۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

سنگ صبور 9 اشک مریم



 در فامیل مریم را همه می شناختند، بلا استثنا، مریم را دوست داشتند، بچه هایی که دم بخت بودند، بیشتر قلب شان برای مریم می تپید،‌ همه برای تصاحب قلب مریم تور جور کرده بودند تا بدام بیندازند، اما مریم به این چیزها اصلن فکر نمی کرد، مریم صبح می رفت دانشگاه، وقتی از دانشگاه بر می گشت، در اتاق خودش بود، وقتی داخل اتاق می شد درب اتاق را هم از پشت خودش قفل می کرد، گاهی مادرش می گفت، مریم نکنه از ما بی خبر با کسی ازدواج کرده ای، و عشقت را در داخل اتاق پنهان کرده ای و نمی خواهی کسی ببیند، مریم اما با لبخند ساده می گفت، آره مادر من ازدواج کرده ام، به زودی صاحب یک فرزند می شوم و بعد درب اتاق را می بست.
مریم، واقعن ازدواج کرده بود، اما نه با کسی، بلکه با کتابهایش، وقتی اگر مجالی پیدا می شد که سری به اتاقش بزنی می دیدی که در میان کتابهای کهنه و نو گم شده است، گاهی آدم احساس می کرد که مریم خودش هم کتاب شده است،  و مثل کتاب در میان کتابها لول می خورد، اما او عاشق مطالعه بود، او عاشق علم بود، او می خواست که همه دانشهای جهان را در خود جمع کند، او به دنبال یافتن جواب برای همه سوالهای بی پاسخ هستی بود، در دانشگاه هم سر صنف از همه بهتر و بیشتر می فهمید، شاگردهای ایرانی به او حسرت می خوردند، همه به او به چشم یک رقیب نه یک دشمن می دیدند، همه بچه ها و دخترها هرچقه تلاش می کردند نمی توانستند خود را از لحاظ توانمندی به او برسانند، بعضی وقتها استاد سر صنف که می امد، از مریم می ترسیدند، از سوالهای عجیب و غریبی که داشت می ترسیدند، چون مریم واقعن مطالعه شدید می کرد، بسیار موارد پیش آمده بود که در باره موضوع درسی معلومات مریم از استاد بیشتر بود، بعضی از استادها به این اقرار می کردند، اما بعض دیگر به گونه می خواستند که جواب مریم را ندهند، چون جوابی نداشتند، این خبر به حفاظت دانشگاه رسید، که یک دختر افغانی در صنف انرژی از همه قوی تر هست. یک روز وقتی مریم به طرف صنف می رفت یکی از مقامات حفاظت نزدیکش شد و به او گفت بعد از پایان کلاس به دفتر حفاظت دانشگاه بیاید.
ذهن مریم پر از سوال شد، چون معمولن در حفاظت دانشگاه دخترها و بچه هایی را می بردند که با هم دیگر مفاسد جنسی داشتند، یا مشکل حجاب داشتند، یا بعضی وقتها مسایل سیاسی را مطرح می کردند، اما مریم هیچ کدام از اینها نبود، نه مشکل جنسی داشت، که اصلن احساس جنسی اش مرده بود، نه بی حجاب بود و نه هم به بازی های سیاسی ایرانی ها کار داشت، او یک افغانی بود، فقط دعایش این بود که کسی به او به خاطر افغانی بودنش کار نداشته باشد.
آن روز مریم از صنف هیچ چیز نفهمید، هیچ سوالی هم برایش مطرح نشد، استادها آمدند و رفتند ولی هیچ کس در حقیقت مریم را ندیدند، چون مریم به هیچ استادی گیر نداده بود، سوال پیچش نکرده بود.
مریم بعد از کلاس به دفتر حفاظت رفت، انجا حاج اقا بود، مسئول حفاظت یک روحانی سید بود، که همه او را به نام حاج اقا می شناختند، تا مریم رفت حاج اقا از بالای عینکش به طرف مریم نگاه کرد، و گفت که این همان دختر است؟
عجب یک افغونی اومده اینجا به استادان ما دست می اندازد، از استادان ما در خواستهای نامشروع می  کند، و...
مریم خشک شده بود، زبانش در دهانش قفل شده بود، از حرکت مانده بود، نمی دانست چه بگوید، نمی فهمید که حاج آقا به او چه می گوید، او هرگز به هیچ یک از استادانش توهین نکرده بود، از هیچ یک از استادانش در خواست نامشروع نداشته است، اما چرا حاج آقا این حرفها را به او می زد.
تازه او به استاد ها نیازی نداشت، چون با تحقیقاتی که داشت بیشتر از استادهای خودش می فهمید، استاد ها همیشه از داشتن این همه معلومات هراس داشتند و از مریم می ترسیدند و...
حالا حاج اقا یک فرمه را در پیش مریم گذاشته بود، در روی فرمه نوشته شده بود
فرمه تحقیقات حفاظت اطلاعات دانشگاه ...
نام
نام خانوادگی
کلی سوال
بعد از تکمیل فرمه اولین سوال را پیش روی مریم گذاشتند
اطلاعاتی که برای ما رسیده است، حکایت از آن دارد که شما برای سازمانهای استخباراتی غربی در داخل ایران جاسوسی می کنید، بفرمائید که رابط شما در داخل ایران کیست، و چگونه و در کجا آموزش دیده اید و...
مریم مانده بود که چه بگوید، بعد از آن روز مریم از دانشگاه اخراج شد، با اینکه سال آخر هم بود، تا چند وقت دیگر می باید در امتحانات نهایی اشتراک می کرد ولی دیگر اجازه ورود به دانشگاه را نیافت، و نه تنها اجازه دانشگاه رفتن نداشت که باید هر پانزده روز به حفاظت دانشگاه برود به سوالات و تحقیقات تکراری حاج آقا جواب بدهد.
حاج اقا و حفاظت و اطلاعات هم هیچ سندی دال بر ادعای خودشان نداشتند و...
حالا دیگر مریم آن مریم قدیم نبود، مریم هر کجا که بود اشک از چشمانش سرازیر بود، درب اتاقش هرگز قفل نمی شد، حتا از یادش رفته بود که کتاب و کتابخانه و اتاق شخصی هم دارد، مریم مثل مرده ها، در هر طرف اتاق افتاده بود، و اشک از چشمانش سرازیر می شد، و همه خانواده نگران سلامت او بودند، ولی مریم با تهمت هایی که مواجه شده بود در حقیقت مرده بود، اما مرده ای متحرکی که تحرک داشت، اما از خوراک مانده بود، زبانش بند می شد، لکنت زبان پیدا کرده بود و...
مریم مثل دهها استعداد فوق العاده بچه ها و دختران مهاجری بودند که نبوغ و استعداد شان شناسایی شده بودند و از سوی مقامات اطلاعاتی ایران منهدم گردیده بود، اما این راز را  هیچ کس نمی فهمید، و خانواده بی سواد و روستایی شان هم فکر نمی کرد که این بازی برای نابود سازی مریم از سوی مقامات اطلاعاتی ایران راه افتاده بود، و مریم هر رووز از روز گذشته نهیف تر و بد حال تر شده روان بود.


طالع بيني سياسي (حاجی فرید )




قسمت نهم
باید خدمت خوانندگان عزیز خود بیان کنیم، طالع عزیزان را ما بر اساس قرعه بیان میکنیم، و تشخیص فرد طالع بینی شده هم بر اساس قرعه انتخاب می شود. این بار قرعه بنام حاجی فرید افتاده است.
