یونس حیدری
پیر مرد به تنهایی در میان مردمانی که همه
ایستاده بودند بر سرقبری نشسته بود، با سنگ قبر به نظر می رسید که در گیر است، کم کم از میان انبوه جمعیت که
برای آغاز سال نو جمع شده بودند، خود را به پیر مرد نزدیک کردم، مرد چشمش به سنگی
بود که بر سر گور نصب شده بود، احساس می کرد که او یک سنگ نیست بلکه یک انسان است،
انسانی که قادر است برایش جواب بدهد! من خود را نزدیک تر کردم، اشک دور چشمان پیر
مرد حلقه بسته بود، یک ریز می گفت: هرچی می کشم از دست تو است، تو حتا یک لحظه هم
برای مه پدری نتوانستی، تو به قدر نصف پدر "هله کو" هم نبودی، اولادهای
هله کو حالا هر کدامشان برای خودشان کسی شده است، هر کدامشان برای خودشان آدمی شده
است، میرا خان اولاد اول هله کو یک جنرال است، یک سبد کلان که بیاری از همان سبد
هایی که ته گوروم را جارو می کردی تمام رتبه های سر شانه اش هم در آن جای نمی شود،
باچه دوم اش یک داکتر است، داکتر نامدار در کل افغانستان است، تازه همیشه هم در
کابل نیست، آنقدر کلان است که داکتران کشورهای دیگر هم به او نیاز دارد، به همین
خاطر در ماه چند روزش را در کابل می باشد، ما بقی روزهایش را در کشورهای دیگر است،
در چندین شفا خانه کلان و معتبر دنیا می گویند وظیفه دارد. ولی بچه تو، همان نور
چشمی تو، حالا چی شده است، کالایش یک هزار وصله دارد، تازه زن هم ندارد که وصله
هایش را بدوزد، باید خودش از سرگها یگان پارچه کهنه را که پیدا کرد، ببرد در یک
گوشه ای از قبرستانی که کسی نباشد، بر پارگی های کالایش بدوزد، شبها کنار قبری را
کاو کند، چقور کند شبیه قبر تو و یا یگان کهنه خرابه ای را پیدا کند و همانجا دراز
بکشد، تا کمتر باد بخورد، از هجوم سرما در امان باشد، صبح لب سرگ سر قبرستانی
بنشیند تا یگان نفر نذر کند، یک لقمه نان برایش بیندازد، آدمهای این زمانه هم که
انسان برایش ارزش ندارد، تازه دوران های تو خوب بود که یگان توته نان جو را هم که
پیش سگ می انداختیم همیشه برای ما می گفتی با احترام به سگ نان بدهید، ولی حالا
بچه تو قدر یک سگ هم پیش آدمهای این روزگار ارزش ندارد، یک توته نان را از دور
پیشم می اندازند، فقط بگویی که من به جای نان خود آنها را می خورم، شاید هم حق
داشته باشند، شاید همه از بچه تو ترس می خورند، بچه تو که مثل یک آدم نمانده است،
خودت سیل کو، پای ندارد، پایش را مین از او گرفت، گلوله از بیخ بینی اش رفت پوستش
را با خود برد، ببین چی بی قواره شده است، ریشهایش با هم بافته شده است، موهایش
شبیه نمد شده است، راستش شبها وقتی موهای خودم را خوب زیر سرم می گذارم و تا کمرم
می رسند، هیچ احساس سرما نمی کنم، ولی دیگر کسی مرا نمی شناسد، دیگر هیچ کس نمی
داند که من فرزند تو هستم، هرچند که تو هم یک آدم نامدار نبودی که نامت را من به
زمین زده باشم، ولی می توانستی مرا به گونه ای تربیت کنی که نامت را بالا ببرم،
مگر همین بچه های "هله کو" کی بودند، مگر خود هله کو کی بود" تازه
وقتی در قریه بودیم ما که چند تا گاو و... گوسفند داشتیم، ولی او یک فرار ی بود،
نه زمین داشت، نه خانه داشت و نه هم گاو و گوسفندی، همیشه سر زمینهای دیگران مزدور
می نشست، تا اینکه چیزی بنام مکتب پیدا شد، هله کو نام بچه هایش را در مکتب نوشته
کرد ولی تو چی کردی؟ نام مرا رشوه دادی که از مکتب پاک کنند، مادرم گفت که بگذار
مکتب برود، تو گفتی، نه مه پیش ملا پوف رفتم استخاره کردم، استخاره اش خوب نیامده
است، تازه گفتی که ملا گفته است هرکس مکتب بخواند کافر می شود؟ امروز خوب سیل کو
ایمان برای بچه از تو مانده یا برای بچه هله کو که یکیش داکتر است و یکیش جنرال
است و خیلی وقتها باچه از تو از نان خیرات خانه آنها زنده می ماند؟
باز بگو خودت آدم نشدی، ولی تو کی گذاشتی که من
آدم شوم، هرجای که خواستم بروم، تو اجازه ندادی، حتا برای گرفتن زن هم اجازه
ندادی، مه عاشق دختر میر اقا بودم، ولی تو باز رافتی پیش ملا پوف استخاره کردی،
گفتی استخاره اش می گوید عاقبت خوشی ندارد، رفتی برایم دختر گل بیگم را آوردی،
مادرش بیوه بود، نمی دانم چرا دختر او را برایم آوردی، ولی خوب دختر گل بیگم هم
دختر بد نبود، زن که بد نمی شود، گفتی که استخاره اش خوب آمده است، او را برای من
عروسی کردی، مگر از دختر گل بیگم چی فایده دیدم، مگر چند سال پیشم باقی ماند، دو
تا توله برایم زاید، سر زای سوم خودش مرد، مرا تنها گذاشت با توله هایش، با صد درد
و رنج آنها را کلان تر کردم، باز خواستم به مکتب روان کنم، ولی تو اجازه ندادی،گفتی
هر کس به مکتب برود کافر می شود، یکی اش کلان شد، بد ماش شد، آخرش هم یک بد ماش
دیگر پیدا شد روده هایش را بر روی زمین ریخت، یکی دیگرش هم رفت لب دریای کابل،
دودی شد، همانجا انقدر کشید ونوشید تا سنگ کوب کرد، من تنها ماندم، باز می گی گناه
تو نیست؟
صدای هل هله مردم بلند شده بود، علم سخی را بلند
کرده بود، سال نو آغاز شده بود، اما پیر مرد همچنان سرش را به سنگ گور می کوبید و
فریاد می زد که همه اش گناه تو بود تو تو تو ....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر