۱۴۰۳ خرداد ۷, دوشنبه
بعثت مزاری
۱۴۰۲ اسفند ۹, چهارشنبه
موحد بلخی
۱۴۰۲ اسفند ۲, چهارشنبه
یاد پدر
۱۴۰۱ آذر ۲۱, دوشنبه
۱۴۰۱ شهریور ۹, چهارشنبه
بند شد
۱۴۰۰ شهریور ۲۷, شنبه
سرخوش پنجه های بریده

از خانه بیرون شدم. به سوی رودخانه رفتم.
همان گوشهی همیشگی رود. یخهای روی آب را با سنگی شکستم. لباسها را پای درخت
گذاشتم و آمادهی فروشدن داخل آب یخ شدم. مثل همیشه از ترس سرما چشمهایم را بستم
و خود را از میان شکاف یخهای شکسته داخل رود انداختم و داشتم با خود نیت میکردم
که غسل ارتماسی جنابت می کنم قربتن الی الله، که سخن چمن قروبچی یادم آمد:
- «وقت غسل جنابت نیت میکنم از بابت چیقی آیه قربو قربتن
الی الله...!»
من هم ناخواسته برزبان آوردم:«غسل چیقی
دختر بی بی حاجی می کنم قربتن الی الله» و سرم را سه بار زیر آب فرو کردم و بیرون
کشیدم.سرمای آب تا اندرون استخوانهایم نفوذ کرده بود و من بیاختیار ازآب بیرون
خیز زدم و خود را به درختی رساندم که
لباسهایم آنجا بود. در حالیکه مثل بید میلرزیدم، لباسهایم را به سرعت پوشیدم تا
کمتر یخ کنم. از رودخانه دور شده بودم. به قریه که رسیدم، آفتاب سراسر قریه را فتح
کرده بود. کلبیزوار مثل همیشه پیش منبر نشسته بود و قرآن کشف الایات کلانش را
میخواند، به قول صفدر بای که هیچ نموفامه چیز میخانه!
در کنارش کربلایی فضلو نشسته بود و با
صدای بلند بیتهایی را که از حمله حیدری یاد گرفته بود، میخواند و بابه همراه
ارباب، روایت جهانگشاییهای چنگیزخان مغول را تکرار می کردند.
در دشت پیش قریه حسین خلیم کش، فتهی
سرخوش را در تیپ پنجصدوسی خودش گذاشته بود و غرق در آواز سرور:
بیه بوری ارزگو وا دختر قوم
انجا بکنیم گذرو وا دختر قوم
د دیلمو نمنه اربو وا دختر قوم
ارزگو ملک بابای من و تو
ارزگو خاک قومای من و تو...
طنین آواز بلند تیپ حسین خلیمکش در
میدان شیغی بازی جوانان، حال و هوای دلکشی به قریه داده بود. من هم رفتم خود را با
آنها مشغول کنم که یکباره صدای بچهها بلند شد:« شیخ جهنمی آمد! شیخ جهنمی آمد
شیخ...»!
سرم را که از روی شیغی بلند کردم دیدم که
کلبی عباس رضایی چپن کهنه ورسی خود را بر شانه انداخته و آیتینهای درازش گاهی از
قدمهایش پیشتر حرکت کرده و می آید به سوی میدانی پیش قریه.
اما بچههای سرمست و شوخ قریه بی اعتنا به
همه چیزش، شعار «شیخ جهنمی» را قاه قاه کنان یک صدا میگفتند.
اما شیخ عباس با پیشانی درهم تنیده و
ترشخویانه فریاد زد:
- تهمت نزنید ای خبیثها! نجیسها! من اگر بهشت نروم هیچ
کس دیگر به بهشت رفته نمی تواند!
او با اطمینان از اینکه صاحب چندین خانه
و باغ در بهشت است، خشمش را فروخورد و کنار ارباب جای خوش کرد. سلطان کوتله شیغیاش
را انداخت و از میدان برخاست و با خندهای شوخ برلب گفت:
- اگر بهشت جای هر خرکوس آدم کش است مه که نمی روم
هاهاها...
و دهانش به سوی آسمان قهقهه زد. سفیدی
گردن بلندش از زیر دستمال گردنش نمایان شد. همگی او را همراهی کردند و خندیدند.
صابر گوز کته پیش آمد و مثل همیشه به طرف شیخ رفت:
- اگر نمیخواهی سر قبرت یک گوز کته قرائت کنم، شیخ
صایب، امو قصه کشتن سرور سرخوش خوره یک دفه دیگم بگوی.
شیخ از گوز سر قبر هراس داشت. او باور
داشت و همیشه میگفت:« قبرها جاییست که ملایک پاک می آیند و برای مردههایی که
جهاد کرده باشند، در راه خدا قدم بر داشته باشند، ذکر و صلوات می گویند؛ اما وقتی
انسان ناپاکی بیاید و یا اینکه از کسی بادی صادر شود، ملایک از آن مکان میروند و
مردهها از ثواب صلوات محروم می شوند». به همین دلیل از صابر گوز کته قول گرفت که
سر قبرش نزاکت را رعایت کند و او هم رخداد قتل سرور را باز گو میکند. صابر قول
داد که اگر تمام رخداد را آنطور که برای بچهها در شب قدر سال پیش گفته بود، بگوید
هرگز سر قبرش نیاید و هیچ وقت به یاد روح شیخ جهنمی هم هیچ گوزی هدیه نکند. شیخ
خود را جمع و جور کرد. آثار سرور و افتخار در رخسارش پیچید و با غرور و اعتماد
بنفس کامل سرفه ای کرد و به سخن گفتن آغاز کرد:
- من در پایگاه بندر مهمان بودم. خبر آمد که سرور سرخوش
از پاکستان به خانه اش در ولسوالی بندر بازگشته است. شیخ صادق فرمود: او آمده است
تا فرزندان مردم را منحرف کند. قتل مفسد فی الارض به فتوای همهی مراجع تقلید واجب
است. همین بود که تیم نظامی که بیشتر عساکر شیخ اکبر بود وظیفه گرفت خانهاش را
محاصره کنند تا زمین را از لوث وجود ناپاک این شیطان پاک کنند. آنشب ما پشت خط
بودیم. وقتی نظامیها به خانهی آن ملعون حمله بردند، آن خبیث از خانه اش گریخت.
پشت خانه اش لب جر، انبار خاشه بود. در حالی که فیر نظامیهای ما یکسره چالان
بود، خود را از روی آن به جر انداخت.
مجاهدین جانبرکف در همه اطراف
قریه در دل تاریکی شب در کمین بودند تا از هر طرف که او فرار کند او را به دام
بیندازند! فیر نظامیهای ما از هر طرف ، نفس او را قید کرد. بلاخره مجبور شده بود
داخل جر نفس سوخته بدود.
صدای غرش تفنگها از همه طرف بلند بود!
غرشهایی که هر لحظه پایان زندگی یک مفسد فی الارض را به اهتزاز در می آورد! و نوید
میداد! ناگهان از میان مجاهدین صدای «الله اکبر!» بلند شد! مجاهدین از هر طرف به
سوی جر خیز زدند. سرور سرخوش بر زمین افتاده بود! مجاهدین از هر سو گردش را حلقه
کرده بودند. من و شیخ صادق هم به همراه شیخ جمعه و چند تن دیگر از کلانها خود را
به جوانان مجاهدی رساندیم که گرد سرخوش حلقه زده بودند. از شادی در خود نمیگنجیدند!