حاجی فرید چهره سر شناسی هست، جوان است، جوان پسند است، از پیروان مولانا نیست، رقص سماء بلد نیست، یگان دفعه به دنبال شمس دیوانه وار خیز می زند، شاید یگان شب تاریک رقص سماء هم کرده باشد، اما قرعه قادر به کشف آن نمی باشد، اما شمس خیلی دوست دارد، در اطراف خود حلقه ای از جوانان را جمع کرده است، امید وار است از میان این همه جوان یکی برایش شمس شود، تا شاید رفیق گرمابه و گلستانش شود، تا شاید آنقدر چذبه شمس وار او قوی باشد که ناخود آگاه در برابر دیدگان او ناگزیر به رقص شود بدون نوشیدن هر نوع جامی، رقص او شاید همان چرخش سماء وار باشد، با این حال در میان جوانان اطراف او کسی پیدانشده است که دل این بزرگ جوان پسند را برده باشد، اینکه شبها چه می کشد، نمی دانم روایتی وجود دارد که دیوانه وار ناله می کند شاید شمسی متولد شود ودل او را برباید تا فارغ از دو جهان شود.
حاجی فرید در نبود شمس دیوانه اندیشه های سکسی خمینی شده است، خمینی در کتاب سکس لوژی خود که با عبارات عصر عتیق نوشته شده است، می نگارد که"فی دبرها کراهت شدیده" به زبان عصر ما می شود که دخول از راه دفع منجمده اشکال شدید دارد. اما نمی گوید که حرام است، اشکال شدید را از نظر حاجی فرید به معنای تبلیغ پس گرایی می باشد. پس گرایی یا عقب گرایی به معنای همان گریز از پیش است، زیرا گریز به پیش در قاموس اهل فضل گرایش تکاملی می باشدو...
قرعه می گوید، حاجی فرید آنزمانها که در حزب اسلامی ملا گلب الدین حضور جسمانی داشت، بعدها هم این حضور روحانی و جسمانی او در جمع طالبان بود، همیشه دور از خانه و اهل و عیال بود، شاید به همین خاطر با شمس مانوس شد، شمس را از قونیه نمی شناخت، شمس را از تبریز یافته بود، تبریز شهری بود که در جوارش شهر خمین هم وجود داشت، در وصال تبریز و شمس بود که با خمین اشنا شده بود، خمین تنها کسی بود که مردی را پرورش داده بود که صاحب اندیشه های سکس نرینه هم بود. و...
قرعه می گوید که در شیار دستان حاجی فرید پیداست که هنوز به دنبال گم شده خویش سر گردان است، دلش به سوی عمل فتاوای سکسی خمینی همیشه تپش دارد، اما قبل تر از ان که او شمس خود را بیابد اینک او را اسیر کرده اند.
فرزندان پس گرای خمینی که در قالب نیروهای استخباراتی بیرون مرزی شان مثل رادیو دری بیرون مرزی شان فعال است، او را به چنگ آورده است، حاجی فرید را استحاله کرده اند، حالا حاجی فری هست امادیگر حاجی فرید نیست!!
قرعه می گوید که حاجی فری همان حاجی فرید دیروز مثل دوست روزهای روشنش نه شبهای تارش اقای مژده جان اسیر برادران اطلاعاتی ایران شده است، ایشان تندیسش باقی مانده است، چون تندیسش باقی مانده است، یعنی کالبدش هست، اما محتوایش رادفن کرده اند، در داخل این کالبد یک چیز قرار داده اند، آن چیز مثل سامانه های طیاره های کنترلی می باشد، که دیگر داخلش ادم نمی نشیند، بلکه همان چیز است که از دور کنترل می شود، حالا هم حاجی فریی ما داخلش چیز، چیز شده است. این چیز حاجی فریید را تبدیل به حاجی فری کنترل از تهران و کویته کرده است.
حاجی فری امروز ما فقط انتن هایش دراز شده است، این آنتنها شبیه شاخک های گوساله می باشد، گاهی خارش می گیرد، بعد نا گزیر است که به هر طرف بمالد تا آرام شود، این روزها این شاخکها را بر علیه منافع ملی افغانستان می مالد، غافل از آن است که منافع ملی افغانستان به ملت افغانستان بستگی دارد، و ملت افغانستان از شعار گذشته و به شعور رسیده است، و دیگر مجالی برای این شاخکها نمی دهد، حاجی فری اگر دوباره حاجی فرید نشود، دیر یا زود این شاخکها شکسته می شود و حاجی فری کنترل از تهران و کویته در سوگ شاخکهایش عزادار خواهد شد.
