حق ندارید پیش هیچ کلاه دار و بی کلاهی ملاق زده بروید، هر وقت ملاقتان قید کرد، پیش خودم ملاق زده بیایید و دستان نرم و ملایمم را ببوسید تا رستگار شوید و طعم نرمی و لطافت را در دستان ما احساس کرده به آرامش برسید.
بروید خانه هایتان تا دوغهایتنان گرم نشده است، بنوشید که شما برای همان دهقانی و دامداری و تبنگ آفریده شده اید، که بیش از این لیاقت نداشته و ندارید، بگذارید تا ما همراه رئیس مشکلات جهان بشری را  حل کنیم!
بروید در پناه خدا باشید!
ملت از لوبیا هم لوبیا تر در بوجی های پوسیده جای گرفتند و به سوی مندوی خانه هایشان سرشکسته و دلمرده باز گشتند و گفتند زنده باد حاجی! اگر حاجی نبود همه مان در دیگ بخار جای می گرفتیم و پخته می شدیم و خورده می شدیم و در تشناب های زنانه ومردانه یک چیز دیگر می شدیم. زنده باد حاجی!!

۱۳۹۴ بهمن ۱۶, جمعه

حاجی تیکه دار(حلقه اول)



یونس حیدری
خواب از سر حاجی پریده بود، حاجی را نمی دانم کدام عقرب بود یا کدام کژدم در خواب یش کرده بود، حاجی فکر می کرد خواب نبوده است، بیدار بوده است و در بیداری عقرب یا کژدم او را پیش کرده است، به همین خاطر تمام اتاق خواب را زیر و رو کرد، تامطمئن شود که چیزی نیست، که او را نیش بزند، دلش گرفت و پشیمان شد که چرا همه مادران اولادها را به بلاد فرنگ روان کرده است، کاش یگان دانه اش را نگاه می کرد، در همین طور وقتها به درد می خورد، هرچند که مادر اوولادها از یگان سوسک هم ترس می خورد و ایستادگی تمبانش بر زمین می افتاد، ولی ترس و فغان مادر اولادها هم خودش یک موسیقی دلنشین بود، مخصوصن وقتهایی که هیچ سوسکی هم نبود، حاجی به مزاق می گفت گله سوسک آمد، مادر اولادها فغانش تا آسمان هفتم می رفت و خیز کزده می آمد دربغل حاجی پناه می گرفت و حاجی قار قار می خندید و...
حالا حاجی تنها بود، هیچ کس در کنارش نبود، همه اولادها در کنار ساحل زیارت اب رفته بودند، سوار بر کشتی، به تماشای ماهی و دلفین رفته بودند، حاجی در قصر زیبای خودش تنهای تنها بود و از تنهایی بالشت بغل می  کرد و به خواب نمی رفت و در خواب اگر می رفت خوابهای آشفته می دید.
حاجی دراز بر روی تخت خواب افتاده بود، یک بالشت زیر سرش بود، بالشت مادر اولادها هم در بغلش بود، چشمهایش باز بود، ولی فکر می کرد در خواب است، موترضد سنگ خود را سوار شد، احساس کرد تا مرگ چند قدمی فاصله ندارد، به همین خاطر به یاد مردمش افتاد، مردمی که از برکتش حاجی حاجی شده بود، احساس کرد در برابر این مردم او سخت بدهکار است، قبل از مردن باید این بده کاری خودش را پرداخت نماید. به طرف دشت برچی رفت، دشت برچی جایی بود که حاجی در جوانی ها انجا کلان شده بود، خانه خانه دشت برچی را می شناخت، پیش از آنکه خانه شود، همه باغها و باغچه های دشت برچی برایش مثل کف دستانش واضح و روشن بود، بارها و بارها در زمان جنگ و گریز در دشت برچی پناه گرفته بود و جان به سلامت برده بود، به همین خاطر می گفت برچی خونیست که در اندامم جریان دارد، اگر این خون نباشد، من نیستم، هستی و نیستی خود را در برچی جستجو می کرد، به همین خاطر تصمیم کلان گرفت، به خاطر تصمیم کلان خودش یک مهمانی مفصل به همه وکلای گذر برجی داد و به آنها ابلاغ کرد که به زودی یک کتابخانه چند ملیونی در دشت برچی می سازد، تا اولاد برچی صاحب علم و کمال شود و همانجا وصیت کرد که پس از مرگ جنازه اش را مومیایی کنند و در کنار کتابهای کتابخانه در ویترینی زیبا و دیدنی قرار دهد تا همه مردم در کنار مطالعه کتابها او را نیز مطالعه کنند و...
