یونس حیدری
خواب از سر حاجی پریده بود، حاجی را نمی
دانم کدام عقرب بود یا کدام کژدم در خواب یش کرده بود، حاجی فکر می کرد خواب نبوده
است، بیدار بوده است و در بیداری عقرب یا کژدم او را پیش کرده است، به همین خاطر
تمام اتاق خواب را زیر و رو کرد، تامطمئن شود که چیزی نیست، که او را نیش بزند،
دلش گرفت و پشیمان شد که چرا همه مادران اولادها را به بلاد فرنگ روان کرده است،
کاش یگان دانه اش را نگاه می کرد، در همین طور وقتها به درد می خورد، هرچند که
مادر اوولادها از یگان سوسک هم ترس می خورد و ایستادگی تمبانش بر زمین می افتاد،
ولی ترس و فغان مادر اولادها هم خودش یک موسیقی دلنشین بود، مخصوصن وقتهایی که هیچ
سوسکی هم نبود، حاجی به مزاق می گفت گله سوسک آمد، مادر اولادها فغانش تا آسمان
هفتم می رفت و خیز کزده می آمد دربغل حاجی پناه می گرفت و حاجی قار قار می خندید
و...
حالا حاجی تنها بود، هیچ کس در کنارش نبود،
همه اولادها در کنار ساحل زیارت اب رفته بودند، سوار بر کشتی، به تماشای ماهی و
دلفین رفته بودند، حاجی در قصر زیبای خودش تنهای تنها بود و از تنهایی بالشت بغل
می کرد و به خواب نمی رفت و در خواب اگر می
رفت خوابهای آشفته می دید.
حاجی دراز بر روی تخت خواب افتاده بود، یک
بالشت زیر سرش بود، بالشت مادر اولادها هم در بغلش بود، چشمهایش باز بود، ولی فکر
می کرد در خواب است، موترضد سنگ خود را سوار شد، احساس کرد تا مرگ چند قدمی فاصله
ندارد، به همین خاطر به یاد مردمش افتاد، مردمی که از برکتش حاجی حاجی شده بود،
احساس کرد در برابر این مردم او سخت بدهکار است، قبل از مردن باید این بده کاری
خودش را پرداخت نماید. به طرف دشت برچی رفت، دشت برچی جایی بود که حاجی در جوانی
ها انجا کلان شده بود، خانه خانه دشت برچی را می شناخت، پیش از آنکه خانه شود، همه
باغها و باغچه های دشت برچی برایش مثل کف دستانش واضح و روشن بود، بارها و بارها
در زمان جنگ و گریز در دشت برچی پناه گرفته بود و جان به سلامت برده بود، به همین
خاطر می گفت برچی خونیست که در اندامم جریان دارد، اگر این خون نباشد، من نیستم،
هستی و نیستی خود را در برچی جستجو می کرد، به همین خاطر تصمیم کلان گرفت، به خاطر
تصمیم کلان خودش یک مهمانی مفصل به همه وکلای گذر برجی داد و به آنها ابلاغ کرد که
به زودی یک کتابخانه چند ملیونی در دشت برچی می سازد، تا اولاد برچی صاحب علم و
کمال شود و همانجا وصیت کرد که پس از مرگ جنازه اش را مومیایی کنند و در کنار
کتابهای کتابخانه در ویترینی زیبا و دیدنی قرار دهد تا همه مردم در کنار مطالعه
کتابها او را نیز مطالعه کنند و...
حاجی همه مهمانان را رخصت کرد، چند روز بعد
تعمیر کلان کتابخانه ملیونی آماده شد، حاجی از تمامی بلادهای اسلامی و غیر اسلامی
و حتا از چین کتاب مطالبه کرد، همه رقم کتاب را در این کتابخانه جای داد، تا اولاد
برچی دیگر نیاز به کتاب نداشته باشد، اولاد برچی برای تحقیقات علمی فقط در
کتابخانه حاجی بیاید، و همه مشکلات علمی و تحقیقی خود را رفع کند، و قرار شد در
روز چهار شنبه که در کتاب جادوی مرحوم جادو گر از آن به نیکی یاد شده بود، رسمن با
حضور مردم برچی با دست یک دختر باکره پاک مرد ندیده ، رسمن کتابخانه را افتتاح
نماید.
روز چهار شنبه بود، ملیونها آدم از سراسر
کشور برچی و ایالتهای همجوار آمده بودند تا نحوه افتتاح کتابخانه ملیونی را از نزدیک
مشاهد کنند و در این جشن کتاب، رقص و شادی کنند در کنار حاجی! حاجی رفت پشت تریبون
و از همه حضار به گرمی استقبال کرد و گفت، من معتقد هستم که در این صفحه نوین باید
ملت نوین ساخته شود، ملت نوین بدون کتاب نوین، ساختنش محال است، کتاب نوین بدون
کتابخانه نوین امکان پذیر نیست، کتابخانه نوین بدون کتابدار نوین معنا ندارد،
کتابدار نوین بدون کتاب نوین مفهوم ندارد، و این همه بدون حاجی هویت نمی گیرد، من
آمده ام تا این کتابخانه را افتتاح کنم تا جوان برچی از برکت حاجی به معنا و به
اندیشه و به کمالی که گم شده است دست بیابد!
من آمده ام این کتابخانه را افتتاح کنم تا
در تاریخ قبری مومیایی شده از خود برجای نهم و ملتی بیدار، آگاه، هوشیار را مثل
خودم پس از خودم برجای بگذارم و وصیت می
کنم هر دانشجویی و هر عاشق کتابی و هر دختر باکره ای و هر پسر مجردی وقتی می آید
برای کتابخواندن، از کنار جنازه مومیایی شده من عبور کند و شعر حافظ را قرائت
نماید که می فرماید: بر سر تربت ما چون گذری ... و من می گویم :
رقص کتاب باید کرد!
حاجی در حالیکه بالشت زنش در بغلش بود رقص
کنان از خواب بیدار شد و بر لب تخت خواب نشست و بر خودش فحش و دشنام داد که این چه
خریتی بود که من کردم، این چه گوه مقدسی بود که من خوردم، براستی مردم همه جمع جمع
هستند؟ از کنار تخت بلند شد، تمبانش را پوشید و به طرف کلکین خیز زد و پرده چند
لایه را کنار زد و به طرف کوچه نگاه کرد، دید بادی گاردها خواب است، هنوز شب است و
سکوت در همه جا حاکم است، و فهمید که باز خواب دیده است، و با خودش گفت: گور بابای
مردم، این مردم خر فکر می کنند من برایش کتابخانه چند ملیونی می سازم، این مردم
اگر عقل می داشتند می فهمیدند که من دشمن کتاب هستم، اگر این مردم کتاب خوان شوند
باز من چی رقم آنها را خرید و فروش کنم.
دوباره بالشت زنش را در بغل گرفت و گفت گور
بابای مردم و چشمانش را بست شاید به خواب رود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر