بايگانی وبلاگ

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

سنگ صبور 9 اشک مریم



 در فامیل مریم را همه می شناختند، بلا استثنا، مریم را دوست داشتند، بچه هایی که دم بخت بودند، بیشتر قلب شان برای مریم می تپید،‌ همه برای تصاحب قلب مریم تور جور کرده بودند تا بدام بیندازند، اما مریم به این چیزها اصلن فکر نمی کرد، مریم صبح می رفت دانشگاه، وقتی از دانشگاه بر می گشت، در اتاق خودش بود، وقتی داخل اتاق می شد درب اتاق را هم از پشت خودش قفل می کرد، گاهی مادرش می گفت، مریم نکنه از ما بی خبر با کسی ازدواج کرده ای، و عشقت را در داخل اتاق پنهان کرده ای و نمی خواهی کسی ببیند، مریم اما با لبخند ساده می گفت، آره مادر من ازدواج کرده ام، به زودی صاحب یک فرزند می شوم و بعد درب اتاق را می بست.
مریم، واقعن ازدواج کرده بود، اما نه با کسی، بلکه با کتابهایش، وقتی اگر مجالی پیدا می شد که سری به اتاقش بزنی می دیدی که در میان کتابهای کهنه و نو گم شده است، گاهی آدم احساس می کرد که مریم خودش هم کتاب شده است،  و مثل کتاب در میان کتابها لول می خورد، اما او عاشق مطالعه بود، او عاشق علم بود، او می خواست که همه دانشهای جهان را در خود جمع کند، او به دنبال یافتن جواب برای همه سوالهای بی پاسخ هستی بود، در دانشگاه هم سر صنف از همه بهتر و بیشتر می فهمید، شاگردهای ایرانی به او حسرت می خوردند، همه به او به چشم یک رقیب نه یک دشمن می دیدند، همه بچه ها و دخترها هرچقه تلاش می کردند نمی توانستند خود را از لحاظ توانمندی به او برسانند، بعضی وقتها استاد سر صنف که می امد، از مریم می ترسیدند، از سوالهای عجیب و غریبی که داشت می ترسیدند، چون مریم واقعن مطالعه شدید می کرد، بسیار موارد پیش آمده بود که در باره موضوع درسی معلومات مریم از استاد بیشتر بود، بعضی از استادها به این اقرار می کردند، اما بعض دیگر به گونه می خواستند که جواب مریم را ندهند، چون جوابی نداشتند، این خبر به حفاظت دانشگاه رسید، که یک دختر افغانی در صنف انرژی از همه قوی تر هست. یک روز وقتی مریم به طرف صنف می رفت یکی از مقامات حفاظت نزدیکش شد و به او گفت بعد از پایان کلاس به دفتر حفاظت دانشگاه بیاید.
ذهن مریم پر از سوال شد، چون معمولن در حفاظت دانشگاه دخترها و بچه هایی را می بردند که با هم دیگر مفاسد جنسی داشتند، یا مشکل حجاب داشتند، یا بعضی وقتها مسایل سیاسی را مطرح می کردند، اما مریم هیچ کدام از اینها نبود، نه مشکل جنسی داشت، که اصلن احساس جنسی اش مرده بود، نه بی حجاب بود و نه هم به بازی های سیاسی ایرانی ها کار داشت، او یک افغانی بود، فقط دعایش این بود که کسی به او به خاطر افغانی بودنش کار نداشته باشد.
آن روز مریم از صنف هیچ چیز نفهمید، هیچ سوالی هم برایش مطرح نشد، استادها آمدند و رفتند ولی هیچ کس در حقیقت مریم را ندیدند، چون مریم به هیچ استادی گیر نداده بود، سوال پیچش نکرده بود.
مریم بعد از کلاس به دفتر حفاظت رفت، انجا حاج اقا بود، مسئول حفاظت یک روحانی سید بود، که همه او را به نام حاج اقا می شناختند، تا مریم رفت حاج اقا از بالای عینکش به طرف مریم نگاه کرد، و گفت که این همان دختر است؟
عجب یک افغونی اومده اینجا به استادان ما دست می اندازد، از استادان ما در خواستهای نامشروع می  کند، و...
مریم خشک شده بود، زبانش در دهانش قفل شده بود، از حرکت مانده بود، نمی دانست چه بگوید، نمی فهمید که حاج آقا به او چه می گوید، او هرگز به هیچ یک از استادانش توهین نکرده بود، از هیچ یک از استادانش در خواست نامشروع نداشته است، اما چرا حاج آقا این حرفها را به او می زد.
تازه او به استاد ها نیازی نداشت، چون با تحقیقاتی که داشت بیشتر از استادهای خودش می فهمید، استاد ها همیشه از داشتن این همه معلومات هراس داشتند و از مریم می ترسیدند و...
حالا حاج اقا یک فرمه را در پیش مریم گذاشته بود، در روی فرمه نوشته شده بود
فرمه تحقیقات حفاظت اطلاعات دانشگاه ...
نام
نام خانوادگی
کلی سوال
بعد از تکمیل فرمه اولین سوال را پیش روی مریم گذاشتند
اطلاعاتی که برای ما رسیده است، حکایت از آن دارد که شما برای سازمانهای استخباراتی غربی در داخل ایران جاسوسی می کنید، بفرمائید که رابط شما در داخل ایران کیست، و چگونه و در کجا آموزش دیده اید و...
مریم مانده بود که چه بگوید، بعد از آن روز مریم از دانشگاه اخراج شد، با اینکه سال آخر هم بود، تا چند وقت دیگر می باید در امتحانات نهایی اشتراک می کرد ولی دیگر اجازه ورود به دانشگاه را نیافت، و نه تنها اجازه دانشگاه رفتن نداشت که باید هر پانزده روز به حفاظت دانشگاه برود به سوالات و تحقیقات تکراری حاج آقا جواب بدهد.
حاج اقا و حفاظت و اطلاعات هم هیچ سندی دال بر ادعای خودشان نداشتند و...
حالا دیگر مریم آن مریم قدیم نبود، مریم هر کجا که بود اشک از چشمانش سرازیر بود، درب اتاقش هرگز قفل نمی شد، حتا از یادش رفته بود که کتاب و کتابخانه و اتاق شخصی هم دارد، مریم مثل مرده ها، در هر طرف اتاق افتاده بود، و اشک از چشمانش سرازیر می شد، و همه خانواده نگران سلامت او بودند، ولی مریم با تهمت هایی که مواجه شده بود در حقیقت مرده بود، اما مرده ای متحرکی که تحرک داشت، اما از خوراک مانده بود، زبانش بند می شد، لکنت زبان پیدا کرده بود و...
مریم مثل دهها استعداد فوق العاده بچه ها و دختران مهاجری بودند که نبوغ و استعداد شان شناسایی شده بودند و از سوی مقامات اطلاعاتی ایران منهدم گردیده بود، اما این راز را  هیچ کس نمی فهمید، و خانواده بی سواد و روستایی شان هم فکر نمی کرد که این بازی برای نابود سازی مریم از سوی مقامات اطلاعاتی ایران راه افتاده بود، و مریم هر رووز از روز گذشته نهیف تر و بد حال تر شده روان بود.


هیچ نظری موجود نیست: