۱۴۰۱ شهریور ۹, چهارشنبه

بند شد

د بند شد یونس حیدری این لعنتی همیشه بدخبر بود. اصلا می گفتند در زمان تولد با خبر بد مرگ سیاوش، دهانش را باز کرده بودند. از آن زمان تا حالا هر باری که گریه کرده بود در خانه، حتما گریه هم آورده بود در خانه، هر باری که لب به سخن گشوده بود، سخن خوب بر زبان نیاورده بود. شاید زبانش برای بیان کلمات زیبا توان چرخیدن نداشت. مثل امروز که تا از دروازه خانه وارد شد، گفت: - بند شد همه هاج و واج مانده بودیم که چی بند شد؟ محسن تخم سگ مثل همیشه سکوت را شکست و گفت: - حتما سگ نر وقت گایدن ماده اش بند شده مثل همیشه! ولی حالا که وقت جفت گیری سگها نبود. سگها مثل آدمها نیستند که هروقت و زمان که دلشان خواست، جفت‌گیری کنند. آنها زمان مشخص دارند، مناسک مشخص دارند. طی مناسک باشکوهی جفت‌گیری می‌کنند. وقتی هم بند می شود، همه‌ی سگهای محله به تماشای شان می روند،پس چی بنده شده بود؟ خودش بعد از گفتن «بند شد» زبانش مثل همیشه لالا شد. دیگه هیچ چیزی نگفت. مریم در حالیکه پستانهایش را داخل سینه‌بندش جمع و جور می کرد، پیش آمد و گفت: - کسی می داند چی بنده شد؟ هیچ کس چیزی نگفت. همه منتظر بودند تا شاید باز زبانش باز شود و بگوید چی بند شده است. فاطی در حالیکه صحبتش را با دوست‌پسر جدیدش قطع می‌کرد، گفت: - یک نفر تلویزیون را روشن کند تا بفهمیم چه خبره! اما مریم گفت: - تلویزیون چی می تونه بگه به جز اینکه برجام برجام برجام. هرچی کلمه برجام زیادتر تکرار شود نرخ دلار بالا میره شلوار ما دخترا کوتاه تر میشه! حالا بیا و ببین این دیون منظورش چیه که میگه بند شد!؟ فاطی به شوخی گفت: - شاید منظورش اینه که چیز حضرت امام به چیز مریم بنده شده! مریم اخمهایش را در هم کرد و چند فحش ناموسی به فاطی داد و همه زندند زیر خنده که مادرجان اعصابش خراب شد و گفت: - از کابل، از آن بلندیهای کوه شهرک اتفاق آمدید اینجا به عشق سونا و جکوزی حسین بن علی تا بریم گناه شویی کنیم یا آمده اید که باز هم بار گناهان تان را زیاد کنید؟ بی شرفها یک عمر گناه کردید کافی نیست که حالا زبونتون را در راه زیارت هم کنترل نمی کنید هرچی دهن نجستون میاد می گید؟ درسته منم مثل شماها گناه کارم اما می بینید که تسبیح دو دستمه دارم ذکر میگم تا وقتی ایشاالله کربلا رسیدم، مستقیم توی سونا و جکوزی حسین بن علی حمام کنم و پاک پاک شوم. هرچند هیچ کدوم تان به اندازه من گناه نکردید، ولی اقا میدونه که من حتا گناه اولم را هم به نیت حسین کردم! از خدا که پنهان نیست، حالا که دارم میرم کربلا، پیش حسین تا گناهانم را پاک کنم، بگذارید شما هم خبر شوید که من چقدر گناه کردم و بفهمید که حسین چقدر بزرگ است که گناه کارانی مثل مرا می طلبد تا برایش فرصت دهد توبه کند و گناهانش بخشیده شود. سالهای بود که من و خدابیامرز پدرتان باهم ازدواج کرده بودیم، اما صاحب هیچ فرزندی نمی‌شدیم. تا اینکه باز هم ماه محرم رسید و ما هم که مثل همیشه فقیر بودیم، توان نذر برای امام حسین را نداشتیم. همه خیرات کردند و من با خودم گفتم که من هم امروز کسم را خیرات حسین میکنم، شاید به برکت حسین حامله شوم. بی خبر نباشید، امیدوارم شیطان به قبر پدرتان نبرد، پدرتان هم همیشه خانه سید ابوالفضل پلاس بود. با زن ابوالفضل، بی بی شهربانو جور بودند. گمان ایمان را بای می دهد، ولی به گمان من اکثر اولادهای سید ابوالفضل، خواهرها و برادرهای شماست، چون بیشتر از سید ابوالفضل، پدرتان پیش بی بی شهربانو بود. روز عاشورا بود و من هم کسم را خیرات کرده بودم که امروز اولین مهمان مردی که خانه ما بیاید، من با هدیه کسم از او پذیرایی کنم. آن روز شیخ نبی آمد خانه تا چای بخورد بعد مسجد برود و روضه محرمی اش را بخواند. اما من وقتی با او معاشقه کردم، او هم به نیت امام حسین با من نزدیک شد و از درگاه حسین خواست که این روز متبرک به نامش شود و بعد از این صاحب فرزند شوم. از آن روز به بعد، من صاحب فرزند شدم. هیچ کس باورش نمی شد اما خیرات برای حسین، هرچی که باشد معجزه می‌کند. و من با خودم عهد کردم که هروقت شود بروم سر قبر حسین در کربلا از او تشکر کنم و از اینکه گناه زیاد کرده ام، مرا ببخشد و ... . در همین زمان، چمن کونی صدای تلویزیون را زیاد کرد که می‌گفت اطلاعیه مهم از سوی ستاد اربعین در کربلای معلا نشر شده است و از تمام زایران خواسته است که جهت ورود به کشور عراق، به مرز خسروی سفر نکنند. تمام مرزهای عراق برای زایران اربعین به علت شورش مقتدا صدر بر علیه حکومت عراق بند شده است. ****************************** چمن کونی در حالی که بشکن می زد و می‌رقصید، می خواند: - بند شد، بند شد! تار شولبند شد! جیغ فاطی همه را به سوی خود کشانید که کنار مادرجان ایستاده بود. مادرجان بر روی زمین از حال رفته بود! بچه‌ها و دخترها خیز خیزک به سوی جسم فروافتاده‌ی مادرجان خیز زدند. مادرجان دهانش کج شده بود، چشمانش مثل چشم سید یاقوت شاه که وقتی نفسهای آخرش را می‌کشید، از کاسه‌ی سرش بیرون افتاده بود، در حال افتادن بود. همه وحشت‌زده بودند! یکی آب بر روی مادرجان پاش می‌داد، یکی نبضش را گرفته بود، یکی مالشش می‌داد و چمن کونی آرام چشماهای مادرجان را پس درکاسه‌ی سرش فرو کرد تا بر زمین نیفتد. آرام آرام مادرجان به هوش آمد. تا به هوش آمد گفت: - حسین مرا نطلبید! درخانه اش را بست! خوب معلوم است زن فاحشه‌ای مثل مرا چطور پیشش راه دهد؟ کم کناه نکرده ام! کم که دروغ نگفتم! کم که تهمت نزدم! کم که دزدی نکردم! حالا مگر میتوند گناه آلوده‌ای مثل من را پیش خودش راه بدهد؟ خوب معلوم است با لگد می زند! درب خانه اش را هم می بندد! جیغ بلندی کشید و باز از هوش رفت. فاطی بر سر و صورتش می‌کوبید! - مادرجان بلند شو! من به خاطر کربلایی شدن تو این چند ماه چقدر زحمت کشیدم، چقدر تن های پر چرک و پر ریش بد بوی را تحمل کردم. کم خانه‌ای بود که در ارزان قیمت و کجا و کجا مهمان نشدم تا پول بگیرم و مادرم کربلایی شود، حالا تو هیچ چی نشده داری از حال میری؟ مادر جان بلند شو... ! مریم بر سر و صورتش می زد که مادرجان برخیز! من برای تو جان می‌دهم! من برای تهیه‌ی سفرخرجت تمام خیرخانه را تحمل کردم، پیش پلیدترین آدمها من خوابیدم؛ خوابیدم تا پولش را بگیرم و مادرم با عزت سفر کربلا برود ... ! در همین وقت، چمن کونی صدای مریم را قطع کرد گفت: - بی وجدان! مگر در برچی کیر پیدا نمی‌شد که رفتی خیرخانه؟ رفتی قلای فتح الله و... ؟ مریم درحالی که اشک چشمانش را پاک می کرد، گفت: - برچی کیر هست اما پول نیست! پول در ارزان قیمت و خیرخانه است، نان در ارزان قیمت و خیرخانه هست. برچی به‌جز بیرق لبیک یا حسین مگر چیزی دیگری هم پیدا می شود؟ من باید خرج سفر مادرم، خودم و تو را پیدا می‌کردم، اصلا تو مگر پول داشتی که پاسپورت کرده تا اینجا آمدی؟ تو به‌جز کون دادن در برچی چیکار می کردی؟ کدام درآمد داشتی که حالا سر من داد می زنی و طلب کار هم هستی؟ مادرجان در حالی که به هوش آمده بود، سر آولادها فریاد کشید که خفه شوید! برای زیارت حسین پول از هرجای که پیدا شود خوب است، زیارت آقا انقدر صواب دارد که این گناه ها پیشش مثل یک خس بیشتر نیست! فقط دعا کنید کربلایی شوم وگرنه پیش همسایه‌ها در شهرک اتفاق چی رقم پس بروم؟ در حالیکه کربلایی نشده ام و زنها نمی خندند که بی بی کلان چقدر این کوه را تا قلای ناو پیدا رفت و آمد که پیسه اش پس اندازه شود تا کربلایی شود. آخرش حسین با لگد زد از خانه اش بیرون کرد! شرم نیست؟ مردم خبر شوند نباید آدم از شرم بمیرد؟ من اگر کربلا نرسم به نذر عاشورا قسم که خودکشی می کنم!

۱۴۰۰ شهریور ۲۷, شنبه

سرخوش پنجه های بریده

ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ 


یونس حیدری
 

از خانه بیرون شدم. به سوی رودخانه رفتم. همان گوشه‌ی همیشگی رود. یخ‌های روی آب را با سنگی شکستم. لباسها را پای درخت گذاشتم و آماده‌ی فروشدن داخل آب یخ شدم. مثل همیشه از ترس سرما چشم‌هایم را بستم و خود را از میان شکاف یخ‌های شکسته داخل رود انداختم و داشتم با خود نیت می‌کردم که غسل ارتماسی جنابت می کنم قربتن الی الله، که سخن چمن قروبچی یادم آمد:

-        «وقت غسل جنابت نیت می‌کنم از بابت چیقی آیه قربو قربتن الی الله...!»

من هم ناخواسته برزبان آوردم:«غسل چیقی دختر بی بی حاجی می کنم قربتن الی الله» و سرم را سه بار زیر آب فرو کردم و بیرون کشیدم.سرمای آب تا اندرون استخوانهایم نفوذ کرده بود و من بی‌اختیار ازآب بیرون خیز زدم و خود را به درختی  رساندم که لباسهایم آنجا بود. در حالی‌که مثل بید می‌لرزیدم، لباسهایم را به سرعت پوشیدم تا کمتر یخ کنم. از رودخانه دور شده بودم. به قریه که رسیدم، آفتاب سراسر قریه را فتح کرده بود. کلبی‌زوار مثل همیشه پیش منبر نشسته بود و قرآن کشف الایات کلانش را میخواند، به قول صفدر بای که هیچ نموفامه چیز میخانه!

 در کنارش کربلایی فضلو نشسته بود و با صدای بلند بیت‌هایی را که از حمله حیدری یاد گرفته بود، می‌خواند و بابه همراه ارباب، روایت جهان‌گشایی‌های چنگیزخان مغول را تکرار می کردند.

در دشت پیش قریه حسین خلیم کش، فته‌ی سرخوش را در تیپ پنجصدوسی خودش گذاشته بود و غرق در آواز سرور:

بیه بوری ارزگو وا دختر قوم

انجا بکنیم گذرو وا دختر قوم

د دیلمو نمنه اربو وا دختر قوم

ارزگو ملک بابای من و تو

 ارزگو خاک قومای من و تو...

طنین آواز بلند تیپ حسین خلیم‌‌کش در میدان شیغی بازی جوانان، حال و هوای دلکشی به قریه داده بود. من هم رفتم خود را با آنها مشغول کنم که یک‌باره صدای بچه‌ها بلند شد:« شیخ جهنمی آمد! شیخ جهنمی آمد شیخ...»!

سرم را که از روی شیغی بلند کردم دیدم که کلبی عباس رضایی چپن کهنه ورسی خود را بر شانه انداخته و آیتینهای درازش گاهی از قدمهایش پیشتر حرکت کرده و می آید به سوی میدانی پیش قریه.

اما بچه‌های سرمست و شوخ قریه بی اعتنا به همه چیزش، شعار «شیخ جهنمی» را قاه قاه کنان یک صدا می‌گفتند.

اما شیخ عباس با پیشانی درهم تنیده و ترشخویانه فریاد زد:

-        تهمت نزنید ای خبیث‌ها! نجیس‌ها! من اگر بهشت نروم هیچ کس دیگر به بهشت رفته نمی تواند!

او با اطمینان از این‌که صاحب چندین خانه و باغ در بهشت است، خشمش را فروخورد و کنار ارباب جای خوش کرد. سلطان کوتله شیغی‌اش را انداخت و از میدان برخاست و با خنده‌ای شوخ برلب گفت:

-        اگر بهشت جای هر خرکوس آدم کش است مه که نمی روم هاهاها...

و دهانش به سوی آسمان قهقهه زد. سفیدی گردن بلندش از زیر دست‌مال گردنش نمایان شد. همگی او را همراهی کردند و خندیدند. صابر گوز کته پیش آمد و مثل همیشه به طرف شیخ رفت:

-        اگر نمی‌خواهی سر قبرت یک گوز کته قرائت کنم، شیخ صایب، امو قصه کشتن سرور سرخوش خوره یک دفه دیگم بگوی.

شیخ از گوز سر قبر هراس داشت. او باور داشت و همیشه می‌گفت:« قبرها جاییست که ملایک پاک می آیند و برای مرده‌هایی که جهاد کرده باشند، در راه خدا قدم بر داشته باشند، ذکر و صلوات می گویند؛ اما وقتی انسان ناپاکی بیاید و یا این‌که از کسی بادی صادر شود، ملایک از آن مکان می‌روند و مرده‌ها از ثواب صلوات محروم می شوند». به همین دلیل از صابر گوز کته قول گرفت که سر قبرش نزاکت را رعایت کند و او هم رخداد قتل سرور را باز گو می‌کند. صابر قول داد که اگر تمام رخداد را آنطور که برای بچه‌ها در شب قدر سال پیش گفته بود، بگوید هرگز سر قبرش نیاید و هیچ وقت به یاد روح شیخ جهنمی هم هیچ گوزی هدیه نکند. شیخ خود را جمع و جور کرد. آثار سرور و افتخار در رخسارش پیچید و با غرور و اعتماد بنفس کامل سرفه ای کرد و به سخن گفتن آغاز کرد:

-        من در پایگاه بندر مهمان بودم. خبر آمد که سرور سرخوش از پاکستان به خانه اش در ولسوالی بندر بازگشته است. شیخ صادق فرمود: او آمده است تا فرزندان مردم را منحرف کند. قتل مفسد فی الارض به فتوای همه‌ی مراجع تقلید واجب است. همین بود که تیم نظامی که بیشتر عساکر شیخ اکبر بود وظیفه گرفت خانه‌اش را محاصره کنند تا زمین را از لوث وجود ناپاک این شیطان پاک کنند. آن‌شب ما پشت خط بودیم. وقتی نظامی‌ها به خانه‌ی آن ملعون حمله بردند، آن خبیث از خانه اش گریخت. پشت خانه اش لب جر، انبار خاشه بود. در حالی که فیر نظامی‌های ما یک‌سره چالان بود، خود را از روی آن به جر انداخت.

  مجاهدین جان‌بر‌کف در همه اطراف قریه در دل تاریکی شب در کمین بودند تا از هر طرف که او فرار کند او را به دام بیندازند! فیر نظامی‌های ما از هر طرف ، نفس او را قید کرد. بلاخره مجبور شده بود داخل جر نفس سوخته بدود.

 صدای غرش تفنگ‌ها از همه طرف بلند بود! غرشهایی که هر لحظه پایان زندگی یک مفسد فی الارض را به اهتزاز در می آورد! و نوید میداد! ناگهان از میان مجاهدین صدای «الله اکبر!» بلند شد! مجاهدین از هر طرف به سوی جر خیز زدند. سرور سرخوش بر زمین افتاده بود! مجاهدین از هر سو گردش را حلقه کرده بودند. من و شیخ صادق هم به همراه شیخ جمعه و چند تن دیگر از کلانها خود را به جوانان مجاهدی رساندیم که گرد سرخوش حلقه زده بودند. از شادی در خود نمی‌گنجیدند!

 ما که نزدیک شدیم، مجاهدین راه را برای ما باز کردند. نزدیک رفتیم. با چشمان خودمان دیدیم که سرخوش با همان موهای بلند زنانه مانندش افتاده است. خون از هردو پایش در تاریکی شب جاری شده بود. او از شدت ضربات مرمی‌ها به سختی نفس می‌کشید اما سخت جان بود! شیخ صادق از اینکه توانسته است در این ثواب بزرگ شریک باشد احساس خرسندی می کرد و تبسم رضایت‌بخشی بر لبانش شکوفه کرده بود. در دل شب به اطراف خود نگاه کرد و بعد رو به آسمان کرد و از شوق اشک در چشمانش حلقه زد! از میان مجاهدین خود را بیرون کشید. دست‌مال چهار خانه اش را از شانه اش بر زمین فرش کرد. دستانش را به خاک مالید و تیمم کرد و رو به قبله در دل شب ایستاد و دو رکعت نماز شکر به جای آورد. وقتی نمازش تمام شد، ماه از پس ابر بیرون آمده بود. نور مهتاب، معنویتی عجیبی به صحنه بخشیده بود.

 شیخ صادق زیر نور مهتاب با صدای بلند با خدا حرف می‌زد! کلماتش به یادم هست که می گفت:« خدایا در این شب عید قربان این عمل نیک را از ما به کرمت قبول بفرما! خدایا! تو گفتی که زمین را باید جای صالحان ساخت! و من برای اینکه زمین از وجود ناصالحان و ناپاکان، پاک شود تفنگ گرفته ام و به فرمان قرآنت، ترک خانه و کاشانه کرده ام و به سنگر های رنج آلود و نمناک جهاد آمده ام تا در زمین تطبیق کننده‌ی آیات کتاب تو باشم که فرمودی «ان الارض یرثها عبادی الصالحون!» و نا صالحان را به جهنمی که تو وعده اش را داده‌ای بفرستم و... ». اشکهای شیخ صادق آن‌چنان لرزه بر جسمم انداخته‌بود که احساس کردم در این شب پر فیض و برکت از دسترخان  بزرگ الهی بی بهره میمانم و دست خالی می روم. ناخود‌آگاه خیز زدم به سوی یکی از مجاهدین و برچه اش را از او گرفتم. به سوی سرخوش که در جر افتاده بود و هنوز جان داشت، رفتم. موهای زنانه‌اش را چنگ زدم، بلندش کردم، به صورتش نگاه کردم! به چشمهایم خیره شد. من از او پرسیدم با کدام دستت فعل حرام ساز را می نواختی؟ رمقی در وجودش نمانده بود. حس کردم دست راستش را شور داد. موهایش را رها کردم. بر زمین افتاد. نوک برچه را به ناخنهایش، یکی یکی فرو کردم و کشیدم! شیخ جمعه با برچه‌ی دیگر خیز زد و فریاد زد یا شیخ چه می کنی!؟ می‌خواهی امشب ما از این فیض محروم بمانیم و همه‌ی ثواب ‌ها را به تنهایی مالک شوی؟ یاران نیز به ما پیوستن و از باب تیمن و تبرک! هر کدام یک ناخن را قطع کردند. سپس سرها همه رو به آسمان شد شکر خدای تعالی را به جای آوردیم:« خدایا شکر که ما را توفیق عنایت فرمودی تا ز این فیض بی بهره نمانیم»! اما من بازهم احساس کردم که عبادتم و جهادم هنوز کامل نشده است و من هنوز نتوانسته ام مکافات عمل یک مفسد را کامل کنم! این بود که دوباره به موهایش چنگ انداختم سرش را از خاک بلند کردم. با دست چپم زبانش را بیرون کشیدم. چیزهایی می‌گفت که هیچ اهمیتی نداشت؛ اما نمی‌دانم چرا دلم شد بگذارم حرفش را بگوید. زبانش را رها کردم. با صدایی پر از خش و بسیار باریک گفت:« می دانم قصد بریدن زبانم را داری نامرد! بگذار تا زبان دارم کلمه طیبه را بگویم و به یگانگی خدا شهادت دهم، که گفتم:« مرتد را چکار به ابراز شهادت؟» و او اما با صدای خفیفش گفت:« اشهد ان ...» که من بیشتر اجازه ندادم. با تمام قدرت دهانش را باز کردم و زبانش را از حلقومش کشیدم! به سادگی بریدن تکه پارچه‌ای با برچه بریدم و خون فواره زد! آن ملعون مانند خر عر می‌زد! من بریده زبانش را با خود گرفتم و دور شدم. بعد شیخ جمعه با برچه چشمانش را کشید و دیگران با سنگ حمله ور شدند و تمام دندان‌ها و بینی اش را شکستند! بعد هم با ساتور توته توته اش کردند و همانجا رهایش کردند. از آن روز به بعد همیشه بریده‌ی زبان سرخوش در جیبم هست تا مبادا این عمل نیکویم  از یاد برده شود و وصیت کرده ام که در کنار تربت کربلا این زبان بریده را هم در قبرم بگذارند تا پیش خدا و چهارده حجت آب رو داشته باشم و سند رفتنم به بهشت  باشد!

دستش را از جیبش بیرون کرد و دستمال سفید ستره‌ای را که گرد چیزی کوچک پیچیده شده بود، به همه نشان داد.

۱۴۰۰ شهریور ۲۶, جمعه

بازهم بازگشت به نقطه صفر

ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ


یونس حیدری

1-

از یادم نمی رود که در جایی کار می کردم، که اکثریت اعضا ادعای روشنفکری داشتند، این عزیزان بعضی هایشان از بقایای جریانهای چپ بودند، بعض دیگر بریده از سنت گراهای جهادی که بر اساس رفاقت در یک محور جمع شده بودند و باهم لذت دنیا را می بردند. اما هر کدامشان که به من میرسید توصیه می کردند که فلانی ایات قران و حدیث در مقالات فراموشت نشود!

این خوبان در عمل هیچ کدامشان ارزشی به این ایات و این کلماتی که می گفتند از یادت نرود قایل نبودند، اما همانند آدمهای مار گزیده از ریسمان هم می ترسیدند و پندار اینکه ماری بزرگ و زهر آگین هر ان می آید خود را به دور گردنشان می پیچد و او را خفه می نماید، هفت جانشان را می لرزاند!

کسانیکه به قول خودشان ریشه در روشنفکری چپ داشتند استدلال می کردند که آنها به خاطر کم توجهی به مسجد و ایات الهی ضربه خوردن و حریفانشان از حربه جهاد و ارتداد بهره جستند و دولت روشنفکر محور و دموکرات آنها را به زمین زدند. پس به خاطر اینکه از یک سوراخ دوبار گزیده نشوند باید حتمن از ایات و روایات استفاده کنند تا دوباره کسی آنها را متهم به ارتداد و بی دینی ننمایند.

در حالیکه همین جهادی هایی که با حربه دین و جهاد و اسلام به مصاف نیروهای چپ رفته بودند بسیار گشاده روی تر با ایات و احادیث مواجه می شدند تا آنهایی که هیچ باوری به این چیزها نداشتند و ندارند.

2-

طالبان به شکل برق اسایی بار دیگر بر تمام قلمرو افغانستان با شعار الله اکبر حاکم شدند، جالب است جریان هایی که نیمه جان در مقابل آنها مقابله می کردند هم شعار محوریشان الله اکبر بود.

و تراژیک ترین تصویر الله اکبر در حوادث پنج شیر رخ داد، که تا پیش از سقوط ، دامهایی بزرگ برای الله اکبر گویان قبایل پشتون پهن می شد و آنها را همچون گندم درو می کردند، و پس از سقوط پنج شیر توسط قبایل پشتون طالب بر الله اکبر تاجیکان ترحم ننموده و تا مرز نسل کشی پیش رفتند.

سوال این هست که چرا پس از چهل سال جنگ و خشونت هنوز کسی جرات ندارد آنچه هست را صادقانه بیان کنند و همه می روند در پشت کلمه الله اکبر پنهان می شوند و سیمای مخوف خویش را در پشت لباس دین پنهان می نمایند.

مگر نه این است که طالبان با شعار دین و احیای شریعت رسول الله تا اینجا رسیده است؟ آیا تاجیکهایی که در طول این چهل سال به خصوص در زیر بیرق حزب جمعیت اسلامی مبارزه کرده اند جزء همین شعار احیای اسلام  آیا شعار دیگری داشته اند؟ مگر نه این است که همه طالبان که متعلق به قوم پشتون است، و از لحاظ دینی مسلمان و باور به مذهب حنفی دارند، اما بازهم آنچه در پنجشیر رخ داد و در گذشته در شمالی سوخته رخ داده بود، نشانگر این بود که تشنه به خون مسلمان حنفی تاجیک تبار بودند و هستند!

و این همان رنج پنهانی هست که در افغانستان وجود دارد، اما هیچ کس قدرت بیان ندارد و چهار دهه جنگ اما نتوانسته است این تابو را بشکند، همانگونه که تابوی زن شکسته نشده است.

3-

بخش قابل توجه بحران در افغانستان مقوله قومیت است، {همه واقعیت بحران نیست} اما رنجی که وجود دارد، پنهان کاری این واقعیت تاریخی هست، و همه جریانها تلاش می کنند بر روی این واقعیت چشم بپوشانند و شعارهای دهان پر کن دیگر دهند هماند جمهوریت، دموکراسی، حقوق بشر و... در حالیکه در پشت همه این شعارها همانند شعار اسلام گرایی چهره قومیت پنهان شده است.

طالبان این بار با شعار تامین امنیت و اجرای احکام شریعت بازگشته اند، اما می بینیم در عمل و در نوع نظام سازی شان تا کنون با دید قبیله ای و زن ستیزانه برخورد کرده اند، هنوز بنام شریعت فقط پشتون و در میان پشتونها فقط جنس مذکر و نرینه را  می بینند. این نگاه شریعت محور زن ستیز قبیله گرایانه می تواند در دراز مدت بار دیگر بسترهای کلان بحران های اجتماعی را خلق نماید که یقینن نمی تواند تضمین کننده صلح و امنیت پایدار در کشور باشد.

هرچند دو دهه گذشته به گونه ای پیش رفت که شعار حقوق اقوام مایه رشد مافیای اقوام شد، نه تامین کننده عدالت اجتماعی و برابری اقوام که به مرحله برادری برسند، اما هیچ گاهی نمی تواند یک شکست  توجیه گر ستم جدید در حوزه اجتماعی شود. درست است که در طول دو دهه جمهوریت حق تمام تاجیکان را چند خانواده مافیایی به گروگان گرفته بودند، و حقوق ازبیکها را خانواده دوستم و حقوق هزاره ها را چند خانواده دیگر هزاره به گروگان گرفته بودند که به جز منافع خانواده شان به چیز دیگری فکر نمی کردند و بدتر از ستم تاریخی آنها بر هم تباران خود ستم روا می داشتند، اما راه برون رفت از این فاجعه نفی همه اقوام نبوده و نخواهد بود.

ما نیازمند نگاه برابر و فارغ از جنسیت و قومیت برای اداره یک کشور و احیای ارزشهای ملی داریم. تا نتوانیم اعتماد ملی را خلق کنیم، با داشتن ذخایر عظیم لیتیم، اورانیوم و دیگر فلزات گرانبها همیشه در رنج بحران و جنگ و خشونت باقی خواهیم بود و در نتیجه بی انکه خود خبر شویم کشورهای بزرگ جهان مشغول غارت معادن و ذخایر زیر زمینی ما خواهد بود.

توصه من به مدعیان روشنفکری در کشور این است، که روشنفکر هیچ گاه به معنای کسی نیست که می رود به دنبال سیاست و در نهایت بر چوکی سیاست تکیه می زند برای اقناع و اشباع غرایز خود خواهانه اش! بلکه روشنفکر کسی هست که جامعه را به آگاهی می رساند تا از اسارت تعصبات کور نجات یابد و هیچ گاه به خاطر تعصبات کور دینی، مذهبی، قومی، منطقه ای، سمتی مورد سوء استفاده فرصت طلبان و اجیران بیگانه قرار نگیرند.

 

 

 

 


۱۳۹۹ فروردین ۲۹, جمعه

کاش ملا هم بز بود





یونس حیدری

دهکده های دور دست هزاره جات را بعضی ها انتهای دنیا توصیف کرده اند، و من در یکی از روزهای اول بهار باید می رفتم در یکی از این دهکده ها و باز می گشتم کابل!

کابل هوای متبوع بهاری در خود گرفته بود و من با همین تصور بامیان رفتم که گرم شده است، زمستان به پایان رسیده است، زمین اماده شده است تا شکوفه بدهد و به روی انسان لبخند بگشاید! اما چنین نبود، از بامیان که عبور کنی در حقیقت به زمستان خواهی رسید، هرچقدر که از بامیان دور شوی به همان میزان به سرما، یخ زدگی و برفهای برجای مانده از زمستان نزدیک تر میشوی.

جاده به یکاولنگ منتهی می شود، اما ما به سوی یکاولنگ نمی رویم، از ماشین پیاده می شویم، مسیر خود را در میان برفها جدا می کنیم.

برفها انباشته شده از زمستان مانده است، قریه های زیادی هستند که ارتباط شان از یک دیگر قطع شده است، هیچ موتری نمی تواند در میان این دهکده ها عبور و مرور کنند، همه مسیرها را که کیلومترها راه را در بر می گیرد، باید پیاده رفت! پیاده بازگشت.

پیاده روی در برفهای به جای مانده از زمستان دانش و فهم و استراتژی خود را میطلبد، اگر از تجربه کهنسالان بهره نبری ممکن است پای در جایی بنهی که تا کمر در برف فرو روی و توان خارج شدن هم نداشته باشی، این است که باید از مسیری خاص که از آن به عنوان  چیر یاد می کنند بروی.

پاهایم را در چیر می گزارم، مسیری مشخص شده توسط بز ارشد در عرضی شاید سی سانتی متر کوفته شده است، در این سی سانت هرگز پایت فرو نخواهد رفت، چون بز ارشد، برای اولین بار آن را کوفته است، ان را تپک کاری کرده است، و دیگر بزها و گوسفندان از آن عبور کرده اند، و جاده ای باریک ساخته شده است.

قرن بیست  و یک است، انسان در زمین که هیچ حتا در فضا رفته است، به دنبال مکانهایی برای زیست می گردند، انسان در زمین همواره در امور خدایان دخالت می کنند، در همه جیز تغییر می آورند، و طبیعت را اسیر خویش ساخته اند.

اما اینجا هزاره جات است، انسان باید پای در جای پای بز بگزارند، بزهایی که راه را چیر کرده اند، تا گوسفندان مقلد که رهروان صادق بزها هستند از پی شان قدم بردارند و به سر منزل مقصود رسند و انسان این مرز و بوم، از گوسفند هم بازمانده تر است، نه تنها که خود قادر به ایجاد راه برای عبور و مرور آدمیان نیستند که باید پا جای پای چهارپایان نهند و به مقصد رسند!

من همچنان از جاده برفی ساخته شده توسط چهارپایان پیش می روم، به قریه می رسم، از قریه عبور می کنم، صدای لاسپیکر به گوش می رسد که ملا در حال موعظه کردن هست، به یادم می آید که ملا براستی چه می کند؟

مجبور می شوم به خاطر کوتاه شدن راه، ذهن خود را مشغول اعمال یک ملا می کنم تا هم سنجشی کرده باشم از کارکردهای ملا و هم ذهنم از سختی راه و دشواری عبور از برفها دور شود.

ملا در هزاره جات هنوز مثل بز پیشتاز هست، اما با خود فکر می کنم ایا پیشتازی ملا هم مثل پیشتازی بز برای چهار پایان و حتا آدمیان سودمند هست؟

یک بز شیر می دهد، یک بز پس از جفت گیری ابستن می شود، بز می زاید، و بز پیر را می کشند، از گوشتش تغذیه می کنند و از پشکلش در قدرتمند سازی زمینهای کشاورزی بهره می گیرند و...

و ملا چه می کند؟

ملا برای  کودک نام انتخاب می کند، برای کودک بیمار، دعا می خواند، تخم مرغ را بر رویش اورادی می نویسد و و می گوید در پیش روی کودک در آب مهکم بزند تا بشکند و حسد از وجود کودک رخت بر بندد تا بیماری از او زایل شود.

ملا باید حتمن بر سر جنازه مرده بیاید، اگر نیاید آن مرده به بهشت نخواهد رفت، باید برایش تلقین کند، باید دفنش کند، باید پس از تدفین میراثش را تقسیم کند، حق امام را فوری جدا نماید.

ملا هر قدمی که بر میدارد، منتهی به پول می شود برای خودش، اما من با خود می گویم قدم ملا با قدم بز چه تفاوتی دارد؟ من در قرن بیست و یک برای رسیدن به قریه باید پایم را جای پای بز بگزارم تا از مرگ نجات یابم، آیا ملایی هست که من پایم را جای پای او بگزارم و رستگار شوم؟

باز به یاد می آورم که ملا چه قدمهای سنگین و شکننده ای دارد، هر ساله در قریه می اید، ده درصد تمام سودشان را به عنوان سهم امام بر میدارد، اما این ده درصد به کجا می رود؟ کسی نمی داند! جالب است که حتا کسی حق سوال و حق محاسبه هم ندارند که اگر این مالیات مذهبی در جایی منظم جمع شود می تواند چه گره هایی از مشکلات این مردم بد بخت را باز کنند.

کاش تنها همین ده درصد مالیات مذهبی بود، محرم که می شود، هر ساله یکی از امامان شیعه را به قتل گاه می برند و سیزده شبانه روز مردم را مجبور می کنند که در سوگ او بگریند و هر خانه یک گوسفند ذبح کنند و در منبر قریه آن را کوچه بپزند و به شکل دسته جمعی عزاداری کنند و شکمهایشان را در جشن کوچه شادمان نمایند.

حساب کنید هر خانواده اگر یک گوسفند را بفروشند و پولش را جمع کنند، و پول ده درصد مالیات مذهبی را هم بر رویش اضافه کنند، سالانه چند کیلومتر می تواند جاده بسازد تا این قریه ها در تمام سال از نعمت راه بهره مند شود؟

می بینم ملا هم چنان افتی هست که در جیب و در سود مردم وارد شده است، اما این مردم هنوز به مرحله آفت زدایی از جیب و از دسترنج خود نرسیده است، و همچنان ملا را شریک جیب و حاصل دست رنج خود می دانند در حالیکه مکتب ندارند، در حالیکه کلینیک و شفاخانه ندارند، در حالیکه داکتر ندارند، در حالیکه سواد اولیه خواندن و نوشتن ندارند اما ملا دارند، و ملا می گوید سهم امام بدهید، برای حسین قربانی کنید، پولهایتان که جمع شد به کربلا بروید، به حج بروید و این مردم هم چنان بی نهایت کربلایی و حاجی دارند در حالیکه دخترانشان هنگام زایمان می میرند و ملا بر سر جنازه اش از تقدیر الهی می گوید اما اجازه نمی دهد که دخترانشان به مکتب بروند و داکتر و قابله شوند تا یک دیگر را از مرگ نجات دهند زیرا مرگ را یک نعمت الهی می دانند و انسان را موظف به رضایت خدا و اطاعت ملا!

و من در حالیکه پاهایم در میان برفها احساس سرما زدگی می کنند، با خود می گویم کاش ملا هم یک بز بود و انسان همیشه به آن بدهکار نمی بود و گاهی از شیرش و گاهی از گوشتش و گاهی هم از پشم و پوستش در زمستان استفاده می کرد.

 

 

۱۳۹۹ فروردین ۲۰, چهارشنبه

مجموعه قصه های شیخ کربلایی آخوند

 

مجموعه
قصه های
شیخ کربلایی آخوند

یونس حیدری










 











نام کتاب: مجموعه قصه های شیخ کربلایی آخوند
نویسنده: یونس حیدری
چاپ: PDF
سال: 1389 - کابل



یکم

شیخ  کربلایی آخوند!
شیخ کربلایی تمام جانش درد می کرد، البته این دفعه اول نبود که او بیمار می شد، ولی هیچ وقتی تا این حد هم بیماری سخت نگرفته بود، استخوان درد بود، البته استخوان دردی اش میراثی گفته می شد، چون از چند نسل قبل همیشه پدرانشان از مرض استخوان دردی رنج می بردند، این را همه اهالی ده می دانستند، سردرد شدید پیدا می کرد، البته بیماری سردردی شیخ در خود اسراری هم داشت، تقریبن همه بیوه های قریه و قریه جات مجاور از این سر دردی با خبر بودند، حالا مرض جدید اسهال هم پیدا کرده بود، خوب بود که شیخ کربلایی اخوند در داشتن زنان دانمی و صیغه ای بای بود، وگرنه با این شدت اسهال شاید از پای در می آمد، اما بعد از چند روز هرچقدر ورد خوانده بود، و هر چقدر زنان دایمی و صیغه ای  اش ختم صلوات گرفته بودند، هیچ اثری در بهبودی شیخ نیافته بودند، به همین خاطر همه زنان شیخ به شکل مشترک تصمیم گرفتند که شیخ را به کابل جهت تداوی بفرستند. زنان شیخ به علاوه ای که این تصمیم را گرفتند مصرف تداوی را نیز هرکس به مقدار توانشان سهم گرفتند و اعلام کردند که هر کدامشان برای بهبود شیخ چه مبلغی می پردازند، و یا از گوسفندان خودشان می دهند.
نیمه شب موتر تونس سید آخوند باچه بی بی بی شوی را طلب کردند، و شیخ کربلایی را در سیت مابین آن جای دادند و یک طرفش زن سومش نشست که بیشتر از زنان دیگرش چیز می فهمید، تازه چند سالی مکتب هم خوانده بود، در نوشتن تعویذ هم همیشه شیخ را همراهی می کرد، نشست، و در طرف دیگرش بانو نزاکت که زیبا ترین صیغه ای اش بود، نشست که تا کابل شیخ را همراهی کنند.
چاشت روز بود موتر سید آخوند خسته و خاک گرفته به برچی رسید، می خواست به طرف تانک تیل برود، که چشم شیخ به یک لوحه افتاد: روی لوحه نوشته بود؛ شفا خانه امام زمان!
این لوحه مثل برق گرفتگی شیخ را تکان داد و گفت، سید اخوند ایستاد شو، جای من همین شفا خانه است، اقا خودش شفا خانه شخصی جور کرده است، مه هیچ جای دیگه نمی روم، سید آخوند گفت شیخ بان که برویم تانک تیل شفا خانه دولتی هست، ارزان تمام می شود، اما شیخ هر دو پایش در یک کفش کرد و گفت مه چطور بعد از عمری نوکری اقا امام زمان حالا از پیش شفا خانه اش بروم یک جای دیگه؟ مه چطور می توانم اقا امام زمان را شرمنده کنم؟ آقا امام زمان این شفا خانه را خوب ساخته است برای ما، برای ما عاشقانش! تازه حتمن خودش هم داکتر شده است و آنجا شیعیانش را تداوی می کند. بعد از عمری انتظار زیارت روی اقا چطور می توانم این لحظه ها را از دست بدهم. و...
بالاخره سید اخوند شیخ را به شفا خانه مجهز امام زمان برد، نرسها مثل کبوتران نجات دور تا دور شیخ را حلقه کردند، یکی سیرم بیار، یکی نبضش را گرفته است، یکی فشارش را کنترل می کند،  یکی شیخ را دلداری می دهد، داکتر هم آمده است معاینه می کند و....
به سرعت برق شیخ را به یک اتاق مجهز انتقال ددند و او را تحت مدیریت و کنترل قرار دادند، و بعد از چند ساعت اسهالش بند آمد، اما رنگ و رویش همچنان زرد بود، اما سیرمها یکی از پی دیگری به شیخ وصل می شد.
در این مدت از شیخ معاینه خون گرفته شد، آزمایش ادرار گرفته شد و... بالاخره چندین مرض در وجود شیخ کشف گردید. پس از بهبود اسهال شیخ داکتر آمد گفت, شما چهار رقم بیماری دیگر هم دارید، اگر تداوی نکنید، در اینده برای شما مشکل ساز خواهد شد! شیخ ایمانش به امام زمان قوی بود و قوی تر گردید و گفت این است معجزه اقا که از اینده هم خبر دارد، رو به داکتر کرد و گفت تمامش را تداوی کنید.
داکتران شیخ را برای چهار روز اعلام بستر دادند و دستور چندین عملیات سر پایی و زیر پایی! را صادر کردند، پس از چهار روز شیخ را از اولش هم بهتر ساختند، قوی تر و سر حال تر شد، و گفت حالا رخصت می شوید، یکی از همراهانت را بفرست بخش حسابرسی تا حساب کنند تا شما رخصت شوید. زن سوم رفت بعد از چند دقیقه برگشت پیش شیخ و گفت یا شیخ دو لک و هفتار هزار افغانی طلب دارند!
شیخ چشمانش را روی هم فشار داد و گفت چی گفتید؟ زنش گفت دو لک و هفتاد هزار افغانی! شیخ گفت چی می گی دیوانه شدی تداوی یک ریخ روی دو لک و هفتاد هزار افغانی؟
زیارت خانه خدا می رفتم یک ونیم لک هم مصرف نمی شد، حالی برای تداوی یک ریخ روی دو لک و هفتاد هزار افغانی بدهم؟ نه نمیشه!
گفت می خواهم خود اقا را ببینم! نرسها گفتند اقا کیه؟ شیخ گفت صاحب شفا خانه را! گفت مشکلی نیست، شیخ را نرسها به سوی دفتر رئیس راهنمایی کردند و پیش رئیس بردند، داخل اتاق یک مرد بروتی با نیکتایی، ابروهایش چیده شده و صورتی پر از نور! شیخ نگاهی کرد و خود را به پاهای رئیس انداخت عقده هزار ساله خودش را ترقانید و زار زار گریه را شروع کرد و گفت ای جانم به فدایت! عمری انتظار دیدار تو را داشتم، عمری سهمت را از بد بخت ترین، فقیر ترین مردمان روی زمین جمع می کردم و برایت می فرستادم تامبادا از گرسنگی تلف شوی، مبادا از فقر اسیر دشمنانت شوی، امروز سر انجام چشمانم به جمال شما منور شد! کاش زود تر ریخ رو می شدم تا چشمانم به جمال شما منور می گردید! حالا که شما را دیده ام از من جان بخواهید! دو لک هفتاد هزار افغانی چیست که صدقه سر تان نکنم یا امام زمان! سه خر نر دارم، هفت خر ماده که همه شان در قریه هستند، بیست و دو کنیز دارم که برای شما می بخشم، کنیزهای دست اول هستند، جیزی از باکره ها کمی ندارند، زنان صغه ای خودم را هم برایتان می بخشم، اگر دو لک و هفتاد هزار افغانی تان تکمیل نشد، خودم تا آخر عمر تشناب شوی تان می شوم یا امام









دوم
شیخ  کربلایی آخوند در نظارت خانه
ماموران پولیس آمدند و دستان شیخ کربلایی آخوند را دستبند زدند و به اتهام ندادن پیسه شفا خانه به نظارت خانه بردند و تحت بازداشت قرار دادند، چند ساعت از این بازداشت سپری شده بود که شیخ کربلایی آخوند به عسکرها گفت من می خواهم اقا را ملاقات کنم! عسکرها گفتند آقا کیه؟ شیخ گفت همان کسی که مرا اینجا بندی کرده است، عسکرها گفتند از تو صاحب شفاخانه شکایت کرده است، شیخ گفت همان صاحب شفا خانه را بیاورید!
ساعتی بعد رئیس شفاخانه آمد تا از شیخ مطالبه حق خودش را بکند، شیخ گفت خوب اقا صاحب شما از من چند می خواهید؟ صاحب شفا خانه گفت دو لک و هفتاد هزار افغانی می باشد. شیخ گفت من حاضرم این مبلغ را بپردازم اما باید بدون حضور عسکر ها باهم دو نفری صحبت کنیم!
شیخ خواهان ملاقات خصوصی شد، عسکر محل ملاقات را ترک کرد و شیخ گفت به خاطر پرداخت پیسه باید به سوالهای من  جواب بدهی وگرنه چیزی گیرت نمی آید.
صاحب شفا خانه گفت بپرس!
شیخ: تو اقا امام زمان هستی یا نه؟
-         نه
-         پس چرا شفا خانه بنام امام زمان هست؟ من باید خود امام زمان را ملاقات کنم تو که صاحب شفا خانه نیستی!
-         من صاحب شفا خانه هستم
-         نامت چیست؟
-         نامم نبی ککرگ صاحب شفا خانه
-         تو نبی ککرگ هستی ولی صاحب شفا خانه ازامام زمان می باشد
-         من نبی ککرگ هستم صاحب شفا خانه امام زمان که به همین نام از وزارت صحت عامه جواز کار گرفته ام.
-         پس تو از نام مردم سوء استفاده می کنی؟
-         من یک داکتر و یک بزنس مین هستم از هر نامی که بتواند مردم را جذب کند استفاده می کنم
-         ایا از امام زمان اجازه گرفته ای که از نامش سوء استفاده می کنی؟
-         امام زمان نیست من او را از کجا پیدا کنم تا اجازه بگیرم
-         پس منکر امام زمان هم هستی
-         من کاری به این چیزها ندارم
-         ولی من کار دارم نبی ککرگ . تو می دانی امام زمان کیست؟ تو می دانی ملیونها ادم چی رقم به او عقیده دارد؟ تو می دانی بدون اجازه کسی با نامش تجارت کردن جرم است؟ تو نمی دانی؟ ولی این چیزها را به تو می فهمانم
-         پیسه ام را بده خودت را خلاص کن
-         من که گفتم پیسه ندارم ولی اگر یک اشاره کنم پیسه تو را یکی از زنهای صیغه ای ام به تنهایی هم پرداخت می کنند! ولی من تو را یله گار نیستم.
-         تو چی کرده می توانی؟
-         خوب است مه می گویم که پیسه ات را بدهد، اما بعد از گرفتن می دانی چه می کنم؟
-         چه می کنی؟
-         من مجتهد هفتار قریه هستم، همه اهالی هفتاد قریه پیرو امام زمان است و به او ایمان دارم، می روم برایشان می گویم که یک کافر پیدا شده است و از نام امام زمان سوء استفاده می کند و به نام او شفا خانه ساخته تا مردم را گمراه نماید. تازه از لحاظ قانونی تا با عقاید ملیونها انسان بازی کرده ای. عقاید آنها را به تمسخر گرفته ای من هم از تو شکایت می کنم و هم به مردم می گویم و مردم می دانند با تو چه کنند
-         مردم با من چه می کند؟
-         مردم خودت و شفا خانه ات را در آتش می سوزاند و...
کمی نبی ککرگ فکری شد و با خود گفت مثل اینکه این شیخ بلای جانم می شود، بهتر است از خیر همین دو لک و هفتاد هزار تیر شوم. رو کرد به شیخ و گفت من می روم رضایت می دهم و فکر می کنم هیچ مریضی را هم در شفا خانه بنام شیخ کربلایی تداوی نکرده ام.
نبی ککرگ صاحب شفا خانه رفت پیش رئیس پولیس و اعلام کرد که رضایت می دهد تا شیخ آزاد شود و هیچ گونه شکایتی از او ندارد.
رئیس پولیس دستور آزادی شیخ را صادر کرد و شیخ ازاد شد و در بیرون از حوزه پولیس زنانش همراه سید آخوند منتظر بودند، به سرعت شیخ به موتر سید آخوند سوار شد و گفت برویم به طرف شفا خانه!
زنانش گفت چی می کنی، جنجال خوب نیست، شیخ گفت تاوان می گیرم، چطور توانسته است که او با مه بازی کند، کاری کنم تا زنده هست یادش باشد که امام زمان چه می تواند بکند
موتر حامل شیخ کربلایی به طرف شفاخانه امام زمان در پل خشک حرکت کرد، شیخ در پیش شفا خانه از موتر پیاده شد و مستقیم رفت به دفتر رئیس! در دفتر رئیس هیچ کس نبود، نرسها تعجب کردند که شیخ باز چطور برگشته است. نرسها به نبی ککرگ رئیس شفا خانه خبر دادند که شیخ متظر اوست! لحظاتی بعد او هم به شفا خانه برگشت و با تعجب گفت، شیخ من که رضایت دادم باز اینجا چرا امده ای؟
شیخ گفت: تو رضایت داده ای و من که هنوز رضایت نداده ام!
اعصاب رئیس خراب شد و گفت من دو لک و هفتاد هزار را نگرفتم باز طلب گار هم هستی؟
شیخ گفت: بوریم دفترت تا گپ بزنیم.
ریس دید چاره ای ندارد، درب اتاق ریاست را باز کرد و شیخ پیش و رئیس از پشتش وارد دفتر شدند.
شیخ گفت: بگذار واضح برایت بگویم دو لک و هفتاد هزار افغانی برایم می دهی تا من در قریه بر علیه تو فتوایی صادر نکنم. و بعد لوحه امام زمان را هم بالا می کنی و می نویسی شفا خانه داکتر نبی ککرگ!! در غیر این صورت باز من می روم پیش پولیس و شکایت می کنم که تو به قصد اهانت به عقاید مردم این شفا خانه را بنام امام زمان کرده ای تا تحقیر کنی و خودت هم گفتی که امام زمانی وجود ندارد و...
رئیس شفا خانه بیخی دست و پای خود را گم کرده بود، مانده بودچی بگوید، که شیخ از جایش بلند شد و گفت خی دوست نداری دوستانه حل و فصل شود، من رفتم قریه! به سوی دروازه خروجی حرکت کرد و رئیس دید راستی راستی این شیخ بلایی برسرش می آورد گفت جناب من که هنوز چیزی نگفته ام، بنشین یک پیاله چای بخوریم بعد همه چیز حل می شود، راستی نگفتی مریضی ات بهتر شده است یا نه؟ اگر هنوز درد دارد بگویم تداویی کنند و...
شیخ گفت: من وقت ندارم حرف مفت تو را بشنوم، قبول نداری من رفتم قریه!
رییس فهمید که قصه جدی هست، گفت بیا قبول! شیخ با ترش رویی برگشت بر چوکی نشست و گفت حساب کن!
ریس گفت من که حالا این مبلغ را ندارم، یک ماهی فرصت بده تا من جور کنم بعد خدمت شما می رسانم!
شیخ از جایش برخواست  و گفت من وقت ندارم، محرم نزدیک است باید در منطقه بروم پس منتظر فتوای من باش و...
ریس گفت: بنشین
 شیخ گفت پیسه!
سر انجام رئیس شفا خانه بعد از بگو مگوهای فراوان چاره را ناچار دید و تسلیم شیخ شد و مبلغ دو لک هفتاد هزار افغانی را به شیخ پرداخت نمود و بعد شیخ با شمارش دانه دانه اسکناسها در خواست یک قلم و یک کاغذ نمود و بر روی ورق سفید یک منار کشید که شبیه کیر ختنه نشده باشد، و در زیرش با خط بسیار بد قواره و املایی غلط نوشت
امزای شخ کرلای
و بعد گفت اگر تا یک ماه دیگر نام شفا خانه را تبدیل نکردی، این امزای! من است هرکس با این امزآی (امضاء) آمد به این شفا خانه با او رویه خوب می کنی، نان می دهی چای می دهی، تداوی می کنی  و از دواهایش پیسه نمی گیری خرج سفرش را تا قریه می دهی که سلامت به قریه اش بر گردد و گرنه باز خود دانی ....
















سوم
شیخ و قبرغه جگر
شیخ کربلایی در حالیکه چند راس گوسفند پیشش در حرکت بود به سوی قریه نزدیک می شد، سر راهش سید آخوند بچه بی بی، بی شوی برابر شد و مانده نباشی کردند، شیخ به سید آخوند گفت؛ آن دو گوسفند صدقه سر منارم می شود، ولی شما فکر کنید، خمس هست، بی بی را شب خانه روان کن تا فردا همراه گوسفندها  برگردد، سید اخوند تبسمی کرد و رفت.
شیخ گوسفندهایی را که از قریه مجاور به عنوان خمس جمع کرده بودند را به طویله گاوها هدایت نمود و خود به خانه برگشت و ابراز خستگی نمود و به اولادهایش گفت زود یک چای سبز دو جوشه بیاورید! شیخ چایش را خورد و خستگی اش که رفع شد، دخترش را گفت برو یک دانه از کویکها را بیار تا سرش را جدا کنیم و امشب یک گوشت خوری اساسی کنیم.
شیخ سر گوسفند را برید، پوستش را جدا کرد، لنگ و پای اش را یک طرف گذاشت، شکمبه اش را به دخترش داد تا ببرد خالی کند و خودش مشغول ریز کردن گوشت گوسفند شد و قبرغه و جگرش را قیله قیله کرد تا امشب برای مهمانی بی بی سرخ نماید.
هنوز کار ریز کردن قبرغه و جگر خلاص نشده بود که بی بی خودش را رسانید، شیخ گفت، مالوم هست که سوغ شدی، بیه برای از تو هست! امشب دلمه شده تو ره خوب سیر گوشت کنم، تا صبح به هر دو دهانت  گوشت تخته کنوم!
بی بی زیر لب تبسمی کرد و گفت روز از کجا بور شده که شیخ غیرت کرده! شیخ گفت غیرت از قدیم داشت، نوبت تو دور بود! بی بی بی خوشش آمد، چادرش را جمع و جور کرد و گفت خی مه موروم خانه تو چای بخوروم.
شیخ کربلایی اولادهایش را صدا کرد که او پدر نالتا بیاید گوشتا را بوبرید مه در تو خانه موروم که مهمان آمده، امشب مهمان را خوب قبرغه جگر بدهید تا که یک وقتی پیش فاطمه زهرا از دست از مو شما از خاطر شکم خو شکایت نکنه، زور کس به فاطمه زهرا نمی کشه.
###
دستر خوان جمع شد، شیخ لبهایش که پر از چربی شده بود، با یک توته نان پاک کرد و رویش را طرف بی بی کرد و گفت خدا کنه که بی بی سیر شده باشد، مه از مادرش فاطمه زهرا می ترسم، علی هم از او می ترسید، مبادا از خاطر یک قیله قبرغه جگر شکایت کنه که شیخ مره در خانه اش گشنه ماند...
بی بی خنده کرد و گفت، قبرغه جگر تو مزه داشت، مالوم موشه که دست با مزه داری شیخ! شیخ خنده کرد و گفت اره پک موگه دست مه مزه دار هست.
شیخ به طرف اولادهایش جپ چپ سیل کرد و گفت زود چای بیارید. و بعد بقیه را هر کردام یک طرف روان کرد یکی را گفت برو برای گاوها علف بوبر  و دیگری را گفت برو فلان کار را بکن و سر انجام چای را آوردند تا شیخ و بی بی کربلایی که گرم صحبت شده بودند نوش جان کنند.
##
دیری از شب گذشته بود، همه خواب رفته بودند و چای شیخ هم خلاص شده بود، به بی بی گفت خو نموشی امشو بی بی؟ بی بی گفت خو مهمان در اختیار صاحب خانه است، دلشی شد مهمان را خو میده دلشی نشد با قصه های مفت شب را صبح می کند.
شیخ از نیش بی بی به خود لرزید گفت خوب بگو دختر سگ! خطبه هم بخوانم یا بی خطبه منار کوب کنوم؟ بی بی خنده ای کرد و گفت مگر مه خر هستم که خطبه بخوانی؟ خطبه برای خرهاست، خرهایی که من و تو آنها را می دوشیم، تو بنام امام زمانی که یک هزار سال است پنهانش کرده ای و من هم به نام جدم می دوشم و عیش می کنیم. خطبه بالاتر از این که منار تو مثل علم حضرت ابوالفضل قیام کرده  و محراب من از خارشت کردن بیخی تر شده است؟ بگذار که خطبه را این دو خود با نجواهای شادیانه شان بخوانند و...
شیخ بی بی را در زیر خود خوابانیده بود تا خطبه را با زبان منار و محراب جاری کند و....