والله اعلم

سنگ صبور 8 عدالت ایت الله



آنقدر در این چند سال از این خانه به آن خانه اساس کشی کردیم، که سر انجام همه خانواده از این همه کوچ کشی خسته شدیم، بعد از شور و مشوره های زیاد تصمیم بر این شد که از هرکس که می شناختیم مبلغی را قرض تهیه کنیم و به همراه  پولی کمی که از خودمان بود، رفتیم یک خانه پیدا کردیم تابخریم، همه کارهای خرید انجام دادیم، وقتی رفتیم اسناد خانه را به نام خودمان بکنیم، مقامات مسسئول اعلام کردند که خانه به نام افغانی نمی شود، هیچ افغانی ای حق خرید خانه در ایران را ندارد، در هیچ کجای ایران نمی تواند افغانی خانه برای خودش خرید نماید، بعد گفتیم که این همه افغانی هایی که خانه برای خودشان خریده اند چی رقم خرید کرده است؟ در جواب ما گفتند که یا با یک ایرانی شریک هستند و یا اینکه بنام دوستان ایرانی شان ثبت کرده اند، شما هم می توانید یکی از دوستان ایرانی خود را پیدا کنید، و اسناد خانه را بنام او نمائید.
فکر بدی نبود، ما برگشتیم خانه و به سراغ یک دوست ایرانی می گشتیم که خانه را بنامش کنیم، فقط اسناد خانه بنام او می شد، و اسنادی که بنام او بود هم پیش ما قرار داشت و خانه هم که از خود ما بود. همه فکر های همدیگر را روی هم ریختیم که چه کسی مناسب است که فردا مشکل ساز نشود، آدمهای خوب زیاد اطراف ما بود، ولی همه خانواده بالاتفاق نظر دادند که حضرت ایت الله ... پیش نماز مسجد سجادیه از همه بهتر است، او خیلی مومن و با تقوا می باشد، اگر سراغش برویم هم قبول می کند، و هم اینکه هیچ وقت مشکل هم ایجاد نمی کند.
پدرم شب رفت مسجد، تا نماز را به امامت ایشان بخواند، بعد از نماز اول پیش خودش یک استخاره گرفت، نیت استخاره هم همین بود که خانه را به نام ایشان بکنیم خوب است، ایت الله فرمودند که بسیار خوب است، بعد پدرم گفت حاج آقا! یک خواهش دیگر هم از شما داشتم، حاج آقا فرمودند که بفرمائید:
پدرم گفت؛  حاج آقا در این چند سال ما از خاطر اینکه هر سال خانه به خانه گشتیم، همگی خسته شده اند، به همین خاطر،  خانواده تصمیم گرفتند که خانه حاج حسین را که توی کوچه چاله کاظم هست را بخریم، وقتی رفتیم محضر، خانه را به نام ما نکردند، گفتند که خانه بنام افغانی نمی شود، همه همسایه ها و خانواده هم از شما تعریف کردند که با تقوا تر از شما کسی پیدا نمی شود، به همین خاطر خدمت شما آمدیم که اگر زحمتی نیست این خانه را شما به نام خودتان بکنید  تا ما از این هم جنجال بی خانگی نجات پیدا کنم.
حاج اقای ایت الله چند ذکری را بر زبان خودش جاری  کرد، کمی هم ابراز تاسف کرد، که این حکومت چرا این قدر میان مسلمین فاصله اندازی می کند، و گفت این تکلیف است که من بتوانم برای مومنین و هم کیشان خود کاری انجام بدهم، حتمن این کار را می کنم.
بعد پدرم با ایشان زمان رفتن به محضر را معین کرد که صاحب خانه اولی هم بیاید و هر سه نفر به محضر بروند و اسناد خانه را به نام ایشان نمایند.
چند روز بعد پدرم به همراه صاحب خانه و حضرت ایت الله رفتند محضر و خانه را به نام ایشان کردند، و ما هم اساس کشی کردیم و به خانه خودمان رفتیم.
از آنروز تا حالا 18 سال سپری می شود، من و پدرم 12 سال تمام کار کردیم تا توانستیم قرض داری های مردم را بدهیم. یک سال قبل تصمیم گرفتیم که خانه را بفروشیم، و برگردیم افغانستان، خانه را به بنگاه معاملات خانه دادیم تا برایش مشتری پیدا کند، طی این چند سال هم قیمیت خانه بسیار بالا رفته است و هم اینکه از نزدیک خانه ما یک سرگ اصلی عبور کرده است، به همین خاطر قیمت خانه ما بسیار زیاد فرق کرده است، آنزمان که ما خریدیم، دو ملیون تومان قیمتش بود، حالا 150 ملیون تومان یک مشتری آمده بود تا خریداری کند، ما هم قبول کردیم که برایش بفروشیم، خریدار قرار گذاشت که برویم محضر و خانه را بنامش کنیم، ماهم رفتیم سراغ حضرت آیت الله که بازهم زحمت بکشد، بیاید محضر و خانه را به نام صاحب جدیدش کند.
حضرت آیت الله تا روز محضر هیچ حرفی نزد، وقتی روز محضر شد، آمد، اسناد را از ما گرفت، و در محضر گفت خانه از من است و من نمی فروشم، اسناد را هم از پیش ما گرفته بود و با اسناد به همراه چند فرزندش هم که آنجا آمده بود، فرار کرد و رفت خانه شان.
شب خانه ما نفر روان کرد، که 18 سال شما کرای خانه نداده اید، هر ساله مبلغ ... کرای خانه شما می شود، هرچه زود تر پرداخت و خانه را تخلیه نمائید تا فرزندم به همراه خانواده اش آنجا بیاید.
وقتی مادرم این خبر را شنید در جا قلبش از حرکت باز ماند، تا ما به بیمارستان رساندیم، او جان را به جانان داد و از این دنیا رفت، ما همه مشغول تشییع جنازه او بودیم که خبر آوردند پولیس آمده است، پدرم را جلب کرده و اساس خانه مان را هم به کوچی انداخته است.
وقتی دلیل این کار را از پولیس سوال کردیم این بود که 18 سال کرای خانه نداده اید، اسناد خانه مردم را به سرقت برده اید و...
حالا یک سال می باشد که پدرم به جرم سرقت اسناد خانه حضرت ایت الله به زندان می باشد و مطالبه 18 سال کرای خانه را هم دارد، و هیچ جایی هم وجود ندارد که صدای مظلومیت ما را بشنود، وقتی به هر دادگاهیی  می رویم و خواهان عدالت خواهی می شویم، برای ما می گوید افغانی کثیف برو گمشو تو آمده ای اینجا به بزرگان مذهبی ما تهمت می زنی!
افغانی کثیف، آشغال

طالع بيني سياسي (حاجی محمد محقق )



یونس حیدری

قسمت هشتم
 در این شماره باید مژده به همه آنهایی داد که هر روز می آمدند و می گفتند که لطف کنید طالع حضرت حاجی محمد محقق این پدر 24 اولاد را معلوم کنید، تا بدانیم انجام امورش به کجا ختم می شود، براستی او از احالی نیکان است یا بدان؟ ما که سالها در زیر بیرق او سینه همی سرخ کرده ایم، خنجر ها همی فرود کرده ایم، عاقبت امور ما به اداره هایی همچون امور ها ختم خواهد شد یا به زباله دانهایی که جناب شهردار کابل در همه سرگهای شهر قرار است نصب همی فرمایند!

طالع حضرت مولانا، متخصص در امور ا ولاد داری و نکاح گری،  خسته از گذشته و آینده، مست از شراب جنسیه  دارنده دکانی وطن فروشی بنام  حزب وحدت اسلامی مردمیه !! دارنده عقل منفصل بنام سردار موسویه از  کشور اجنبيه(ايران)!