ما که نزدیک شدیم، مجاهدین راه را برای ما
باز کردند. نزدیک رفتیم. با چشمان خودمان دیدیم که سرخوش با همان موهای بلند زنانه
مانندش افتاده است. خون از هردو پایش در تاریکی شب جاری شده بود. او از شدت ضربات
مرمیها به سختی نفس میکشید اما سخت جان بود! شیخ صادق از اینکه توانسته است در
این ثواب بزرگ شریک باشد احساس خرسندی می کرد و تبسم رضایتبخشی بر لبانش شکوفه
کرده بود. در دل شب به اطراف خود نگاه کرد و بعد رو به آسمان کرد و از شوق اشک در
چشمانش حلقه زد! از میان مجاهدین خود را بیرون کشید. دستمال چهار خانه اش را از
شانه اش بر زمین فرش کرد. دستانش را به خاک مالید و تیمم کرد و رو به قبله در دل
شب ایستاد و دو رکعت نماز شکر به جای آورد. وقتی نمازش تمام شد، ماه از پس ابر
بیرون آمده بود. نور مهتاب، معنویتی عجیبی به صحنه بخشیده بود.
شیخ صادق زیر نور مهتاب با صدای بلند با
خدا حرف میزد! کلماتش به یادم هست که می گفت:« خدایا در این شب عید قربان این عمل
نیک را از ما به کرمت قبول بفرما! خدایا! تو گفتی که زمین را باید جای صالحان
ساخت! و من برای اینکه زمین از وجود ناصالحان و ناپاکان، پاک شود تفنگ گرفته ام و
به فرمان قرآنت، ترک خانه و کاشانه کرده ام و به سنگر های رنج آلود و نمناک جهاد
آمده ام تا در زمین تطبیق کنندهی آیات کتاب تو باشم که فرمودی «ان الارض یرثها
عبادی الصالحون!» و نا صالحان را به جهنمی که تو وعده اش را دادهای بفرستم و...
». اشکهای شیخ صادق آنچنان لرزه بر جسمم انداختهبود که احساس کردم در این شب پر
فیض و برکت از دسترخان بزرگ الهی بی بهره
میمانم و دست خالی می روم. ناخودآگاه خیز زدم به سوی یکی از مجاهدین و برچه اش را
از او گرفتم. به سوی سرخوش که در جر افتاده بود و هنوز جان داشت، رفتم. موهای
زنانهاش را چنگ زدم، بلندش کردم، به صورتش نگاه کردم! به چشمهایم خیره شد. من از
او پرسیدم با کدام دستت فعل حرام ساز را می نواختی؟ رمقی در وجودش نمانده بود. حس
کردم دست راستش را شور داد. موهایش را رها کردم. بر زمین افتاد. نوک برچه را به
ناخنهایش، یکی یکی فرو کردم و کشیدم! شیخ جمعه با برچهی دیگر خیز زد و فریاد زد
یا شیخ چه می کنی!؟ میخواهی امشب ما از این فیض محروم بمانیم و همهی ثواب ها را
به تنهایی مالک شوی؟ یاران نیز به ما پیوستن و از باب تیمن و تبرک! هر کدام یک
ناخن را قطع کردند. سپس سرها همه رو به آسمان شد شکر خدای تعالی را به جای
آوردیم:« خدایا شکر که ما را توفیق عنایت فرمودی تا ز این فیض بی بهره نمانیم»!
اما من بازهم احساس کردم که عبادتم و جهادم هنوز کامل نشده است و من هنوز نتوانسته
ام مکافات عمل یک مفسد را کامل کنم! این بود که دوباره به موهایش چنگ انداختم سرش
را از خاک بلند کردم. با دست چپم زبانش را بیرون کشیدم. چیزهایی میگفت که هیچ
اهمیتی نداشت؛ اما نمیدانم چرا دلم شد بگذارم حرفش را بگوید. زبانش را رها کردم.
با صدایی پر از خش و بسیار باریک گفت:« می دانم قصد بریدن زبانم را داری نامرد!
بگذار تا زبان دارم کلمه طیبه را بگویم و به یگانگی خدا شهادت دهم، که گفتم:« مرتد
را چکار به ابراز شهادت؟» و او اما با صدای خفیفش گفت:« اشهد ان ...» که من بیشتر
اجازه ندادم. با تمام قدرت دهانش را باز کردم و زبانش را از حلقومش کشیدم! به
سادگی بریدن تکه پارچهای با برچه بریدم و خون فواره زد! آن ملعون مانند خر عر میزد!
من بریده زبانش را با خود گرفتم و دور شدم. بعد شیخ جمعه با برچه چشمانش را کشید و
دیگران با سنگ حمله ور شدند و تمام دندانها و بینی اش را شکستند! بعد هم با ساتور
توته توته اش کردند و همانجا رهایش کردند. از آن روز به بعد همیشه بریدهی زبان
سرخوش در جیبم هست تا مبادا این عمل نیکویم
از یاد برده شود و وصیت کرده ام که در کنار تربت کربلا این زبان بریده را
هم در قبرم بگذارند تا پیش خدا و چهارده حجت آب رو داشته باشم و سند رفتنم به بهشت باشد!
دستش را از جیبش بیرون کرد و دستمال سفید
سترهای را که گرد چیزی کوچک پیچیده شده بود، به همه نشان داد.
۱۴۰۰ شهریور ۲۶, جمعه
بازهم بازگشت به نقطه صفر
یونس حیدری
1-
از یادم نمی رود که در جایی کار می کردم، که
اکثریت اعضا ادعای روشنفکری داشتند، این عزیزان بعضی هایشان از بقایای جریانهای چپ
بودند، بعض دیگر بریده از سنت گراهای جهادی که بر اساس رفاقت در یک محور جمع شده
بودند و باهم لذت دنیا را می بردند. اما هر کدامشان که به من میرسید توصیه می
کردند که فلانی ایات قران و حدیث در مقالات فراموشت نشود!
این خوبان در عمل هیچ کدامشان ارزشی به این
ایات و این کلماتی که می گفتند از یادت نرود قایل نبودند، اما همانند آدمهای مار
گزیده از ریسمان هم می ترسیدند و پندار اینکه ماری بزرگ و زهر آگین هر ان می آید
خود را به دور گردنشان می پیچد و او را خفه می نماید، هفت جانشان را می لرزاند!
کسانیکه به قول خودشان ریشه در روشنفکری چپ
داشتند استدلال می کردند که آنها به خاطر کم توجهی به مسجد و ایات الهی ضربه خوردن
و حریفانشان از حربه جهاد و ارتداد بهره جستند و دولت روشنفکر محور و دموکرات آنها
را به زمین زدند. پس به خاطر اینکه از یک سوراخ دوبار گزیده نشوند باید حتمن از
ایات و روایات استفاده کنند تا دوباره کسی آنها را متهم به ارتداد و بی دینی
ننمایند.
در حالیکه همین جهادی هایی که با حربه دین و
جهاد و اسلام به مصاف نیروهای چپ رفته بودند بسیار گشاده روی تر با ایات و احادیث
مواجه می شدند تا آنهایی که هیچ باوری به این چیزها نداشتند و ندارند.
2-
طالبان به شکل برق اسایی بار دیگر بر تمام
قلمرو افغانستان با شعار الله اکبر حاکم شدند، جالب است جریان هایی که نیمه جان در
مقابل آنها مقابله می کردند هم شعار محوریشان الله اکبر بود.
و تراژیک ترین تصویر الله اکبر در حوادث پنج
شیر رخ داد، که تا پیش از سقوط ، دامهایی بزرگ برای الله اکبر گویان قبایل پشتون
پهن می شد و آنها را همچون گندم درو می کردند، و پس از سقوط پنج شیر توسط قبایل
پشتون طالب بر الله اکبر تاجیکان ترحم ننموده و تا مرز نسل کشی پیش رفتند.
سوال این هست که چرا پس از چهل سال جنگ و
خشونت هنوز کسی جرات ندارد آنچه هست را صادقانه بیان کنند و همه می روند در پشت
کلمه الله اکبر پنهان می شوند و سیمای مخوف خویش را در پشت لباس دین پنهان می
نمایند.
مگر نه این است که طالبان با شعار دین و
احیای شریعت رسول الله تا اینجا رسیده است؟ آیا تاجیکهایی که در طول این چهل سال
به خصوص در زیر بیرق حزب جمعیت اسلامی مبارزه کرده اند جزء همین شعار احیای اسلام آیا شعار دیگری داشته اند؟ مگر نه این است که
همه طالبان که متعلق به قوم پشتون است، و از لحاظ دینی مسلمان و باور به مذهب حنفی
دارند، اما بازهم آنچه در پنجشیر رخ داد و در گذشته در شمالی سوخته رخ داده بود،
نشانگر این بود که تشنه به خون مسلمان حنفی تاجیک تبار بودند و هستند!
و این همان رنج پنهانی هست که در افغانستان
وجود دارد، اما هیچ کس قدرت بیان ندارد و چهار دهه جنگ اما نتوانسته است این تابو
را بشکند، همانگونه که تابوی زن شکسته نشده است.
3-
بخش قابل توجه بحران در افغانستان مقوله
قومیت است، {همه واقعیت بحران نیست} اما رنجی که وجود دارد، پنهان کاری این واقعیت
تاریخی هست، و همه جریانها تلاش می کنند بر روی این واقعیت چشم بپوشانند و شعارهای
دهان پر کن دیگر دهند هماند جمهوریت، دموکراسی، حقوق بشر و... در حالیکه در پشت
همه این شعارها همانند شعار اسلام گرایی چهره قومیت پنهان شده است.
طالبان این بار با شعار تامین امنیت و اجرای
احکام شریعت بازگشته اند، اما می بینیم در عمل و در نوع نظام سازی شان تا کنون با
دید قبیله ای و زن ستیزانه برخورد کرده اند، هنوز بنام شریعت فقط پشتون و در میان
پشتونها فقط جنس مذکر و نرینه را می
بینند. این نگاه شریعت محور زن ستیز قبیله گرایانه می تواند در دراز مدت بار دیگر
بسترهای کلان بحران های اجتماعی را خلق نماید که یقینن نمی تواند تضمین کننده صلح
و امنیت پایدار در کشور باشد.
هرچند دو دهه گذشته به گونه ای پیش رفت که
شعار حقوق اقوام مایه رشد مافیای اقوام شد، نه تامین کننده عدالت اجتماعی و برابری
اقوام که به مرحله برادری برسند، اما هیچ گاهی نمی تواند یک شکست توجیه گر ستم جدید در حوزه اجتماعی شود. درست
است که در طول دو دهه جمهوریت حق تمام تاجیکان را چند خانواده مافیایی به گروگان
گرفته بودند، و حقوق ازبیکها را خانواده دوستم و حقوق هزاره ها را چند خانواده
دیگر هزاره به گروگان گرفته بودند که به جز منافع خانواده شان به چیز دیگری فکر
نمی کردند و بدتر از ستم تاریخی آنها بر هم تباران خود ستم روا می داشتند، اما راه
برون رفت از این فاجعه نفی همه اقوام نبوده و نخواهد بود.
ما نیازمند نگاه برابر و فارغ از جنسیت و
قومیت برای اداره یک کشور و احیای ارزشهای ملی داریم. تا نتوانیم اعتماد ملی را
خلق کنیم، با داشتن ذخایر عظیم لیتیم، اورانیوم و دیگر فلزات گرانبها همیشه در رنج
بحران و جنگ و خشونت باقی خواهیم بود و در نتیجه بی انکه خود خبر شویم کشورهای
بزرگ جهان مشغول غارت معادن و ذخایر زیر زمینی ما خواهد بود.
توصه من به مدعیان روشنفکری در کشور این
است، که روشنفکر هیچ گاه به معنای کسی نیست که می رود به دنبال سیاست و در نهایت
بر چوکی سیاست تکیه می زند برای اقناع و اشباع غرایز خود خواهانه اش! بلکه روشنفکر
کسی هست که جامعه را به آگاهی می رساند تا از اسارت تعصبات کور نجات یابد و هیچ
گاه به خاطر تعصبات کور دینی، مذهبی، قومی، منطقه ای، سمتی مورد سوء استفاده فرصت
طلبان و اجیران بیگانه قرار نگیرند.
۱۳۹۹ فروردین ۲۹, جمعه
کاش ملا هم بز بود
یونس حیدری
دهکده های دور دست هزاره جات را بعضی ها
انتهای دنیا توصیف کرده اند، و من در یکی از روزهای اول بهار باید می رفتم در یکی
از این دهکده ها و باز می گشتم کابل!
کابل هوای متبوع بهاری در خود گرفته بود و
من با همین تصور بامیان رفتم که گرم شده است، زمستان به پایان رسیده است، زمین
اماده شده است تا شکوفه بدهد و به روی انسان لبخند بگشاید! اما چنین نبود، از
بامیان که عبور کنی در حقیقت به زمستان خواهی رسید، هرچقدر که از بامیان دور شوی
به همان میزان به سرما، یخ زدگی و برفهای برجای مانده از زمستان نزدیک تر میشوی.
جاده به یکاولنگ منتهی می شود، اما ما به
سوی یکاولنگ نمی رویم، از ماشین پیاده می شویم، مسیر خود را در میان برفها جدا می
کنیم.
برفها انباشته شده از زمستان مانده است،
قریه های زیادی هستند که ارتباط شان از یک دیگر قطع شده است، هیچ موتری نمی تواند
در میان این دهکده ها عبور و مرور کنند، همه مسیرها را که کیلومترها راه را در بر
می گیرد، باید پیاده رفت! پیاده بازگشت.
پیاده روی در برفهای به جای مانده از زمستان
دانش و فهم و استراتژی خود را میطلبد، اگر از تجربه کهنسالان بهره نبری ممکن است
پای در جایی بنهی که تا کمر در برف فرو روی و توان خارج شدن هم نداشته باشی، این
است که باید از مسیری خاص که از آن به عنوان چیر یاد می کنند بروی.
پاهایم را در چیر می گزارم، مسیری مشخص شده
توسط بز ارشد در عرضی شاید سی سانتی متر کوفته شده است، در این سی سانت هرگز پایت
فرو نخواهد رفت، چون بز ارشد، برای اولین بار آن را کوفته است، ان را تپک کاری
کرده است، و دیگر بزها و گوسفندان از آن عبور کرده اند، و جاده ای باریک ساخته شده
است.
قرن بیست
و یک است، انسان در زمین که هیچ حتا در فضا رفته است، به دنبال مکانهایی
برای زیست می گردند، انسان در زمین همواره در امور خدایان دخالت می کنند، در همه
جیز تغییر می آورند، و طبیعت را اسیر خویش ساخته اند.
اما اینجا هزاره جات است، انسان باید پای در
جای پای بز بگزارند، بزهایی که راه را چیر کرده اند، تا گوسفندان مقلد که رهروان
صادق بزها هستند از پی شان قدم بردارند و به سر منزل مقصود رسند و انسان این مرز و
بوم، از گوسفند هم بازمانده تر است، نه تنها که خود قادر به ایجاد راه برای عبور و
مرور آدمیان نیستند که باید پا جای پای چهارپایان نهند و به مقصد رسند!
من همچنان از جاده برفی ساخته شده توسط
چهارپایان پیش می روم، به قریه می رسم، از قریه عبور می کنم، صدای لاسپیکر به گوش
می رسد که ملا در حال موعظه کردن هست، به یادم می آید که ملا براستی چه می کند؟
مجبور می شوم به خاطر کوتاه شدن راه، ذهن
خود را مشغول اعمال یک ملا می کنم تا هم سنجشی کرده باشم از کارکردهای ملا و هم
ذهنم از سختی راه و دشواری عبور از برفها دور شود.
ملا در هزاره جات هنوز مثل بز پیشتاز هست،
اما با خود فکر می کنم ایا پیشتازی ملا هم مثل پیشتازی بز برای چهار پایان و حتا
آدمیان سودمند هست؟
یک بز شیر می دهد، یک بز پس از جفت گیری
ابستن می شود، بز می زاید، و بز پیر را می کشند، از گوشتش تغذیه می کنند و از
پشکلش در قدرتمند سازی زمینهای کشاورزی بهره می گیرند و...
و ملا چه می کند؟
ملا برای
کودک نام انتخاب می کند، برای کودک بیمار، دعا می خواند، تخم مرغ را بر
رویش اورادی می نویسد و و می گوید در پیش روی کودک در آب مهکم بزند تا بشکند و حسد
از وجود کودک رخت بر بندد تا بیماری از او زایل شود.
ملا باید حتمن بر سر جنازه مرده بیاید، اگر
نیاید آن مرده به بهشت نخواهد رفت، باید برایش تلقین کند، باید دفنش کند، باید پس
از تدفین میراثش را تقسیم کند، حق امام را فوری جدا نماید.
ملا هر قدمی که بر میدارد، منتهی به پول می
شود برای خودش، اما من با خود می گویم قدم ملا با قدم بز چه تفاوتی دارد؟ من در
قرن بیست و یک برای رسیدن به قریه باید پایم را جای پای بز بگزارم تا از مرگ نجات
یابم، آیا ملایی هست که من پایم را جای پای او بگزارم و رستگار شوم؟
باز به یاد می آورم که ملا چه قدمهای سنگین
و شکننده ای دارد، هر ساله در قریه می اید، ده درصد تمام سودشان را به عنوان سهم
امام بر میدارد، اما این ده درصد به کجا می رود؟ کسی نمی داند! جالب است که حتا
کسی حق سوال و حق محاسبه هم ندارند که اگر این مالیات مذهبی در جایی منظم جمع شود
می تواند چه گره هایی از مشکلات این مردم بد بخت را باز کنند.
کاش تنها همین ده درصد مالیات مذهبی بود،
محرم که می شود، هر ساله یکی از امامان شیعه را به قتل گاه می برند و سیزده شبانه
روز مردم را مجبور می کنند که در سوگ او بگریند و هر خانه یک گوسفند ذبح کنند و در
منبر قریه آن را کوچه بپزند و به شکل دسته جمعی عزاداری کنند و شکمهایشان را در
جشن کوچه شادمان نمایند.
حساب کنید هر خانواده اگر یک گوسفند را
بفروشند و پولش را جمع کنند، و پول ده درصد مالیات مذهبی را هم بر رویش اضافه
کنند، سالانه چند کیلومتر می تواند جاده بسازد تا این قریه ها در تمام سال از نعمت
راه بهره مند شود؟
می بینم ملا هم چنان افتی هست که در جیب و
در سود مردم وارد شده است، اما این مردم هنوز به مرحله آفت زدایی از جیب و از
دسترنج خود نرسیده است، و همچنان ملا را شریک جیب و حاصل دست رنج خود می دانند در
حالیکه مکتب ندارند، در حالیکه کلینیک و شفاخانه ندارند، در حالیکه داکتر ندارند،
در حالیکه سواد اولیه خواندن و نوشتن ندارند اما ملا دارند، و ملا می گوید سهم
امام بدهید، برای حسین قربانی کنید، پولهایتان که جمع شد به کربلا بروید، به حج
بروید و این مردم هم چنان بی نهایت کربلایی و حاجی دارند در حالیکه دخترانشان
هنگام زایمان می میرند و ملا بر سر جنازه اش از تقدیر الهی می گوید اما اجازه نمی
دهد که دخترانشان به مکتب بروند و داکتر و قابله شوند تا یک دیگر را از مرگ نجات
دهند زیرا مرگ را یک نعمت الهی می دانند و انسان را موظف به رضایت خدا و اطاعت
ملا!
و من در حالیکه پاهایم در میان برفها احساس
سرما زدگی می کنند، با خود می گویم کاش ملا هم یک بز بود و انسان همیشه به آن
بدهکار نمی بود و گاهی از شیرش و گاهی از گوشتش و گاهی هم از پشم و پوستش در
زمستان استفاده می کرد.
۱۳۹۹ فروردین ۲۰, چهارشنبه
مجموعه قصه های شیخ کربلایی آخوند




