۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

به بهانه پاسخ به دو کامنت




یونس حیدری
ساعت قریب 2 نیمه شب است، از خواب برمی خیزم می روم بیرون تا تونس را روشن کنم، کمی گرم شود، تا صبح زود وقتی می خواهی بروی از کنار جاده مردمانی را که منتظر تونس هستند تا کوته سنگی، مارکیت و شارمی روند پیششان شرمنده نشوی، باید خواب نیمه شبهای زمستان را بشکنی و بروی تونس را دقایقی روشن کنی تا گرم شود و صبح بدون درد سر روشن شود و بروی.
بیرون هوا خیلی سرد است، دقایقی داخل موتر می مانم و تونس روشن میماند، بدنم یخ می شود، تونس را خاموش می کنم، به خانه باز می گردم، همه خواب هستند، اما از من خواب می پرد، حال خوابیدن ندارم بر سر چوکی می نشینم، موبایل شکسته ام را باز می کنم، می روم سراغ فیس بوکش، می بینم کلی کامنت در زیر آخرین یاد داشت من گذاشته اند، انها را مرور می کنم، دو مورد آن توجه مرا به خود جلب می کند، یکی کامنت اقای جعفر عطایی و یک کامنت یک نفر ناشناس که من نمی دانم کی هست، کامنت جعفر زیاد قابل توجه نیست، اما کامنت مرد نا شناس برایم سوالهایی خلق می کند و مرا برای یافتن پاسخ آن می کشاند به سالهای دور از امروز همان سالها که هنوز جوان بودم و شور داشتم و شرر در وجودم زبانه می کشید.
1-      جعفر نوشته است     جعفر عطایی آقاى حيدرى عزيز،
از زبان "رهبر شهيد" دروغ ساختن اوج بى تعهدى و لااباليگرى است.
اگر اين را از خاطرات كسى نقل قول مى كنيد، بايد نام و مشخصات آن شخص را هم بياوريد. در غير اين صورت دروغپردازى است."
 باید بگویم جعفر جان!  بله خاطره است، روایت است از کسی که خود در آن صحنه بوده است، همانند روایتی که وجود دارد که امروز اگر طرح گردد شیعیان دو آتشه آتش می گیرند، که امام جعفر صادق قبل از اینکه صادق شود معروف بوده است به جعفر کذاب! اما حالا امامی هست بس بزرگ نزد شیعیان و پیروانش، اما من فکر نمی کنم وجود روایت خلاف آن را هم باید نا دیده گرفت.
جعفر جان! در این سالها گاه گاهی فرصتی دست داد تا در کنار آنهایی باشم که خود در صحنه بوده اند، حرفهای شان را شنیده ام؛ بخشی از آنها را یاد داشت کرده ام، و باید بگویم که این شنیدن ها هم حتا یک طرفه نبوده است، حتا پای صحبت های عارف کشال هم نشسته ام که ان روزها به حیث معاون قومندانهای جبهه مخالف غرب کابل بوده است. با انوری بوده است و... مقصد می خواهم که بگویم حرف و حدیث خیلی ها را شنیده ام، آنها که ارزش داشتند را به زیور حروف در آورده ام، خاطره ای که انجا هم بیان شده است یک خاطره واقعی می باشد که هم راوی دارد و هم روایت گرش زنده است، اما اینکه نامی از او نبرده ام، چون می دانم به ضرر آن فرد تمام می شود، و می دانم که اگر این روایت از زبان او نقل شود آسیب فراوان می بیند، به همین خاطر نام و مشخصاتش پیشم امانت است و شاید روزی کامل تر در مجموعه ای از خاطرات نشر شود. خاطراتی که از این قبیل روایتها در آن بسیار است.
2-      دوست دیگر نوشته است: Eshaq Moradi آقای حیدری آن وقت یک آدم که در دهن دروازه هم نمیماندش حال برای استاد مزاری توهنن میکند
براستی مزاری امثال مرا دم دروازه هم نمی گذاشت؟ آیا این شناخت از مزاری دقیق است؟ آیا مزاری دروازه اش بروی فرزندان هزاره بسته بود؟ یا اینکه نه قصه چیز دیگری هست دوستانی که در دربار استاد خلیلی رشد کرده اند اینگونه تصویر از شهید مزاری دارند، یعنی شهید مزاری را از عینک استاد خلیلی می بینند، همانگونه که او کسی را به دم دروازه اش راه نمی دهد، فکر می کنند که مزاری بزرگ هم راه نمی داده است، همانگونه که سکرتر استاد خلیلی با سیلی بر روی پیر مرد هزاره نوازش می کند و از دفتر کارته چهار بیرون می اندازد، فکر می کنند که استاد مزاری کبیر هم اینگونه بوده است، داستان سیلی زدن سکرتر استاد خلیلی را من سالها پیش در مشارکت ملی تحت عنوان "سکرتر سیلی زن" نشر کردم! درست است که انجا نمی شد نامی از ایشان برد، و قضیه را عمومی طرح کردم تا نشر شود ولی حقیقت همین بود که پیر مرد هزاره با سیلی از دفتر استاد خلیلی بیرون رانده شده بود و برای من دنیایی از رنج را به همراه داشت.
به خاطر اینکه بفهمیم که مزاری چگونه آدمی بود من به بخشی از خاطرات گذشته خودم در این نیمه شب باز می گردم و باهم مرور می کنیم.
حزب وحدت تازه تشکیل شده بود، هیئت حزب وحدت به ریاست مزاری وارد ایران شد، خلیلی صحنه را ترک کرد و رفت در پاکستان دفتر سازمان نصر نوین را با همکاری حزب اسلامی و... ایجاد کرد. اقای مزاری در تهران بود، ما خبر های مذاکرات را جدی دنبال می کردیم،  موانع هر روز زیاد تر می شد، مانع اصلی فعال شدن دفاتر حزب به ظاهر اقای محسنی بود، که هر دم شرطی می زایید! شرطهایش را هم اقای مزاری قبول می کرد و...
قرار شد مزاری مشهد بیاید، من از کتابخانه خسته از مطالعه آمدم در صحن حولی مدرسه عباسقلی خان، آنجا پاتوق ما بود، پاتوق خیلی های دیگر هم بود، آنجا هم مرکز فکر بود و هم مرکز بذله گویی! بگذار یک بزله گویی هم از انجا روایت کنیم. شیخ فاضلی یکی از ان بزله گوها بود که یک روز با مهارت خاص داشت توصیف بت های بامیان را می  کرد که در همین هین اقای صابری سرخ وارد شد، ایشان خیلی پوست سرخی داشت، دستش را به طرف صابری کرد و گفت، این هم کیر بت های بامیان وارد گردید!!
به هر حال در کنار نرده های باغچه ایستاده شده بودیم، من بودم، آن روزها اقای راسخ (که دانشجوی تاریخ بود، این روزها داکتر صاحب راسخ که مقیم کانادا شده است) بود و حاجی برهانی بود. کمی روی وضعیت حزب وحدت و موانع ان بحث صورت گرفت و انجا طرح شد که باید ماهم کاری بکنیم. این بود که سه نفری قراری گذاشته شد تا در خانه برویم و انجا مفصل بحث صورت بگیرد.
در خانه که رفتیم چه کنیم و چه نکنیم قرار شد یک اعلامیه تند صادر کنیم. سه نفری مشغول نوشتن شدیم، سر انجام هر سه نوشته خوانده شد. و در نهایت یک نوشته جور شد با عنوان "ترحم به نسل قربانی" بعد از نهایی شدن آن هرسه مان مبلغی پول انداز کردیم و بردیم چاپ تکثیر علوی تا تایب شود و تکثیر شود و...
اعلامیه تنظیم شد که هم زمان با امدن اقای مزاری در مشهد بین مردم توزیع گردد، از انجایی که مردم زیاد برای استقبال آماده شده بود، ایرانی ها پرواز اقای مزاری را به مشهد به تاخیر انداخت تا مردم متفرق شود، ما هم متفرق شدیم، به غیر از دو تا اعلامیه که اقای راسخ گرفت، دیگر همه شان در داخل کیف من بود، من به طرف خانه که حرکت کردم چند جایی سر راه از آن توزیع کردم از جمله سر راهم دفتر حرکت شیخ اصف بود، که دادم، حدود صد متری دور شده بودم که کسی با سینه سوخته از پشتم امد و مرا کشال کشال به داخل دفتر حرکت برد. انجا مرا تلاشی کردند و اعلامیه ها را مصادره کرد و بعد می خواست مرا در زیر زمین دفتر شان بندی کند، که من هم گفتم، اگز بخواهید مرا بندی کنید و تا نیم ساعت دیگه از اینجا بیرون نشوم فکر می کنم شما تاوان سختی خواهید کرد. انها رفتند باهم صحبت هایی کردند و سر انجام تمامی اسناد مرا گرفتند و اعلامیه ها را هم گرفتند مرا دست خالی از دفتر بیرون کرد.
من امدم به آقای راسخ زنگ زدم و ماجرا بازگو کردم، قرار شد به سرعت برویم در عباس قلی خان همدیگر را ببینیم. در عباس قلی خان رفتیم و او یک دانه از ان اعلامیه ها که با خط ریز هم تایب شده بود پیشش مانده بود، و بعد شروع کردیم به تلفن زدن به هر جا تا ببینیم آقای مزاری کجا هست، پس از تماسهای پی در پی مشخص شد که اقای مزاری تازه مشهد رسیده است و در حال رفتن به حرم امام رضا می باشد.
هردویمان رهسپار حرم شدیم، در نزدیکی های ضریح فولادی امام رضا اقای صادقی را یافتیم که رو به ضریح ایستاد شده است و اشک می ریزد، لازم است که بگویم هیچ کدام مان هنوز حضرات را از نزدیک ندیده ایم، تنها عکسهای شان را پراکنده دیده ایم و احتمال می دهیم که فلانی باشد.
بگرد و بگرد در ایوان دیگر رفتیم که یک نفر با چپن پشمی ایستاد است نماز می خواند، یک دریشی سیاه هم در پشت سرش نشسته است که بعدها دوست شدیم و سید علی بود. ما هم همانجا نشستیم تا نماز شهید مزاری خلاص شد، پیشش رفتیم و سلام علیک کردیم و بعد خود را معرفی کردیم و یک دانه اعلامیه را برایش دادیم و او تا اخر و با دقت خواند، از اعلامیه خوشش امد، و گفت بروید با سید هادی صحبت کنید، اگر کاری نتوانست خبر بدهید تا من حل کنم.
استاد به سید علی گفت شماره تلفن بدهد تا در تماس باشیم. از ان نیمه شب رابطه من با استاد مزاری بر قرار شد، چند موردی هم باهم نشستیم و حرف حدیث کردیم. و جنجال اعلامیه ها دوام دار شد.
چند روز بعد اقای راسخ و برهانی به من گفت تو بیشتر با مزاری در تماس هستی برو یک وقت از او بگیر تا جمعی صحبت کنیم.
خبر داشتم که استاد آمده است در خانه ای که متعلق به برادران استاد شفق هست، انجا جلسه دارند، من هم رفتم همه اعضای هیئت آنجا بودند، جلسه که تمام شد استاد از اتاق بیرون شد، چشمش به من افتاد من هم نزدیک شدم، استاد دم دروازه خروجی دهلیز که رسید یک طرف دستش را به چارچوب دروازه گرفت وایستاد شد و رو کرد به  طرف من و گفت: کار داشتی؟ گفتم استاد دوستان می خواستند با شما به طور خصوصی صحبت کنند، با خوشرویی قبول کرد و رو کرد به پشت سر خودش که سید علی ایستاد بود و گفت تنظیم کن! استاد پیش رفت و من با سید علی به دنبال استاد حرکت کردیم، سید علی گفت چی می خوای؟ گفتم وقت ملاقات! سید علی کتابچه وقت را از جیب کرتی سیاه خودش بیرون کشید و وقت ها تنظیم شده بود، و گفت فردا ساعت یک خالی است می توانید بیاید؟ گفتم اره! ساعت یک تنظیم شد برای ما!
من قرار ملاقات را به حاجی برهانی و اقای راسخ خبر دادم، فردای انروز سه نفری ساعت یک رفتیم در محل اقامت استاد در هوتل بین المللی همای مشهد، انجا رفتیم به اتاقی که متعلق به استاد بود، اما استاد نبود، ما نشستیم که دیدیم کلی مهمان دیگر هم آمدند، نمایندگانی از حزب جمعیت، حزب اسلامی و چند نفر دیگر که همه شان برای خودشان اسم و رسمی داشت.
آنروز استاد با کمی تاخیر آمد، از همه معذرت خواهی کرد به خاطر اینکه جلسه دیگری که بوده است دیر تر از وقت تمام شده بود و در راه هم مشکلات راه بندی بوده است.
استاد در کنار اتاقش یک اتاق دیگر هم بود که دروازه اندرونی داشت از جایش برخواست و از دیگران اجازه خواست که اول با ما بینند که گروپ اول بوده است و ما رفتیم در آن اتاق خورد چهار نفری نشستیم و اقای راسخ و برهانی حرفهای خودشان را زدند و استاد با مهربانی گوش دادند و بعد برای هر کدامشان جواب هایی داشت که امید وارم ان خاطرات را اقای برهانی و راسخ خودشان بیشتر و بهتر بنویسند.
چند روزی استاد در مشهد بود و برگشت تهران، ما هم چند باری دیدن کردیم و استاد مرا به یکی از نزدیکانش برای هماهنگی کارها معرفی کرد و خود تهران رفت.
در تهران بود که خبر شدیم از فعال سازی دفاتر حزب نا امید شده است و قرار است برگردد بامیان، بازهم من و راسخ و برهانی در کنار نرده های مدرسه عباسقلی خان جلسه اضطراری تشکیل دادیم و اینکه چه کنیم، بعد من به شوخی گفتم بیاید یک طومار جور کنیم و بدهیم مردم با خون خودشان شصت کنند به حمایت از حزب وحدت!! این شوخی جدی گرفته شد، بعد موضوع را جدی تر کردیم و اینکه بیاید طوماری به حمایت از حزب وحدت توسط علما جور کنیم، راه های عملی آن را بررسی کردیم، و دیدیم که کسی به حرف ما سه نفر که گوش نمی دهد، این بود که سراغ اقای وفایی رفتیم، چون از ما کرده سن و سالش بالا تر بود، او را وادار کردیم که با اقای رجایی صحبت کند و اقای رجایی می تواند حمایت استاد فصیحی مرحوم را که رئیس شورای مدرسین افغانی در مشهد بود را جلب کند و کار می شود جور. این مسیر پیموده شد و نتیجه هم داد، با همکاری آقای محمدی جنگانی که از کسبه مقداری پیسه تهیه کرده بود دو توپ پارچه و ... تهیه کردیم و کار امضای توماری که بعدها بیش از ایک هزار امضای علما در ان جمع شد آغاز گردید.
به هر حال رابطه من با استاد مزاری اینگونه استوار شد، و بعدها که برای چند ماهی در مشهد ماند من بیشتر در تماس بودم و هیچ کس از دم دروازه او رانده نمی شد.
اجازه بدهید حالا که دیگر خواب در چشمانم مرده است. یک خاطره دیگر هم بیان کنم از استاد: بالاخره دفتر مشهد حزب وحدت فعال شده بود یک تعمیر چند منزله بود که حولی مولی نداشت، به جایش یک تاکو کلان داشت که چاشتها انجا همه می رفتند نان می خوردند، اکثر وقت ها نان دفتر کچالو و یا لوبیا بود، سر ساعت به همه اتاقها خبر می دادند که نان، هرکس دیرتر می شد شاید برایش جیزی نمی رسید، یکی از مسئولین مالی هیچ وقت در تاکو رفته نان نمی خورد همیشه یا خودش در هوتل مقابل دفتر می رفت نان میخورد و یا اینکه نفر روان می کرد که برایش کباب و... بیاورد. اما مزاری تا می خواست برود زیر زمین برای نان خوری به خاطر اینکه مراجعینش حتا در راه زینه هم راهش را می گرفتند و گپ می زدند اخرای نان می رسید.
یک روز شاهد بودم که استاد امد در جایی که نفرهای دیگر نان خورده بود و رفته بود نشست. دستر خان نا منظم بود، مقداری هم در یکی از کاسه ها ته مانده غذای آدمهای قبلی مانده بود، استاد با نان های مانده همانها را لقمه کرد و شروع کرد به خوردن... و...
ببخشید دیگه داره صبح میشه باید بروم در سرگها.

۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه

مرگ مرموز مسلم فهیمی

از طریق رسانه های اجتماعی فیس بوک اطلاع یافتیم که مسلم فهیمی به شکل مرموزی نیمه شب گذشته این جهان را ترک کرده و به دیار ابدی شرفیاب شده است.
مسلم فهیمی از زمانی نامش بر سر زبانها افتاد که او مصاحبه تکان دهنده ای را با تلویزیون امروز بر علیه ایت الله محسنی انجام داد. او در این مصاحبه پرده از قتل مشتاق یکی از قومندانان حزب حرکت اسلامی بر داشت، او اما از همان شب مورد تعقیب نیروهای محسنی قرار گرفت. تلویزیون تمدن بیانیه حماسی و تحریک کننده ای را بر علیه او نشر کرد، اما کسی تحریک نشد، اما نیروهای اقای محسنی تا مدتها به دنبال او بودند.
حال به شکل مرموزی او از این جهان رخت بر بسته است، بی انکه علت مرگ او از سوی داکتران بررسی شود، او دفن خاک گردیده است.
براستی می توان باور کرد که جوانی جسوری همچون او به مرگ طبیعی مرده باشد؟

۱۳۹۳ دی ۹, سه‌شنبه

اکملت لکم جماع




جماع اکمل
یونس حیدری
 
شیخ حسین را همه می شناسید،‌این روزها ادم بزرگی شده است، یک زینه دیگه بالا برود امام می شود. نقدن ایت العظمی هست. ولی برای ما هنوز همان شیخ حسینی است که می رفتیم لب جوی اب و بر صورت دخترا اب و آئینه می انداختیم. هرچقدر هم که بزرگ شود و امام شود بازهم برای من یکی همان شیخ حسین خودمان است.  چه روزهای شیرینی بود، آن روزها که باهم بودیم، و در کنار هم به هیچ چیز فکر نمی کردیم به جز خوش گزرانی ولی حالا سالهاست که او از من دور شده است و گاهی باید یاد آن روزها را در آئینه خاطرات مرور کنم
شیخ حسین سالها پیش راهی دیار مهاجرت شد، پدر و مادرش یک گاو و دو بزشان را فروخت تا او برود درس بخواند، شاید به امید اینکه شیخ حسین استوانه دین و مذهب شود، شیخ حسین هم کفشهای سوراخ سوراخ خودش را پا کرد و لباسهای هزار وسله خود را به تن و به سوی دیار علم و تقویت کننده دین رهسپار گردید. سالهای زیادی آنجا درس خواند به قول خودش که یک سفر آمده بود تا در عروسی گل بخت خواهرش اشتراک کند، می گفت؛ صرف و نحو خواندیم، شرح امثله از حفظ کردیم، در کوچه های جرجانی و ملا محسن سیاحت کردیم، از سیوطی و مطول عبور کردیم و سر انجام هم بستر کتاب دراز لمعه شدیم. و سالهای سال با لمعه رفیق گرمابه و گلستان شدیم و چه شبها که او را در بغل فشردیم و جلقها زدیم تا ...
شیخ حسین نقل می کرد بعد از اینکه توانستیم با لمعه خدا حافظی کنیم و هم بستر رسائل و مکاسب شویم و... سر انجام سطوح عالیه را در تاق بلند بگذاریم رفتیم شاگرد  حضرت ایت الله وحید خراسانی شدیم، و برای استراحت زیر درس خوارج شیخ حسین علی منتظری می رفتیم و برای خماری کشیدن هم پای درس خارج مکارم چورت می زدیم. تا مقدمات فقاهت و آیت الهی ما فراهم شود. اما از میان همه روزهایی که در پای درسهای خارج این فقیهان وارسته و برجسته چرت زدیم و خوابیدیم تمام درسهای ایت الله وحید خراسانی برای من و همه طلبه وحی مستقیم به شمار می رفت که بسیار مفید برای اعمال روز مره انسان بود. چون ایت الله وحید خراسانی  بر خلاف نظر خمینی که با فتوای جنجالی خودش در تحریر الوسیله  لواط را جواز شرعی بخشید، و پس از ان لواط به عنوان یک فعل شایسته در حجره های طلبه ها رسم شد، و احتمال می رفت که نسل شیعه کم شود، چون گرایش لواط که هیچ سودی برای تولید نسل ندارد در میان مبلغان دین زیاد شده بود. اقای وحید خراسانی در زیر درسهای خارج خودش اقدام به صدور فتوا ی جدید کرد. ایشان می گفتند؛ در صورت استفاده از کاندوم میتوان زنان بیوه را در حد نیم ساعت و جهل دقیقه صیغه کرد، بدون اینکه بر زن واجب باشد که عده نگهداری نمایند. عده را در گذشته بر همه زنان مطلقه و شوی مرده واجب می دانستند . زیرا در فقه دلیل عده بر زنها این بود که معلوم شود او از مرد قبلی حامله نیست، ولی امروز با رشد علم و ابزارهای جدید که توسط اقا امام زمان ساخته شده است، به راحتی می توان وضعیت را معلوم کرد که آیا زن حامله شده است یا نه؟ و راههای جلوگیری از آن نیز وجود دارد، بنا بر این ضرورت عده نگهداشتن از نظر ایشان منتفی می باشد.
بعد از ان بود که ما طلبه ها هم هر وقت کسی را پیدا می کردیم می رفتیم نیم ساعته صیغه می کردیم و فعل جماع مشروع را انجام می دادیم.  بعضی از زنها که خیلی خوب و جزاب بودند، دوستان دیگر خود را هم خبر می کردیم و باهم می رفتیم تا صیغه اش کنیم.
یک روز ما چهار نفراز طلبه ها که لباسهای لوکس خود را پوشیده بودیم، عبا و قبای نو خود را بر تن کرده بودیم هر کدام یک بسته کاندوم هم از دواخانه گرفته بودیم رفتیم خانه فائزه خانم که یک زن بیوه بسیار زیبا بود، فائزه زن خوش چشم، خوش باسن، خوش قد، خوش لب، خوش پستان، خوش مقعد، زیبا فرج بود، به همین خاطر همیشه دل انسان را به سوی خودش می کشید، بعضی از طلبه ها می گفت نه این زن سیاه مهره دارد، انسانها را اسیر خودش می کند، به هر حال هرچی که داشت، ما را اسیر خودش کرده بود.  
وقتی وارد خانه شدیم  دیدیم که سه تا از طلبه های ایرانی هم از ما پیش تر انجا امده بودند و در نوبت بودند، ماهم در لیست انتظار قرار گرفتیم تا نوبت برسد.
در انتظار بودیم و هرکس با دوست پهلویی خودش مزاح می فرمود و پیچ پچ درگوشی می کرد تا زمان بگذرد که  یک باره دیدیم که از اتاقی که شیخ ابوالفضل و فائزه خانم در ان خلوت کرده بودند، صدای خنده های بلند و بلند بالا شد، همه ماندیم که چی گب شده است،خنده ها بسیار غیر منتظره و بلند بود، ولی نمیشد درب اطاق را کسی باز کند و ببیند که چه خبر است، چون همه نامحرم بودیم. باید  منتظر می ماندیم تا وقت صیغه شیخ ابوالفضل خلاص شود و از اتاق خارج شود، وقتی شیخ از اتاق خارج شد،  از او سوال کردیم که چرا می خندید؟ بازهم خنده کرد و گفت؛  من می خواستم که بدانم باد معده هم باد دارد یا نه؟ به همین خاطر یک مقدار پخته را در مقعد فائزه ماندم و اورا گفتم که باد معده اش را خارج نماید و دیدم که پخته شور خورد و کلی خنده کردیم و...