حاجی همه مهمانان را رخصت کرد، چند روز بعد تعمیر کلان کتابخانه ملیونی آماده شد، حاجی از تمامی بلادهای اسلامی و غیر اسلامی و حتا از چین کتاب مطالبه کرد، همه رقم کتاب را در این کتابخانه جای داد، تا اولاد برچی دیگر نیاز به کتاب نداشته باشد، اولاد برچی برای تحقیقات علمی فقط در کتابخانه حاجی بیاید، و همه مشکلات علمی و تحقیقی خود را رفع کند، و قرار شد در روز چهار شنبه که در کتاب جادوی مرحوم جادو گر از آن به نیکی یاد شده بود، رسمن با حضور مردم برچی با دست یک دختر باکره پاک مرد ندیده ، رسمن کتابخانه را افتتاح نماید.
روز چهار شنبه بود، ملیونها آدم از سراسر کشور برچی و ایالتهای همجوار آمده بودند تا نحوه افتتاح کتابخانه ملیونی را از نزدیک مشاهد کنند و در این جشن کتاب، رقص و شادی کنند در کنار حاجی! حاجی رفت پشت تریبون و از همه حضار به گرمی استقبال کرد و گفت، من معتقد هستم که در این صفحه نوین باید ملت نوین ساخته شود، ملت نوین بدون کتاب نوین، ساختنش محال است، کتاب نوین بدون کتابخانه نوین امکان پذیر نیست، کتابخانه نوین بدون کتابدار نوین معنا ندارد، کتابدار نوین بدون کتاب نوین مفهوم ندارد، و این همه بدون حاجی هویت نمی گیرد، من آمده ام تا این کتابخانه را افتتاح کنم تا جوان برچی از برکت حاجی به معنا و به اندیشه و به کمالی که گم شده است دست بیابد!
من آمده ام این کتابخانه را افتتاح کنم تا در تاریخ قبری مومیایی شده از خود برجای نهم و ملتی بیدار، آگاه، هوشیار را مثل خودم پس  از خودم برجای بگذارم و وصیت می کنم هر دانشجویی و هر عاشق کتابی و هر دختر باکره ای و هر پسر مجردی وقتی می آید برای کتابخواندن، از کنار جنازه مومیایی شده من عبور کند و شعر حافظ را قرائت نماید که می فرماید: بر سر تربت ما چون گذری ... و من می گویم :
رقص کتاب باید کرد!
حاجی در حالیکه بالشت زنش در بغلش بود رقص کنان از خواب بیدار شد و بر لب تخت خواب نشست و بر خودش فحش و دشنام داد که این چه خریتی بود که من کردم، این چه گوه مقدسی بود که من خوردم، براستی مردم همه جمع جمع هستند؟ از کنار تخت بلند شد، تمبانش را پوشید و به طرف کلکین خیز زد و پرده چند لایه را کنار زد و به طرف کوچه نگاه کرد، دید بادی گاردها خواب است، هنوز شب است و سکوت در همه جا حاکم است، و فهمید که باز خواب دیده است، و با خودش گفت: گور بابای مردم، این مردم خر فکر می کنند من برایش کتابخانه چند ملیونی می سازم، این مردم اگر عقل می داشتند می فهمیدند که من دشمن کتاب هستم، اگر این مردم کتاب خوان شوند باز من چی رقم آنها را خرید و فروش کنم.
دوباره بالشت زنش را در بغل گرفت و گفت گور بابای مردم و چشمانش را بست شاید به خواب رود.