چهارم
انفجار در مسجد
شیخ کربلایی تازه به نماز ایستاده بود که صدای مهیبی او را تکان داد، آنچنان تکان شدید بود که شیخ کربلایی نمازش را رها کرد و پرسید چی بود؟ همه عاج و واج مانده بودند، صدا خیلی نزدیک بود، دلهره و هراس در همه خانه مستولی شده بود، از اشپز خانه دیگهایی که روی هم چیده شده بود بر زمین افتاده بودند و صدای ترقص آنها وحشت دیگری را در کل خانه ایجاد کرده بود.
شیخ کربلایی به نظر می رسید که وضویش احتیاطی شده بود، شاید هم باطل شده بود، چیزی نگفت جانماز را رها کرده بود و به سوی حولی رفت تا تجدید وضو نماید.
خبر از بیرون رسید که چند کوچه پایین تر مسجد امام زمان را انتحاری زده است، سر و صدای امبولانسها هم از هر طورف بلند شده بود، شیخ کربلایی دوباره آمد بر سر نماز ایستاد شد و نمازش را تمام کرد.
مهمانها هرکس با تلفن های خودشان مصروف بود، کی بوده است، چند نفر کشته شده است؟ و... هرکس به طریق معلومات می گرفت مخصوصن کسانیکه در نزدیکی های پل خشک اقارب شان بودند احوال سلامتی شان را جویا می شدند.
همزمان با پهن شدن سفره بحث نا امنی و حملات در غرب کابل هم آغاز شد.
اول شیر حسین گفت چند نفر از داکتران شفا خانه های عالمی و امام زمان هم جزء کشته شده ها می باشد، عباس کراچی وان گفت قدرت خدا را صدقه شوم، کربلایی سهراب که رهنمای معاملات داشت و کارش کلاه گذاری بود هم در جمع کشته شده ها می باشد، شیخ کربلایی به طرف عباس کراچی وان سیل کرد و گفت پشت سر شهید بد گویی نکو!  کراچی وان خشمگین شد و گفت خوب دروغ که نمی گویم، تهمت که نمی زنم، راست می گویم کارش این بود که یک نمره زمین را به چند نفر می فروخت و از همه شان پیسه هایشان را می گرفت. در قلعه نو کم جنگ زمین هست؟ نصفش کار کربلایی سهراب است. باز ریشهایش را رنگ می کند و روغن می مالد و در صف اول نماز ایستاد می شود که همه فکر کنند از همه با خدا ترهست، من از وقتی کربلایی سهراب و جعفر مرده گاو را در صف اول نماز دیدم دیگه به مسجد نرفتم، با خودم و با خدایم گفتم که مسجد جای همین چهار کلاه ها است، همانهایی که یک کلمه راست در دهانشان نیست، با دروغ زایده شده اند و با دروغ از این دنیا می روند، نمازم را لب سرگ پیش کراچی ام می خوانم، اما مسجد نمی روم، احساس می کنم مسجد جای پاکان نیست و...
شیخ کربلایی به روی خودش زد و گفت توبه توبه!!!
مراد کلاه سفیدش را برسرش جابجا کرد و گفت راستی نفامیدید همین داکتران که شهید شده اند کی ها بوده است؟
کسی از اسم و رسمش خبر نداشت، ولی یکی از انتهای اتاق صدایش را لرزانده و گفت خوب شده هر کدامشان که باشد خوب شده، به جهنم رفته است انشاء الله! مه هر دفعه که اولادها یا مادر اولادها را در همین شفا خانه های پل خشک می بردم، برایم یک بوجی دوا می دادند، ولی هیچ وقت مریض خوب نمی شد. فقط پیسه نقد می کنند، اینها هیچ داکتر نیستند، فقط تجارت می کنند، برسر مردمای بدبخت و بیچاره برچی! اینها ایقه پیسه جمع کردند که هر روز شفا خانه نو می سازند ولی همو قدر شرف ندارند که از همین پیسه ها یگان نفرشان را در هندوستان و یگان کشور کفر دیگر روان کنند تا از همونجا یک چیز یاد بگیرند و بعد بیایند همین مردم را درمان کنند. الهی این داکتران با یزید محشور شوند!
اوضاع خیلی قمر در عقرب بود، شیخ حاجی که مرد رند و دنیا دیده ای هست، با قصد تغییر فضا خود را تکان داد و گفت: در گذشته علما تقیه را واجب می دانستند، حالا به لطف حقوق بشر نیازی به تقیه نیست، اما عقل حکم می کند که مردم باید بین واجبات و مستحبات فرق قایل شوند. حالا زمان آن فرا رسیده است که مردم باید بفهمند که مسجد رفتن واجب نیست! نماز خواندن در مسجد در زمانیکه خطر جان نماز گذاران را تهدید می کند حرام می باشد. زیرا در اسلام جان مسلمان ارزش بالایی دارد
این جملات شیخ حاجی به مذاق شیخ کربلایی خوش نیامد و صحبتش را قطع کرد و گفت شیخ حاجی صاحب بسیار باید ببخشید ولی نفهمیدم امشب شما چی فرمودید؟ منظور شما این هست که باید مساجد را خالی کنیم؟
-         شیخ حاجی: اگر جان مسلمین در خطر باشد، باید مساجد خالی شود تا زمانیکه رفع خطر گردد.
-         شیخ کربلایی: این اشتباه است، ما را خداوند افریده است تا از دین  و مذهبش دفاع کنیم، شما می گویید از ترس در خانه هایمان برویم و مسجد نرویم؟
-         شیخ حاجی: جناب بفرمایید که دین برای زحمت انسانها آمده است یا دروازه الهی برای رحمت و آسودگی بشر است؟ اگر برای زحمت امده است از نظر شما! مخالفم. زیرا دین آمده است تا انسان را به کمال برساند، دین اسلام آمده است،تا بشر از جاهلیت بیرون شود، وقتی من می گویم که باید بین مستحبات و واجبات فرق قایل شویم، به این دلیل است که انجام  مستحبات برای کمایی کردن ثواب بیشتر است! ایا به غیر از مسجد نمی شود ثواب به دست آورد؟ شما یادی از همین داکتر صاحبا کردید که جان دادند. من نمی دانم اینها چه کسانی بوده اند و با چه هدفی انجا رفته اند، ولی اگر مقصدشان کسب ثواب بیشتر بوده است از نظر من مرتکب گناه شده اند. زیرا صدها انسان به دانش و تخصص آنها نیاز داشتند، اگر آنها قصد ثواب داشتند، می توانستند بیماران بی بضاعت را در روزهای خاص به طور رایگان معاینه کنند. می توانستند به قول آن برادرمان تجاری کار نکنند همان دو یا سه قلم دوایی که باعث بهبود مریض می شود را تجویز کنند. می توانستند به صدها درد انسانهای محروم رسیدگی کنند و این ثوابش از صدها نماز در مسجد بالاتر است.
-         شیخ کربلایی احتیاط کو شیخ حاجی بسیار بد رقم گپ می زنی
-         شیخ حاجی: من پایم لب گور هست، در زندگی همیشه تلاش کرده ام که از مسیر حقیقت خارج نشوم، اگر اشتباه کرده باشم، خدا مرا بیامرزد، ولی هیچ وقت تعمدن خلاف واقع را نگفته ام. این عقیده من و برداشت من از دین است. برای هیچ داکتری جایز نیست که به مسجد برود، او نمازش را می تواند در خانه هم بخواند، در محل کار هم می تواند بخواند، ما در یک کشور فقیر زندگی می کنیم، ما چقدر مگر داکتر داریم؟ ما چقدر مگر آدم تحصیل کرده داریم؟ اگر آنها بین شان با یک چوپان که هیچ در مغز ندارد فرق نباشد که فاجعه هست! من عقیده دارم که تحصیل کرده گان ما باید دین را دیگر به شکل میراثی برخورد نکنند، انها تنها متعلق به خودشان نیستند، انها متعلق به کل این انسانهای محرومی هستند که در وقت ضرورت می روند تا بیماری شان را علاج کنند. جای این داکترانی که در مسجد جان داده اند خالی هست.
-         شیخ کربلایی در حالیکه عصبانی هم بود گفت انها به درجه عالی شهادت رسیده اند!
-         شیخ حاجی گفت اشتباه می کنید! از نظر من انها خود کشی کرده اند، حکم خود کشی در اسلام معلوم است، اسلام تحت هیچ شرایطی اجازه خود کشی نمی دهد، انها می دانستند بهتر از دیگران که وضعیت امنیت خراب است، هر تحصیل کرده ای می فهمد که حفظ جان در اسلام واجب است، انها با درک این مسایل از باب خود نمایی وفریب مردم رفتند در مسجد و در حقیقت خود کشی کردند و صدها انسان مظلوم که نیاز به طبابت آنهاداشتن را محروم کرده است. این از نظر من معصیت است و قدم گذاشتن در راه معصیت جایز نیست و انها شهید نمی باشند.
-         شیخ کربلایی دهانش را برد بیخ گوش شیخ حاجی و گفت از نظر من؛  شما مرتد شده اید و اینجا دیگر جای این مباحث نیست، چشم و گوش این گوسفندان باز می شود؛ تو که مردنی هستی و می روی،  باز ما فردا چی و کی  را بدوشیم؟

















بی بی غیبت
کلبی حسین برایم گفته بود که تا من بر نگشته ام از جایت شور نخوری، ولی شوری در دلم جای گرفته بود و ترسی موهوم همه وجودم را اشغال کرده بود، گفتم حتمن او مرا گم کرده است، در این بیر و بار شهر سهو شده یک طرف دیگر رفته است، من از جایم برخواستم تا او را بیابم، در کوچه پر از مردمانی عجیب و غریب به هرسو دیوانه وار دویدم، اما او را نیافتم، هوا به تاریکی می رفت، صدای اذان از هرسو گوش آدم را پر می کرد، در عمر خودم این رقم غرق در دریای صدا نشده بودم، هر طرف صدای الله اکبر بود که ادم را دیوانه می کرد.
اشک از چشمانم سرازیر شده بود، هر طرف کلبی حسین را صدا می زدم، اما از او خبری نبود، یک بار دیدم یک نفر در کنارم ایستاده است و می گوید خواهرم چی شده است؟ به طرفش از پشت اشکهایی که مثل پرده زمخت در پیش چشمانم آویزان شده بودند نگاه کردم، دیدم جوان خوش سیما و پر از نور با لنگی سفید در کنارم ایستاده است! یک لحظه زبانم لال شده بود، چه می توانستم بگویم، حرف کلبی حسین یادم امد که می گفت سخن گفتن با مرد نا محرم حرام است، اگر زنی با مرد نا محرم سخن بگوید سخنانش در قیامت اژدهایی می شوند که هر لحظه او را در کام خود می جود و او را تف می کند، جان که گرفت باز او را می جود و در زیر دندانهایش می ساید و می ساید تا همانند آرد نرم شود و باز تف می کند تا جان بگیرد و...
ترسیدم، زونگ زونگ کردم، مرد فهمید که از صحبت با یک نا محرم هراسان شده ام، برایم گفت خواهرم به خاطر اجتناب از گناه می توانید چادرتان را زیر لب بگیرید و یا سکه ای در زیر لب بنهید و انگاه پاسخم را بدهید تا بتوانم کمکتان نمایم. من کمی خود را جمع کردم چادر گلدار خود را محکم به رویم پیچ دادم، کمی از آن را در زیر لبانم گرفتم. در حالیکه اشکهایم جاری بود گفتم, کلبی حسین گم شده!
مرد لنگی به سر گفت از کجا امده اید و کجا گم شده است؟ گفتم ما از قریه بینی بوزی هزره امدیم به زیارت امام هشتم، چند ماه منزل کردیم تا رسیدیم، وقتی در این کوچه رسیدیم مرا کلبی حسین گفت همین جا باشم تا او برود اتاق کرایه نماید. ولی من هرچی نشستم او بر نگشت، از پشتش روان شدم گم شدم. مرد نشانی های کلبی حسین را از من پرسید و باهم به چند مسافرخانه رفتیم اما کسی او را ندیده بود و سر انجام هیچ اثری از او نیافتیم.
مرد برایم گفت حالا دیگر پاسی از شب گذشته است خواهرم، امشب را برویم حجره! فردا وقت اذان صبح از پشتش می گردیم و پیدا می کنیم. من حجره را نفهمیدم گفتم کجا برویم؟ مرد گفت اطاق طلبگی ما در همین نزدیکی هاست، امشب را انجا سر کنیم و فردا شویت را پیدا می کنیم.
چاره ای نداشتم و قبول کردم، همراهش رفتیم در کوچه ای تاریک که رسیدیم، مرد ایستاد و لنگی اش را از سرش گرفت و بر سر من گذاشت، چپنش را هم بر دوشم گذاشت و مرا ملا ساخت، از راه مقداری چیزهای خوردنی هم خرید و هر دو به طرف حجره راه افتادیم.
شب دیر وقت بود کسی در داخل مدرسه نبود، ملا با کالای ساده اش پیش و من که یک ملا شده بودم از پشتشن از زینه های مدرسه پایین رفتیم و وارد یکی از حجره ها شدیم، شیخ پرده را کشید و بعد برق را روشن کرد، و رفت مشغول جوش دادن چای شد، و تعدادی هم تخم مرغ نیمرو کرد و دستر خوان محقرش را پهن کرد و غذا را آورد تا نوش جان کنیم.
من اما دلهره کلبی حسین داشت دیوانه ام می کرد، ملا گفت؛ خواهرم نگران نباشید، اینجا مشهد الرضا هست، هیج کس گم نمیشود، آقا خودرش فردا شوهرتان را در سلامت کامل تحویلتان می دهد. اینجا اقا امام رضا نگهبان همه کس و همه چیز هست. حالا چای بخورید تا خستگی تان رفع شود!
من در حالیکه چای می خوردم ملا گفت: خواهرم امشب را باید در این حجره بمانیم، به غیر از من و شما هم که کسی اینجا نیست، اگر اجازه تان باشد من یک خطبه محرمیت جاری کنم تا گاهی چشم مان به یکدیگر اگر می افتد آلوده به معصیت نشویم، فردای قیامت جواب خدا را چی بدهیم؟ من در حالیکه با دندانهایم محکم چادر گلدارم را می جویدم، گفتم من شوی دارم چطور شما خطبه محرمیت جاری می کنید؟ ملا گفت نامتان نزد شویتان چیست؟ گفتم زهرا! گفت بسیار خوب اگر اجازه شما باشد من نامتان را به غیبت تغییر می دهم و با نام غیبت شما را به نکاح موقت خودم در می آورم تا مبادا این شب به معصیتی آلوده شویم؟ گفتم مگر می شود؟ گفت اگر رضای خدا باشد و شما هم اجازه بدهید با نام غیبت می شود.
من هم از جهنم می ترسیدم، و از اینکه چادرم نصفش در دهانم بود خسته شده بودم، قبول کردم، ملا چند کلمه ای را به زبانی که من نفهمیدم خواند و بعد گفت حالا تا صبح من و شما غیبت خانم محرم شدیم.
رضای خدا در همین است که ما محرم باشیم.
شیخ چایش را گرفت امد در کنارم نشست و گفت حالا چای بخور و صحبت کن، این چای خوردن و این صحبت کردن نه تنها دیگه گناهی ندارد بلکه ثواب هم دارد.
من در خود شرمیدم، تا کنون به غیر از کلبی حسین هیچ مردی اینقدر نزدیکم ننشسته بود، خودم را جمع کردم، ملا گفت غیبت خانم! عزیزم چرا خودتان را جمع کردید؟ شما امشب محرم من هستید، من محرم شما هستم، شما غیبت هستید، در نکاح موقت من هستید، اگر اینگونه خود را جمع کنید مرتکب معصیت می شوید، رضای خدا در این است که ثواب ببریم و...
خودش آمد چادرم را از سرم باز کرد، دستش را به گردنم آویزان کرد و پیاله چای خودش را به دهانم داد تا بخورم.
چای که تمام شد، از لبم یک ماچ گرفت، لبهایش خیلی ملایم بود، اما من از شرم صد بار مردم، و او گفت اگر این چنین بشرمی خشم خدا در این حجره فرود می آید غیبت عزیزم، آرام باش،  و از این لحظات الهی فیض ببر. این نعمت خداست که تو از دیار دور آمده ای تا من نصیبت شوم و امشب تو را به فیض اعلا برسانم.
دستانش خیلی نرم بود، از داخل یخنم بر روی پستانهایم رسیده بود، بر خلاف دستان کلبی حسین که هر وقت به جانم می خورد پارگی های دستش بدنم را خط می انداخت و چنند دفعه ای که پستانم را مالیده بود، پوست پستانم زخم شده بود، بیچاره کلبی حسین همیشه در کوه سنگ کنده می گرد و دستانش مثل پاره های سنگ شکسته تیز شده بودند. اما ملا دستانش مثل پخته بود، پستانهایم را می مالید، شهوت تمام وجودم را غرق خودش کرده بود، احساس کردم از راه دامنم ابی جاری شده است، ملا تمبانم را کشید، سرش را میان پاهایم برد و شروع به لیس زدن کرد و....
شب نت صبج خواب نکردیم، ملا هر بار که کارش تمام می شد، بر روی سجاده اش که یک قران و یک تسبیح و یک مهر بود، می رفت سجده ای می کرد، و رو به آسمان می کرد و می گفت، الهی تو این عبادت را به درگاهت قبول فرما! باز می امد به سراغ من که مثل خودش برهنه برهنه بودم، و ....
اذان صبح از هر طرف به حجره هجوم آوردند و باز مثل شب مرا با لباس ملایی پوشاند و از مدرسه بیرون کرد، و به طرف حرم امام هشتم اورد، گنبدش زرد زرد بود، چراغهایش هر طرف روشن بود، ابهایی که در حوضچه ها بود از هر طرف فواره می زد و مردمان بسیاری در گرد همان حوض ها در حال وضو گرفتن بود، مرا به طرف دروازه فولادی برد، مردمانی که در آنجا طنابهای به گردن خود و پنجره فولادی بسته بودند و در حال گرفتن حاجت از امام رضا بودند، گفت بگرد حتمن کلبی حسین اینجا امده است تا تورا از امام رضا بگیرد.
مردم خیلی زیابد بود اکثرشان گریان بودند، دیدم در میان جمعیت کلبی حسین زار و گریان ایستاده است رو به طرف پنجره فولادی و خود را دوان دوان به او رساندم، کلبی حسین گویی مرده بود و زنده شد، رویش را به طرف امام رضا کرد و گفت حاجتم را دادی.
بعد از میان انبوه جمعیت خود را بیرون کشیدیم و ملا آمد و گفت نگفتم امام رضا حاجت همه را می دهد، و بعد به شوهرم گفت خواهر ما دیشب شما را نتوانست پیدا نماید، اما من او را به حجره بردم تا در پناه باشد، اما تا صبح غیبت شما را بسیار کردیم!! امید وارم مرا ببخشید.







     تا کنون منتشر شده است:
1-    گنگ آواز می خواند
2-    اگر رییس جمهور شدم
3-    سجده بر کرونا
4-    مجموعه شیخ کربلایی