جناب مستطاب حضرت  حاجی محمد محقق حفظ الله تعالی! طالع شما  را بر اساس خطوط غايبه دست نرم شما که به علت شهوت رانی بیش از حد همچون دستان دخترکان ماه روی سپید اندام گیس بلند کمان ابرو شده است،  بررسي نموده براي شما خواننده گان   تقديم مي داريم!
قرعه می گوید که محقق را هیچ کس نمی شناختی، تا اینکه برای اولین بار کتابی کوچک اندام پر ادعایی بنام خاطرات یک سنگر نشین همی نوشتی و در آن سالها با کمال افتخار در آن تقریر فرمودی که توانسته است با سلاح ایرانی دشمنان حزبی خود را در چهار کنت و... بنام حزب ایرانی دیگر که متعلق به حضرت امام الفتوای مسلمان کشی به دستور خمینی حضرت مستطاب محسنی بسی هموطن کشی نموده و بر آن افغان کشی در آن سالها همی افتخار فرمودی و نام شما بر سر زبانها افتد و چه افتادنی!
محقق جان! طالع شما بر اساس قرعه اي که اين افضل القرعه ها نشان مي دهد و قاري خطوط منقطعه دستان جناب شما مي باشد، به قرار ذيل مورد خوانش قرار مي گيرد:
به ياد داشته باشيد که اين قرعه  هميشه دو روي دارد، در يک روي آن گذشته را مي خواند و در روي ديگر آن اينده را نشان مي دهد.
این قرعه می گوید که در گذشته ها شما خیلی مفلس بودید، اگر کتاب خاطرات یک سنگر نشین نمی بودی هرگز مورد توجه سرداران سپاه پاسداران ایران قرار نمی گرفتید، و نا گزیر بودید که بازهم کالاهای چرکین تان را بدون شستن بر تن کنید، دلتان را دختری بلند قامت و سیاه موی و زرد چهره برده بود، اما بزاعت مالی گرفتن آن را نداشتید، عقده ای شد در آن سالها در دل شما که باید به هر قیمت که شده است پیسه دار شد و به جای آن دخترک زیبا روی که از دست رفته بود و در آغوش دیگری خفته بود، دختری بر روی زمین باقی نگذارید، این سوگند سنگر شما بود، به یاد دارید؟ قرعه می گوید، که یک روز در اوج انتخابات ریاست جمهوری که شما هم کاندید شده بودید، پس از باز گشت از کنفرانس مطبوعاتی در تالار وزارت اطلاعات و فرهنگ، در دفتر کارته سخی بازگشتید و در حالیکه با داکتر یاسا نان همی خوردید، بلافاصله از یاسا سوال فرمودید که راستی همان دخترک که فلان سوال را کرد، از کدام رسانه بود، عجب رانهایی و چشمانی داشت، پیدایش کن و یگان شب مهمان کن در خانه من و....

نقوش کمرنگ کف دستان نرم شما می گوید؛ شما در طی سه دهه همیشه یکی از مهره های مهم وکلیدی برای اهداف ستراتژیک ایران در افغانستان بودید، شما با بسیاری دیگر از مهره های دیگر وظیفه داشتید که نمایشی از جنگ و آدم کشی در افغانستان را دایر کنید تا برای همه افغانها و جهانیان بفهمانید که افغانها مردمانی احمقی هستند که منافع خودشان را هرگز نمی فهمند، به همین خاطر با کمال افتخار اقدام به افغان کشی کردید، اما این خطوط می گوید که زمان آن آدم کشی ها به سر آمده است حالا مردم از شما سوال می کند که چطور شما دم از جهاد می زدید، اما در فردای آن خود متحد روسیه شدید؟  مردم می پرسند که همه آنهایی که شما کشتید مگر افغان نبودند؟ راستی چه رازی بود که شما هم پیسه از ایران می گرفتید و دشمنان شما هم پیسه از ایران می گرفتند و با سلاح ایرانی افغان افغان را می کشتید؟
نقوش دستان مبارک شما می گوید؛ بعد از یازده سپتمبر معروف شما همانند بسیار دیگر چون شما در کابینه حامد کرزی به حیث نمایندگان ایران جای گرفتید، همیشه مشاوران ایرانی در بیخ گوش شما در خانه هایتان حضور غیر مجاز داشتند، به شما می گفتند چه بکنید و چه نکنید، چگونه راه بروید و چگونه سخن بگوئید، و به همین دلیل بود که کمتر رد پا هم بر جای می گذاشتید، اما در این سالهای پسین مردم بیدار شده است، خانه های شما را تحت نظر گرفته است، ایرانی ها هم هوشیار شده است، کمتر خود مستقیم می ایند در خانه هایتان بیتوته می کنند، به همین خاطر میزان اشتباهات شما افزون شده است.
