یونس حیدری
حاجی پیش آئینه رفت محاسن مبارک را با شانه
چوبی اش منظم کرد، یخن خودش را هم بست، کمی هم واسلین به دستانش چرب کرد و بعد به
روی خودش مالید تا صورتش متبرک به نور شود، یعنی نور صورتش را زیاد کرده باشد، رفت
در اتاق شخصی اش از روی میز مهر کلان را گرفت و به پیشانی اش خوب مالید که پیشانی
کوفتگی سجده را به خود بگیرد، تا مردم بفهمند که حاجی شب تا صبح نماز شب خوانده
است! تسبیحی که از دانه های یاقوت برایش جور کرده بودند را به دست گرفت و روی چوکی
روبروی عکس پیشوا نشست! لبخندی زد و گفت ای سرمایه من! گر تو نبودی من چه خاکی
برسرم می کردم؟ اگر تو نبودی من چطور می توانستم برای خودم این همه مشتاق پیدا
کنم؟ خوب تو که می دانی در اصل همه مشتاق تو اند، هیچ کس از من خوشش نمی اید، ولی
این را کسی نفهمد، فقط من و تو می فهمیم! بین خودمان باشد! همان مثال قدیمی که می
گویند تا احمق در جهان باشد! مفلس در نماند! ما هم روزگاری مفلس بودیم، چیزی در
بساط نداشتیم، تا اینکه یادم نیست، این روزها کم حافظه شده ام، تو را به دم بلا
دادم یا خودت به پیشواز بلا رفتی! تو از دست رفتی و من ادعا کردم های مردم! جانشین
پیشوا منم! مردم هم دنبال تسکینی می گشتند، واقعن مردم تو را دوست داشتند، اما
برای من هیچ ارزشی نداشتی، چون هیچ وقت به ما مجال سوء استفاده نمی دادی، راستش از
تو می ترسیدم، چون تو با آدم های بد هیج تسلیم نمی شدی، مرا همیشه از بدان می
دانستی، همیشه می گفتی ارشد دروغگویانم! وقتی تو از این دنیا رفتی در اصل من در
دلم جش گرفتم، ولی زودی کرده به "باز" دیوانه گفتم زودی برو دستمالم را
در آب مرج تطهیرش کن! دستمالم رامثل مرچ سرخ جور کرده آورد، من هم رفتم بین مردم،
دستمالم را به بینی ام کشیدم کمی هم به طرف چشمانم نزدیک کردم و اشکهایم بود که
مثل باران بهاری بر زمین جاری می شد، مردم فکر کردند که دلم برای مظلومیت تو سوخته
است! نمی فامیدند که خودم کلی زحمت کشیده بودم و...
حالا از آن سال سالها گذشته است، هر سال نام
تو برایم بزرگترین تجارت شده است، دلت راضی هستی یا نه! ولی من که هر سال منتظر
هستم تا سالگره تو بیاید، برای من جشن است، بنام تو مردم را جمع می کنم، مردم که
جمع شدند حرفهای مفت می زنم، مردم را فریب می دهم، یا به قول تو که می گفتی ارشد
دروغگویانم! یک مشت دروغ تحویل مردم می دهم و مردم را به خانه هایشان روان می کنم
و بعد می روم پیش کسانیکه مردم را می خرند، تاجران مردم هم در سطح داخلی و هم در
سطح بین المللی زیاد است، می گویم این آدمهای گوسفند منش از من است، می فروشمشان و
همه آنها را به چند جای می فروشم و پیسه هایشان را برای خودم پس انداز می کنم،
مبادا روزهای مفلسی باز اید، روزهایی که پیسه نداشتم تا کرای تکسی بدهم، ناچار تا
رفتن خانه دوستان پیاده گز می کردم به بهانه این که ورزش می کنم. ولی حالا دیگر از
دروازه حولی هم پیاده نمی روم موترهای ضد خشت! قطار دارم، مرا می برند، می آورند،
یگان شان برای دروازه را باز می کنند تا مبادا وقت سوار شدن دچار سختی شوم، یگان
حاجی هم که خودت می شناختی از باب چاپلوسی پیش موتر خو می کند تا من پایم را روی
کمرش بگذارم وقت سوار شدن موتر به عنوان زینه گوشتی از کمرش استفاده کنم تا مبادا
دچار مشکل بلند کردن قدم شوم! و... حالا همه اینها از برکت تو هست، اگر تو نمی
بودی من ده نفر هم جمع نمی توانستم تا بفروشم ولی حالا...
پیشوا صاحب! با اجازه ات من باید بروم خلایق
جمع شده اند، بازهم کمی برای شان حرفهای مفت بزنم و دور خودشان بچرخانم! این خلایق
که حافظه تاریخی هم ندارند، همان اصطلاحی که در وقتهایی که مکتب می خواندیم ملا می
گفت عجب ادم پس پر مشت هستی! یعنی درسهای گذشته هرگز به یادم نمی ماند، این مردم
هم گذشته به یادشان نمی مانند، نمی دانم فقط چرا تنها از گذشته تو به یادشان مانده
ای و هر سال گرد تو جمع می شوند، حالا هم جمع شده اند، من باید بروم تا دیر نشود،
بخشش باشد که باید در بین مردم بروم همان مردمی که در عزای تو جمع شده اند ولی در
حقیقت جشن من است، من امروز در جشنی که بنام تو برگزار کرده ام می روم! دلت خشنود
می شوی یا دیگه رقم
حاجی تسبیحش را گرفت و دستمال تطهیر شده در
مرچ را در جیب کرد و از خانه بیرون شد تا در گورستان بر سر خاک پیشوا در میان مردم
ظاهر شود و قطره های اشکش را با زور دستمال مرچ دار جاری کند و و نمایشی از احساس
بی پناهی خودش را به مردم عرضه دارد. !!


