۱۳۹۳ دی ۹, سه‌شنبه

اکملت لکم جماع




جماع اکمل
یونس حیدری
 
شیخ حسین را همه می شناسید،‌این روزها ادم بزرگی شده است، یک زینه دیگه بالا برود امام می شود. نقدن ایت العظمی هست. ولی برای ما هنوز همان شیخ حسینی است که می رفتیم لب جوی اب و بر صورت دخترا اب و آئینه می انداختیم. هرچقدر هم که بزرگ شود و امام شود بازهم برای من یکی همان شیخ حسین خودمان است.  چه روزهای شیرینی بود، آن روزها که باهم بودیم، و در کنار هم به هیچ چیز فکر نمی کردیم به جز خوش گزرانی ولی حالا سالهاست که او از من دور شده است و گاهی باید یاد آن روزها را در آئینه خاطرات مرور کنم
شیخ حسین سالها پیش راهی دیار مهاجرت شد، پدر و مادرش یک گاو و دو بزشان را فروخت تا او برود درس بخواند، شاید به امید اینکه شیخ حسین استوانه دین و مذهب شود، شیخ حسین هم کفشهای سوراخ سوراخ خودش را پا کرد و لباسهای هزار وسله خود را به تن و به سوی دیار علم و تقویت کننده دین رهسپار گردید. سالهای زیادی آنجا درس خواند به قول خودش که یک سفر آمده بود تا در عروسی گل بخت خواهرش اشتراک کند، می گفت؛ صرف و نحو خواندیم، شرح امثله از حفظ کردیم، در کوچه های جرجانی و ملا محسن سیاحت کردیم، از سیوطی و مطول عبور کردیم و سر انجام هم بستر کتاب دراز لمعه شدیم. و سالهای سال با لمعه رفیق گرمابه و گلستان شدیم و چه شبها که او را در بغل فشردیم و جلقها زدیم تا ...
شیخ حسین نقل می کرد بعد از اینکه توانستیم با لمعه خدا حافظی کنیم و هم بستر رسائل و مکاسب شویم و... سر انجام سطوح عالیه را در تاق بلند بگذاریم رفتیم شاگرد  حضرت ایت الله وحید خراسانی شدیم، و برای استراحت زیر درس خوارج شیخ حسین علی منتظری می رفتیم و برای خماری کشیدن هم پای درس خارج مکارم چورت می زدیم. تا مقدمات فقاهت و آیت الهی ما فراهم شود. اما از میان همه روزهایی که در پای درسهای خارج این فقیهان وارسته و برجسته چرت زدیم و خوابیدیم تمام درسهای ایت الله وحید خراسانی برای من و همه طلبه وحی مستقیم به شمار می رفت که بسیار مفید برای اعمال روز مره انسان بود. چون ایت الله وحید خراسانی  بر خلاف نظر خمینی که با فتوای جنجالی خودش در تحریر الوسیله  لواط را جواز شرعی بخشید، و پس از ان لواط به عنوان یک فعل شایسته در حجره های طلبه ها رسم شد، و احتمال می رفت که نسل شیعه کم شود، چون گرایش لواط که هیچ سودی برای تولید نسل ندارد در میان مبلغان دین زیاد شده بود. اقای وحید خراسانی در زیر درسهای خارج خودش اقدام به صدور فتوا ی جدید کرد. ایشان می گفتند؛ در صورت استفاده از کاندوم میتوان زنان بیوه را در حد نیم ساعت و جهل دقیقه صیغه کرد، بدون اینکه بر زن واجب باشد که عده نگهداری نمایند. عده را در گذشته بر همه زنان مطلقه و شوی مرده واجب می دانستند . زیرا در فقه دلیل عده بر زنها این بود که معلوم شود او از مرد قبلی حامله نیست، ولی امروز با رشد علم و ابزارهای جدید که توسط اقا امام زمان ساخته شده است، به راحتی می توان وضعیت را معلوم کرد که آیا زن حامله شده است یا نه؟ و راههای جلوگیری از آن نیز وجود دارد، بنا بر این ضرورت عده نگهداشتن از نظر ایشان منتفی می باشد.
بعد از ان بود که ما طلبه ها هم هر وقت کسی را پیدا می کردیم می رفتیم نیم ساعته صیغه می کردیم و فعل جماع مشروع را انجام می دادیم.  بعضی از زنها که خیلی خوب و جزاب بودند، دوستان دیگر خود را هم خبر می کردیم و باهم می رفتیم تا صیغه اش کنیم.
یک روز ما چهار نفراز طلبه ها که لباسهای لوکس خود را پوشیده بودیم، عبا و قبای نو خود را بر تن کرده بودیم هر کدام یک بسته کاندوم هم از دواخانه گرفته بودیم رفتیم خانه فائزه خانم که یک زن بیوه بسیار زیبا بود، فائزه زن خوش چشم، خوش باسن، خوش قد، خوش لب، خوش پستان، خوش مقعد، زیبا فرج بود، به همین خاطر همیشه دل انسان را به سوی خودش می کشید، بعضی از طلبه ها می گفت نه این زن سیاه مهره دارد، انسانها را اسیر خودش می کند، به هر حال هرچی که داشت، ما را اسیر خودش کرده بود.  
وقتی وارد خانه شدیم  دیدیم که سه تا از طلبه های ایرانی هم از ما پیش تر انجا امده بودند و در نوبت بودند، ماهم در لیست انتظار قرار گرفتیم تا نوبت برسد.
در انتظار بودیم و هرکس با دوست پهلویی خودش مزاح می فرمود و پیچ پچ درگوشی می کرد تا زمان بگذرد که  یک باره دیدیم که از اتاقی که شیخ ابوالفضل و فائزه خانم در ان خلوت کرده بودند، صدای خنده های بلند و بلند بالا شد، همه ماندیم که چی گب شده است،خنده ها بسیار غیر منتظره و بلند بود، ولی نمیشد درب اطاق را کسی باز کند و ببیند که چه خبر است، چون همه نامحرم بودیم. باید  منتظر می ماندیم تا وقت صیغه شیخ ابوالفضل خلاص شود و از اتاق خارج شود، وقتی شیخ از اتاق خارج شد،  از او سوال کردیم که چرا می خندید؟ بازهم خنده کرد و گفت؛  من می خواستم که بدانم باد معده هم باد دارد یا نه؟ به همین خاطر یک مقدار پخته را در مقعد فائزه ماندم و اورا گفتم که باد معده اش را خارج نماید و دیدم که پخته شور خورد و کلی خنده کردیم و...
شیخ حسین می گفت: که فائزه خودش نقل می کند، که تمام مشتریانش علماست، زیرا علما بسیار به شکل تخصصی فعل جماع را وارد هستند، انسان از جماع با علما فیض می برد، به همین خاطر هر وقت که ما می رفتیم کلی طلبه ها منتظر نوبت بودند. این فائزه انقدر جزاب بود که حتا به گفته فائزه اقا امام زمان که غایب از نظرهاست هم مشتری فائزه شده بود. فائزه می گفت؛ جماع علما خیلی مزه دار است ولی هیچ کدامشان به زیبایی و قدرت جماع با آقا امام زمان نمی رسد، جماع او چیزدیگری هست. یک روز که فرصت شد و شروع کردیم به غیبت کردن این و آن فائزه هم داستان های فعل جماع اقا امام زمان را نقل می کرد، و می گفت، البته این را که می گم به این معنا نیست که من کیر ندیده هستم، یا کیر کلفت و کلان ندیده باشم، ولی راستش از اقا امام زمان چیز دیگری هست، او واقعن یک عرب است، حرفهایش را نمی فهمم، ولی کارش را خیلی خوب بلد هست، می اید شبها، اما تا دیر وقت شب با من بازی می کند، بعد می اید تا با من هم بستر شود، وقتی مرا با پشت می خواباند، اولش همیشه می ترسم، چون خیلی جسم کلانی دارد، ولی او با ارامی و مهربانی کارش را شروع می کند، وقتی که فعل دخول را انجام می دهد احساس می کنی که تنها در فرج این عمل صورت نمی گیرد،‌اقا با تمام وجودش از همه اندامم وارد جسمم می شود، گاهی احساس می کنم که همه روح و جسمم با اقا در حال مجامعت است، روح و روانم همه باهم در حال ممزوج شدن است، حتا یک بار احساس کردم که من با اقا نه بلکه با خود خدا در حال فعل جماع هستم. اما همینکه کارش تمام می شود و می خواهد خودش را از میان پاهای قفل شده من در دور کمرش بیرون  کند، یک تکان  ارام می دهد، و پاهایم از دور کمرش می لغزند و اقا بر می خیزد و لباس عربی خودش را به تن می کند و با همان کلمات عربی برایم می گوید: "اکملت لکم جماع" و...
و من احساس می کنم که  به فیض اکمل رسیده ام ، ریلکس ریلکس هستم. و ارزو می کنم که کاش اقا همیشه در کنارم باشد و من همیشه در آغوش او!!

۱۳۹۳ دی ۳, چهارشنبه

استخاره




یونس حیدری
 پیر مرد به تنهایی در میان مردمانی که همه ایستاده بودند بر سرقبری نشسته بود، با سنگ قبر به نظر می رسید  که در گیر است، کم کم از میان انبوه جمعیت که برای آغاز سال نو جمع شده بودند، خود را به پیر مرد نزدیک کردم، مرد چشمش به سنگی بود که بر سر گور نصب شده بود، احساس می کرد که او یک سنگ نیست بلکه یک انسان است، انسانی که قادر است برایش جواب بدهد! من خود را نزدیک تر کردم، اشک دور چشمان پیر مرد حلقه بسته بود، یک ریز می گفت: هرچی می کشم از دست تو است، تو حتا یک لحظه هم برای مه پدری نتوانستی، تو به قدر نصف پدر "هله کو" هم نبودی، اولادهای هله کو حالا هر کدامشان برای خودشان کسی شده است، هر کدامشان برای خودشان آدمی شده است، میرا خان اولاد اول هله کو یک جنرال است، یک سبد کلان که بیاری از همان سبد هایی که ته گوروم را جارو می کردی تمام رتبه های سر شانه اش هم در آن جای نمی شود، باچه دوم اش یک داکتر است، داکتر نامدار در کل افغانستان است، تازه همیشه هم در کابل نیست، آنقدر کلان است که داکتران کشورهای دیگر هم به او نیاز دارد، به همین خاطر در ماه چند روزش را در کابل می باشد، ما بقی روزهایش را در کشورهای دیگر است، در چندین شفا خانه کلان و معتبر دنیا می گویند وظیفه دارد. ولی بچه تو، همان نور چشمی تو، حالا چی شده است، کالایش یک هزار وصله دارد، تازه زن هم ندارد که وصله هایش را بدوزد، باید خودش از سرگها یگان پارچه کهنه را که پیدا کرد، ببرد در یک گوشه ای از قبرستانی که کسی نباشد، بر پارگی های کالایش بدوزد، شبها کنار قبری را کاو کند، چقور کند شبیه قبر تو و یا یگان کهنه خرابه ای را پیدا کند و همانجا دراز بکشد، تا کمتر باد بخورد، از هجوم سرما در امان باشد، صبح لب سرگ سر قبرستانی بنشیند تا یگان نفر نذر کند، یک لقمه نان برایش بیندازد، آدمهای این زمانه هم که انسان برایش ارزش ندارد، تازه دوران های تو خوب بود که یگان توته نان جو را هم که پیش سگ می انداختیم همیشه برای ما می گفتی با احترام به سگ نان بدهید، ولی حالا بچه تو قدر یک سگ هم پیش آدمهای این روزگار ارزش ندارد، یک توته نان را از دور پیشم می اندازند، فقط بگویی که من به جای نان خود آنها را می خورم، شاید هم حق داشته باشند، شاید همه از بچه تو ترس می خورند، بچه تو که مثل یک آدم نمانده است، خودت سیل کو، پای ندارد، پایش را مین از او گرفت، گلوله از بیخ بینی اش رفت پوستش را با خود برد، ببین چی بی قواره شده است، ریشهایش با هم بافته شده است، موهایش شبیه نمد شده است، راستش شبها وقتی موهای خودم را خوب زیر سرم می گذارم و تا کمرم می رسند، هیچ احساس سرما نمی کنم، ولی دیگر کسی مرا نمی شناسد، دیگر هیچ کس نمی داند که من فرزند تو هستم، هرچند که تو هم یک آدم نامدار نبودی که نامت را من به زمین زده باشم، ولی می توانستی مرا به گونه ای تربیت کنی که نامت را بالا ببرم، مگر همین بچه های "هله کو" کی بودند، مگر خود هله کو کی بود" تازه وقتی در قریه بودیم ما که چند تا گاو و... گوسفند داشتیم، ولی او یک فرار ی بود، نه زمین داشت، نه خانه داشت و نه هم گاو و گوسفندی، همیشه سر زمینهای دیگران مزدور می نشست، تا اینکه چیزی بنام مکتب پیدا شد، هله کو نام بچه هایش را در مکتب نوشته کرد ولی تو چی کردی؟ نام مرا رشوه دادی که از مکتب پاک کنند، مادرم گفت که بگذار مکتب برود، تو گفتی، نه مه پیش ملا پوف رفتم استخاره کردم، استخاره اش خوب نیامده است، تازه گفتی که ملا گفته است هرکس مکتب بخواند کافر می شود؟ امروز خوب سیل کو ایمان برای بچه از تو مانده یا برای بچه هله کو که یکیش داکتر است و یکیش جنرال است و خیلی وقتها باچه از تو از نان خیرات خانه آنها زنده می ماند؟
باز بگو خودت آدم نشدی، ولی تو کی گذاشتی که من آدم شوم، هرجای که خواستم بروم، تو اجازه ندادی، حتا برای گرفتن زن هم اجازه ندادی، مه عاشق دختر میر اقا بودم، ولی تو باز رافتی پیش ملا پوف استخاره کردی، گفتی استخاره اش می گوید عاقبت خوشی ندارد، رفتی برایم دختر گل بیگم را آوردی، مادرش بیوه بود، نمی دانم چرا دختر او را برایم آوردی، ولی خوب دختر گل بیگم هم دختر بد نبود، زن که بد نمی شود، گفتی که استخاره اش خوب آمده است، او را برای من عروسی کردی، مگر از دختر گل بیگم چی فایده دیدم، مگر چند سال پیشم باقی ماند، دو تا توله برایم زاید، سر زای سوم خودش مرد، مرا تنها گذاشت با توله هایش، با صد درد و رنج آنها را کلان تر کردم، باز خواستم به مکتب روان کنم، ولی تو اجازه ندادی،‌گفتی هر کس به مکتب برود کافر می شود، یکی اش کلان شد، بد ماش شد، آخرش هم یک بد ماش دیگر پیدا شد روده هایش را بر روی زمین ریخت، یکی دیگرش هم رفت لب دریای کابل، دودی شد، همانجا انقدر کشید ونوشید تا سنگ کوب کرد، من تنها ماندم، باز می گی گناه تو نیست؟‌
صدای هل هله مردم بلند شده بود، علم سخی را بلند کرده بود، سال نو آغاز شده بود، اما پیر مرد همچنان سرش را به سنگ گور می کوبید و فریاد می زد که همه اش گناه تو بود تو تو تو ....

۱۳۹۳ آذر ۲۴, دوشنبه

عقده ای




یونس حیدری
جالب است گاهی وقتی چیزی تند تر نوشته می کنی که به مزاق خفته گان خفته خوش نمی آید، اولین اتهامی را که وارد می کنند، می گویند عقده ای نوشته کرده ای! بعضی از کامنت ها در فیس بوک در زیل سیاهه های من اینگونه است. اما به ندرت تلاش کرده اند که پاسخی مخالف ان را بر معیار استدلال بیان کنند.
1-      دوست دارم امروز صریح و شفاف برای این عزیزان جواب دهم؛ آی عزیزان! من عقیده دارم که همه چیز باید ازاد باشد. من به همه ادیان و مذاهبی که در دنیا هست احترام قایلم. زیرا انسانهایی هستند که به آن عقاید و مذاهب عقیده دارند، و من به عقیده شان حتا اگر بت پرستی و گاو پرستی هم باشد احترام قایل هستم.  چون انسان شایسده احترام و کرامت است.
2-      یکی از موضوعاتی که باعث شد بعضی ها کرامت انسانی خویش را هم زیر پای بگذارند و به تصور اینکه بر من توهین کنند، هویت خویش را بر ملا کردند که آنگونه است، طرح بحث "کربلایی حسین" بود. اینجا لازم است که برای این موضوع کمی بیشتر نظر خودم را بیان کنم.
الف: موضوع کربلایی حسین یک واقعه نیمه تاریخی است، اما کمتر تاریخ صریح و شفاف وجود دارد که تمام حادثه چگونه رخ داده است، اما بیشتر آن بعدها ساخته و پرداخته شده است. ولی از یاد نبریم که هر موضوع تاریخی نمی تواند یک روایت خالص و منحصر به فرد باشد بلکه روایت های متفاوت و زاویه دیدهای متفاوت برای آن وجود دارد. و قضیه حسین کربلایی نیز با همه ضعف در وجود اسناد تاریخی آن از این قاعده مستثنی نیست.
ب: من کوشیدم که زاویه خلاف آنچه که رایج است را نیز از میان همان اوراق کهنه تاریخی بیرون دهم و بر خلاف دکاندارانی که از مرجع نام حسین کربلایی کسب معیشت می کنند را بیان کنم.
پ: گفته اند که کلمه حسین کربلایی توهین است، من سوال می کنم که چگونه کربلا یک کمپنی کربلایی ساز باشد و هر کس که انجا برود کربلایی شود، اما خود خالق آن کربلایی گفته نشود؟ نظر من این است که اولین کربلایی خود حسین بود.
ج: من به پیروان حسین کربلایی احترام قایل هستم تا زمانیکه یک پیروی خالص باشد، اما در این سالهای پسین همه شاهد هستیم که موضوع از پیروی خالص گذشته است، دستهای استخباراتی بیگانه از این استین خارج شده و تلاش می ورزند که تخم فاجعه مذهبی را در این کشور کشت کنند، تا آنها به اهداف شان برسند. در این صورت اینجا بحث پیروی یک مذهب و... نیست، بلکه بحث دیگری هست که باید چیز فهمان جامعه جدی تر وارد شوند.
د: مخاطب من چیز خوانها این جامعه است، یعنی جوانانی که می توانند خالق فردای این کشور باشند، من می خواهم طرح این مباحث باعث شود که آنها از جمود فکری خارج شوند، باعث شوند کمی عقلانیت به خرج دهند، کمی بیشتر مطالعه کنند، و کمی متفاوت تر از اجداد بی سواد و جاهل خویش شوند، اما نه اینکه بیایند مقلد من شوند، بلکه بروند تحقیق کنند و با تعقل انچه را که می بینیند و می خوانند تحلیل کنند، و در نهایت به این سوال پاسخ دهند که این کارها برای نسل امروز به چه کار می اید؟ پاسخ دهند.
ه: مطرح کرده اند که هفده ملیون انسان در کربلا اجتماع کرده اند!! به نظر من مضحک ترین استدلال می تواند در حوزه دینی و مذهبی باشد، اگر ما با این استدلال وارد شویم که هر دین و هر مذهبی که بیشترین پیرو را داشت حق است بنا بر این سخت به بیراهه رفته ایم. یا دچار پارادوکس شده ایم. زیرا بیشترین پیروان یک دین در جهان معلوم است! با چنین استدلالی ریشه اسلام کنده شده نیست؟ در درون اسلام هم بیشترین پیروان مذاهب معلوم است آیا جایی برای شیعه باقی می ماند.
و من هم چنان عقیده دارم که می توان گفت هفده ملیون جاهل شما چه فکر می کنید؟
اما بیایید بنیاد های استدلالی خویش را قوی تر کنیم.
موفق باشید

۱۳۹۳ آذر ۲۰, پنجشنبه

زنا زاده

یونس حیدری

هر ؤقت که که به حضرت حسین کربلایی چیزهایی گفتم؛ عزیزان محبؤبی امدند ؤ کامنت نؤشتند ؤ دشنامهایی را نثار ما کردند؛ یکی از ان دشنامهایشان زنا زاده بؤدن بؤده است؛ با اینکه این جماعت به اسانی چنین اتهامی را به انسانها ؤارد می کنند ؤلی مدعی شیعه گری ؤ مسلمان بؤدن هم می باشند. بعضی از این عزیزان حتا شهامت این را ندارند که با هؤیت ؤاقعی شان بیایند ؤ کامنت بدهند، برای خودشان نام مستعار و عکس بیگانه انتخاب می کنند. یکی از ان عزیزان به نام خانم فرخونده فرخاری می باشد. یعنی با نام خانم فرخونده فرخازی ظهور فرموده اند. من در علائم الظهور هم جستجو کردم ولی از هویت اصلی ایشان چیزی نیافتم. که نر است یا ماده. شاید هم خنثی مختث!!!
به هر حال من دوستش دارم. من همه انسانها را دوست دارم. همه عزیزانی که لطف می کنند و می ایند سیاهی های مرا می خوانند و حتا در واکنش دشنام برای من عنایت می فرمایند را هم دوست دارم. اما عقیده دارم که فضای فیس بوک بیشتر متعلق به انسانهایی می باشند که چند روزی بر سر صنف مکتب نشسته اند و بد و یا خوب چیزهایی اموخته اند. و من انتظار دارم که انها بر خلاف انسانهای بی سواد که ریسمان گردنشان را به دست مجتهدانی داده اند که داعیه چوپانی انسان را دارند و بر خلاف قران که تعریفش از انسان خلیفه خدا بر روی زمین است عمل می کنند و مانع خلافت انسان در زمین می شود.
من بر این عقیده هستم که وقتی قران می گوید انسان خلیفه خدا بر روی زمین است یعنی انسان ازاد است و توانمند که مثل خدا اما بر روی زمین حلق کند و بیا فریند و کارهایی کند که خود خدا هم در شگفتی قرار گیرد و سوال کند که براستی چه موجودی را خلق کرده است!!
عزیزم و محبوب یا محبوبه ام خانم فرخاری محترم!
اتهام زده اند که زنا زاده هستم و کسان دیگر هم هر وقت بر خلاف میلشان حرفی زده می شود چنین اتهاماتی را وارد می کنند هرچند ایشان اتهام بی دینی و عدول از دین را هم لطف کرده اند. من فقط می گویم قران می گوید لا اکراه فی الدین. و اگر عقیده دارید که این ایه منسوخ شده است. باید بعد از یک هزارو چند صد سال قبول کنید که همه ایات منسوخ شده است چون زمان و مکان تفاوت کرده است و... هرچند من چنین عقیده ای ندارم و این ایه را یکی از بر تری های دین مبین اسلام می دانم
اما در ارتباط با اتهام زنا زادگی تان! باید شما را بر گردانم به گذشته دور تاریخ! انروزها که علی حاکم بودٰ . کسی از صحابه امد و برایش گفت در فلان خرابه دیدم مرد و زنی در حال معاشقه بودند و انجام فعل زنا! علی میلی به رفتن نداشتٰ، اما ان صحابه اسرار نمود و علی حرکت کرد. وقتی نزدیک خرابه شد چندین سرفه محکم نمود. بعد چشمانش را بست ویا الله گویان وارد خرابه شد وقتی چشمان خود را باز کرد چیزی ندید و...
ایا از این روایت تاریخی نمی توانیم استنباط کنیم که اولن چون روابط نا مشروع در صدر اسلام انقدر فراوان بوده است که علی نمی خواسته است به این موضوع دامن زده شود؟ و ثانیا آیا نمی توان از این روایت تاریخی استنباط کرد که اگر بناست مست گیرند هر انچه در شهر است باید گیرند!!!
سوم: از منظر فقهی! همان فقهی که شما داعیه پیروی ان را دارید مگر نمی دانید که اثباط زنا امری نزدیک به محال است!! در فقه می خوانیم که: برای اثبات زنا باید چهار شاهد عادل وجود داشته باشد، و بعد این چهار شاهد عادل افراد زنا کار را در حال تلمبه زدن گیر کرده باشد، بازهم فقها اکتفا به این نمی کنند که باید درحین تلمبه زدن تاری نازک را بگیرند از میان این دو نفر تیر کنند و اگر این تار بند نشد زنا اثباط نمی شود و اگر بند شد اثباط زنا می گردد و شما تصور کنید ایا چنین چیزی قابل اثبات هست؟؟؟
پس برای شما متاسف هستم که حتا از فقه دینی خود هم بی خبر هستید
اما هرکس که این ادعا را نتواند به ثبوت برساند همین فقه مجازات سختی را برایش تعیین کرده است که خود بگرد و در حق خویش اجرا نما
من برای انسانهای که ادعای چیز فهمی می کنند و اینگونه ناشیانه اتهام می زنند و خود را پیروان راستین یک دین و یک مذهب هم به شمار می اورند ابراز تاسف می کنم.
یک نکته
همه دوستانی که می ایند یاد داشتهای پراکنده مرا می خوانند معنایش این است که به انترنت و ... دسترسی دارند از همه انها عاجزانه می خواهم تحقیق کنند. مطالعه کنند. و بعد هر انچه را که خوانده اند با عقل نقاد خویش کمی حلاجی نمیاند
موفق باشید

۱۳۹۳ آبان ۲۷, سه‌شنبه

هزاره ها؛ بیم و امید با رهبران خائن!




یونس  حیدری
1-      برای نخستین بار اجتماع کلان فرهنگیان، فرهیختگان و سیاستمداران ولایت غزنی با محوریت غزنی گرایی دایر شد و در آن جلسه عقب ماندگی هزاره های غزنی در عرصه های مختلف سیاسی، اقتصادی و... مورد کاوش و بررسی قرار گرفت، در این سلسله جلسات که تا کنون هم ادامه دارد، این دیدگاه که موتور محرکه همه احزاب سیاسی  و رهبران سنتی تحصیل کرده گان و نظریه پردازان غزنی می باشد، اگر آنها نباشند، رهبران سنتی نمی توانند موفقیت داشته باشند، بوده است. بنا بر این باید وقتی موتور محرکه همه رهبران، هزاره های غزنی می باشد، باید رهبری سیاسی هزاره ها هم متعلق به مردم غزنی باشد!
آنها در محور کنترل و تصاحب جایگاه رهبری هزاره ها به اتفاق آرا فیصله کردند که پس از این گرایشهای حزبی را کنار گذاشته و برای تصاحب همه قدرت سیاسی هزاره ها از همه قدرت ، توان، نفوذ خویش استفاده کنند. و برای حسن نیت همین کافی که یک نصری دو آتشه یک حرکتی دو آتشه را به اشرف غنی معرفی می کند و او تا سطح مشاور حقوقی رئیس جمهور غنی بالا می رود.
2-      با تصاحب مقام معاونت دوم ریاست جمهوری توسط اقای سرور دانش، مردم  و فعالان سیاسی، فرهنگی دایکندی  هم در حال دست یابی به این اجماع می باشند، که پس از این آقای سرور دانش باید به علاوه داشتن معاونت ریاست جمهوری در دولت اشرف غنی رهبری هزاره ها را نیز عهده دار شود.
هزاره های دایکندی به عنوان یک ولایت محروم، تجربه های دشواری را پشت سر نهاده اند، آنها به علاوه این که رقابتهای تنگا تنگ حزبی داشتند  و در این میان صدها انسان دایکندی در جنگ های تنظیمی  کشته شده اند، اما به خوبی می دانند که در همه احزاب با آنها بازی صورت گرفت و درد و رنج و خون را آنها پرداختند اما افتخارات در اکثریت احزاب متعلق به رهبرانی بودند که از مافیا خانه رهبری هزاره ها متعلق به بهسود بوده اند،  به باور مردم دایکندی بهسودی ها در همه این سالها با مردم دایکندی و کل هزاره ها همان بازی ای را انجام دادند، که ولسوالی پنج شیر با کل مردم تاجیک انجام دادند، یعنی بهسود مرکز خرید و فروش هزارها در همه این سالهای گذشته بوده است، حالا باید به آرامی مردم دایکندی هم رهبری سیاسی و هم رهبری اقتصادی را از کنترل بهسودی ها خارج نمایند.
آنها از یاد نمی برند که اقای خلیلی چگونه این بازی را در دایکندی انجام داد. به خاطر جلو گیری از رشد هزاره های دایکندی اقای خلیلی از زیر دستان اقای استاد ناطقی شفایی که یکی از بزرگان و پیشگامان مبارزه و نهضت بیداری و روشنگری در ولایت دایکندی بود، کسی را بنام مصطفی اعتمادی پیدا کرده و در برابر او کلان نمود، تا آقای ناطقی شفایی را در انزوا و در نهایت در میان نیروهای وحدتی و هم فکر دایکندی به شدت کشیدگی را ایجاد نماید و هیچ کدام نتواند قدرت کامل پیدا نموده و در سر سودای چیزهای دیگر بیابند. اقای اعتمادی توسط اقای خلیلی تا زمانی که ناطقی شفایی یک رکن تعیین کننده بود در منطقه مورد حمایت های همه جانبه قرار گرفت اما در فردایی که اقای ناطقی را به انزوا کشانید، و دیگر از ناحیه دایکندی احساس خطر نمی کرد، در طول سیزده سال همه شاهد بودند که همان مصطفی اعتمادی ای را که  تا آن حد مورد احترام و حمایت قرار می داد، مورد بی مهری، تحقیر، توهین قرار می داد، که او همانند خاری در چشم و استخوانی در گلو در رنج و عزاب بود تا اینکه از همین رنج دچار عارضه سرطان شد و جان به جانان تسلیم کرد. مردم دایکندی امروز بر این باور است که رنجی را که شفایی و در نهایت توهین و تحقیری را که اعتمادی برده است، رنج فردی نبوده بلکه رنج همه مردم دایکندی و چیز فهمان دایکندی می باشدو برای تسکین آن تنها راه رهبرسازی دانش می تواند باشد.( موارد اینگونه در دایکندی زیاد است اما از باب مشت نمونه خروار ذکر شد. )
3-      بامیانی ها هم پس از اینکه شنیدند هزاره های  غزنی برنامه های جدی را روی دست گرفته اند و دایکندی ها هم در حال اجماع بر سر رهبر سازی دانش می باشند، از خواب بیدار شده و نشست هایی را برای بررسی برخورد آقای خلیلی در این دو دهه با آنها و در نهایت بررسی جایگاه بامیانی ها در راس هرم قدرت سیاسی و اقتصادی کشور را شروع کرده اند، حال اکثر بامیانی ها بر این نظر هستند که در طول دو دهه رهبری رهبر خردمند اقای خلیلی از بامیان و بامیانی ها به عنون چوب سوخت استفاده کرده و به عنوان سکوی پرواز بهره گرفته شده است و در نهایت خاکستربامیانی ها را در دریای فراموشی ریختانده تا برای همیشه نابود شوند.
آنها استدلال می کنند که اقای خلیلی در سایه خود اجازه داده است که هرچه نیروی فرهنگی است از مردمان غزنی رشد کنند، امروز مردمان غزنی دارای چندین روزنامه و نشریه می باشد که اقای خلیلی حد اقل برای مصروف سازی آنها ایجاد کرد و یا به شکل سایه مورد حمایت قرار داد، هم چنین آقای خلیلی مجال داد که نیروهای دایکندی در کنار ایشان رشد کنند و با همکاری های سیاسی  و اقتصادی ایشان دارای دانشگاه و شرکتهای موفق اقتصادی شده اند. اما در بامیان و با بامیانی ها چه کرده است؟
آقای خلیلی نه تنها در دو دهه رهبری خود اجازه نداده است که نیروهای فکری و سیاسی بامیان رشد نماید، بلکه همواره به گونه مرموزی سد راه و حتا نابودی آنها شده است. راز این ممانعت و جلوگیری از رشد کدر های بامیان امروز سوال جدی هر بامیانی هست، آنها معتقد هستند که نه تنها اقای خلیلی مانع رشد هزاره های بامیان شده است بلکه دیگر خرده رهبران مثل آقای محقق و ... که از مافیای تیکه داری بهسود می باشد نیز همین برخورد را با فعالان بامیان داشته است.
اقای خلیلی از بامیان دو نیرورا تا حدی برجسته ساخت، یکی جنرال فهیمی و دیگر رقیب ایشان اقای جوادی از ورس را به شکل موازی رشد داد برای تضعیف اقای اکبری، اما پس از مدتی رشد اینها، سر انجام فهیمی را چوماقی نمود بر سر رقیب اش و او را از رفتن به پارلمان انداخت، ولی اجازه هم نداد که فهیمی وارد پارلمان شود.
با اینکه فهیمی قریب دو صد رای از اقای اکبری پیشی داشت اما از رفتن به پارلمان بازماند، این سوال برای جنرال فهیمی باقی ماند که چرا اکبری توانست به پارلمان برود اما فهیمی نتوانسته است. سرانجام مکشوف گردید که وقتی یک سفارت تماس می گیرد و اقای اکبری به همراه سید مرتظوی نماینده ولی فقیه ایران در کابل خدمت اقای خلیلی می رود، و با خلیلی قول قرار هایی می کند، اقای خلیلی از نفوذ خودش استفاده کرده و فهیمی دست پرورده خودش را نیز قربانی می کند، و اقای فهیمی در واکنش به این حرکت اقای خلیلی حزب وحدت را ترک می کند و می رود با اقای داکتر صادق مدبر رهبر حزب انسجام ملی بیعت می کند و...
اقای خلیلی باز به سراغ رقیب فهیمی می رود و دست نوازش برسرش می کشد و او را در مشاور دانی معاون دوم پرتاب می کند تا بازی و رقابت منفی در بامیان همچنان ادامه پیدا نماید و...
اما حالا نیروهای بامیان همه شان به این نتیجه رسیده است که بیش از این نباید اجازه بازی را به خلیلی و سایر تیکه داران کمیشن کار مدعی رهبری در بامیان داد، باید یک حرکت بامیان محورانه آغاز گردد تا کسی همچون خلیلی دیگر به خود اجازه ندهد که حتا رئیس دفتر حزبش را در بامیان از قل خویش انتخاب نماید، ایا در بامیان تا این حد قحط الرجال وجود دارد که کسی رئیس دفتر حزب شده نمی تواند و یا اینکه چون ریاست دفتر حزب خودش بستری برای رشد اقتصادی و مافیای گرایی می باشد و نباید یک بامیانی بتواند در این معادلان کلان اقتصادی وارد شود؟