خطوط منقوش می گوید، که شما چند صباحی از ایران دوری کرده بودید، به کشور دیگر نزدیک شده بودید، اما ایرانی ها زن چهارم را به حیث نماینده خود در خانه شما توظیف کرد، تا تمام تحرکات شما را تحت نظر داشته باشد، و او رابط مستقیم شما با تهران شد!
خطوط همچنان ادعا می کند؛ که شما در این سالها پسین سخت از میان مردم رانده شدید،  با آن همه پیسه ای که از ایرنی ها دریافت کردید به نام جبهه ملی اما نتوانستید در بامیان یک مراسم شایسته برگزار کنید، وقتی در بامیان شکست خوردید و مردم جواب رد به شما داد، شما یکی از محافظان خود را وظیفه دادید که شبانه چند فیر به طرف اقامتگاه شما نمایند، تا تبلیغات نمائید که انقدر مهم هستید که دشمن قصد ترور شما را داشته است، اما مردم به سرعت فهمیدند که خود زنی ای بیش نبوده است.
این خطوط باز می گوید؛ هرچه زمان به پیش می رود شما خود را بیشتر در انزوا مشاهده می کردید، دیگر هیچ کس به شما ارزش قایل نبود، دیگر مردمان شما را به عنوان انسان هرزه ای می شناختند که فقط به فکر جاه و مقام و زیر شکم خود هستید، به همین خاطر این تنهایی سخت شما را آزار می داد، ساعتها فکر کردید که چگونه باید موجی جدید ایجاد کرد تا بعضی ها بازهم تحمیق شود، موتر وان خود را وظیفه دادید که یک بمب را در آن منطقه که خود می دانید جا سازی نماید، و ریمود کنترل آن را هم خود شما بر دست گرفتید، و بعد از اینکه موتر وان نشان داد که در کدام نقطه بمب هست، پس از عبور موتر خود شما آن را انفجار دادید تا آسیبی مستقیم به شما نرسد،  و چند عسکر خود را قربانی کردید تا این بار شاید دسیسه شما در میان مردم تاثیر نماید، و شاید مردم احساساتی شوند و....
قرعه از آينده شما مي گويد: شما آینده تاریکی را برای خود ساخته اید، شما دشمن زیاد داشتید، اما با کارهایی که در این سالها انجام دادید، همه دشمنان شما به این نتیجه رسیدند که شما لیاقت مردن ندارید، همه گفتند که باشد تا او هر دم شهد شود.
قرعه می گوید؛ شما از نظر دشمنان تان ارزش یک گلوله را هم ندارید، همانگونه که گفته اید تا کنون به ارزشهای اسلامی عمل کرده اید و اسلام گفته بود چهار زن بگیرید، حالا آن را تکمیل کرده اید، پس از این به ارزشهای مذهبی عمل خواهید کرد، و مذهب به شما اجازه می دهد تا بی نهایت زنان صیغه از یک ساعت تا 99 سال داشته باشید، شما اسیر زنان صیغه ای خواهید بود، و در این میان به زودی همانند برادر عزیز تان جناب آقای سید جاوید رهبر قبلی حزب حرکت اسلامی افغانستان به ایدز مبتلا خواهید شد، و در اینده نه چندان دور جنازه شما را به خاطر زشتی روی و صورت و سیرت شما در همان نزدیک خانه مبارک در میان معتادین که همه تحفه های ایران می باشد، انداخته و کرمها نوش جان خواهند کرد.



والله اعلم