بامیان برای بامیان و بامیان باید با نیروهای محلی خودش بتواند درخشش داشته باشد، حالا بامیانی ها می خواهند در عرصه علمی با تاسیس یک دانشگاه خصوصی که امتیازش از بامیانی ها باشد و فعال سازی شرکت های اقتصادی برای رشد بنیاد های اقتصادی شان بدون حرکت های کهنه حزبی را شروع کنند؛ اما اینکه آیا موفق می شوند یا نه باید منتظر ماند.
4-      آقای خلیلی خوب می داند که دیگر در میان هزاره ها جایگاهی ندارد، او در بهسودین جایگاه ندارد زیرا خودش می داند همه مخالف اوست،‌در هر دو دوره انتخابات پارلمانی آقای شفایی از نزدیکان خودش را نتوانست برایش رای جمع نماید، با اینکه شوروای شفایی را می خوردند، سر انجام همان شوروا خورها رفتند به کاندید های رقیب ایشان رای دادند.
در میان هزاره های سایر ولایات هم گزارشی فشرده از ان را در سطور ماقبل بیان کردیم، اما با همه این معلومات خلیلی کسی نیست که آرام بنشیند، زیرا او خوب می داند سکون معنای گندیدگی او می باشد، بنا بر این او تلاش می کند، زیرا حیات سیاسی او در فعالیت است، اما اینکه او چه می کند، باید کمی مکس نمود.
تحرکات اخیر آقای خلیلی نشان می دهد که آقای خلیلی دیگر اعتقادی به هزاره گرایی ندارد، تحلیل او از وضعیت بحران جدیدی هست که افغانستان را یک بار دیگر به کام خویش فرو خواهد برد، در این بحران جدید او نمی تواند با شعار هزاره گرایی به حیات سیاسی خود ادامه دهد، بلکه او می تواند با اجماع شیعی باز فعال باشد،از همین زاویه دید است که می توان تحلیل کرد چرا اقای خلیلی با حمایت جریانهای که بحران مذهبی را دامن می زند وارد تعامل می شود و پروژه های مذهبی را می گیرد و در مراسم های شبیه عاشورا از کابل تا میدان شهر به زور پیسه بیراق یا حسین نصب می کند اما هیچ کس ندیده است که اقای خلیلی بر سر دفتر خودش حتا بیرق افغانستان را نصب کند؛ چون بیرق افغانستان را هیچ کشوری برایش پروژه نمی دهد و...
اقای خلیلی می کوشد تا با دامن زدن نفاق مذهبی بار دیگر جایگاه  خویش را به عنوان رهبر اما در یک جامعه غرق در خون حفظ نماید، اقای خلیلی می خواهد رهبری باشد، در کشوری که جنگ مدام ادامه داشته باشد، زیرا او تنها در شرایط بحران می تواند به عنوان یک تیکه دار و یک معامله گر ماهر به حیات سیاسی خویش ادامه دهد،‌نه در فضای صلح و ثبات در کشور.
نتیجه:‌
آنچه در بالا آمد بیشتر گزارش گونه ای بود از فضای موجود در میان هزاره ها، اما لازم است که دیدگاه خودرا نیز بیان کنم، من عقیده به رهبر سازی ندارم، رهبر جدید وقتی ساخته می شود فرق نمی کند که از غزنی باشد یا بامیان یا هرجای دیگر، اما امروز دیگر کسی آن ظرفیت مزاریی کبیر را ندارد، که نه تنها وقتی حزب وحدت را جور می کند یک روپیه آن را به خانواده خویش پس انداز نمی کند که یک نفر از اعضای فامیل و قریه خود را در مناصب صلاحیت دار آن قرار نمی دهد، بلکه برای مردم نجات مردم و آرمانهایش نه تنها اموال میراث پدری خود را خرج می کند بلکه برادران خویش را نیز قربانی می کند، اما برایشان امکانات خارج رفتن و ساختن زندگی مجلل فراهم نمی کند و... بنا بر این از میان مردمان کنونی هرکس رهبر شود خائنی می شود مثل خلیلی و محقق و دیگر خائنین به هزاره. ثانیا وضعیت کنون برای هزاره سودمند نیست که بار دیگر به فکر رهبر سازی و در نتیجه گوسفند شدن توده ها بروند، بلکه سودمند این است که بازار خرید و فروش هزاره ها را از کنترل تیکه داران خائین خارج کنند و تلاش صورت گیرد که هزاره ها به حقوق شهروندی خود به عنوان یک انسان و یک شهروند در کشورشان دست بیابند، و برای احراز جایگااه واقعی خویش به رشد نیروی فردی افراد توجه شود که هر فردشان شایسته ترین در این کشور شوند، و مطمئن باید بود که هیچ گاه جایگاه شایسته ترین ها را هیچ کس پر کرده نخواهد توانست.
والسلام.