شیخ حسین می گفت: که فائزه خودش نقل می کند، که تمام مشتریانش علماست، زیرا علما بسیار به شکل تخصصی فعل جماع را وارد هستند، انسان از جماع با علما فیض می برد، به همین خاطر هر وقت که ما می رفتیم کلی طلبه ها منتظر نوبت بودند. این فائزه انقدر جزاب بود که حتا به گفته فائزه اقا امام زمان که غایب از نظرهاست هم مشتری فائزه شده بود. فائزه می گفت؛ جماع علما خیلی مزه دار است ولی هیچ کدامشان به زیبایی و قدرت جماع با آقا امام زمان نمی رسد، جماع او چیزدیگری هست. یک روز که فرصت شد و شروع کردیم به غیبت کردن این و آن فائزه هم داستان های فعل جماع اقا امام زمان را نقل می کرد، و می گفت، البته این را که می گم به این معنا نیست که من کیر ندیده هستم، یا کیر کلفت و کلان ندیده باشم، ولی راستش از اقا امام زمان چیز دیگری هست، او واقعن یک عرب است، حرفهایش را نمی فهمم، ولی کارش را خیلی خوب بلد هست، می اید شبها، اما تا دیر وقت شب با من بازی می کند، بعد می اید تا با من هم بستر شود، وقتی مرا با پشت می خواباند، اولش همیشه می ترسم، چون خیلی جسم کلانی دارد، ولی او با ارامی و مهربانی کارش را شروع می کند، وقتی که فعل دخول را انجام می دهد احساس می کنی که تنها در فرج این عمل صورت نمی گیرد،‌اقا با تمام وجودش از همه اندامم وارد جسمم می شود، گاهی احساس می کنم که همه روح و جسمم با اقا در حال مجامعت است، روح و روانم همه باهم در حال ممزوج شدن است، حتا یک بار احساس کردم که من با اقا نه بلکه با خود خدا در حال فعل جماع هستم. اما همینکه کارش تمام می شود و می خواهد خودش را از میان پاهای قفل شده من در دور کمرش بیرون  کند، یک تکان  ارام می دهد، و پاهایم از دور کمرش می لغزند و اقا بر می خیزد و لباس عربی خودش را به تن می کند و با همان کلمات عربی برایم می گوید: "اکملت لکم جماع" و...
و من احساس می کنم که  به فیض اکمل رسیده ام ، ریلکس ریلکس هستم. و ارزو می کنم که کاش اقا همیشه در کنارم باشد و من همیشه در آغوش او!!

۱۳۹۳ دی ۳, چهارشنبه

استخاره




یونس حیدری
 پیر مرد به تنهایی در میان مردمانی که همه ایستاده بودند بر سرقبری نشسته بود، با سنگ قبر به نظر می رسید  که در گیر است، کم کم از میان انبوه جمعیت که برای آغاز سال نو جمع شده بودند، خود را به پیر مرد نزدیک کردم، مرد چشمش به سنگی بود که بر سر گور نصب شده بود، احساس می کرد که او یک سنگ نیست بلکه یک انسان است، انسانی که قادر است برایش جواب بدهد! من خود را نزدیک تر کردم، اشک دور چشمان پیر مرد حلقه بسته بود، یک ریز می گفت: هرچی می کشم از دست تو است، تو حتا یک لحظه هم برای مه پدری نتوانستی، تو به قدر نصف پدر "هله کو" هم نبودی، اولادهای هله کو حالا هر کدامشان برای خودشان کسی شده است، هر کدامشان برای خودشان آدمی شده است، میرا خان اولاد اول هله کو یک جنرال است، یک سبد کلان که بیاری از همان سبد هایی که ته گوروم را جارو می کردی تمام رتبه های سر شانه اش هم در آن جای نمی شود، باچه دوم اش یک داکتر است، داکتر نامدار در کل افغانستان است، تازه همیشه هم در کابل نیست، آنقدر کلان است که داکتران کشورهای دیگر هم به او نیاز دارد، به همین خاطر در ماه چند روزش را در کابل می باشد، ما بقی روزهایش را در کشورهای دیگر است، در چندین شفا خانه کلان و معتبر دنیا می گویند وظیفه دارد. ولی بچه تو، همان نور چشمی تو، حالا چی شده است، کالایش یک هزار وصله دارد، تازه زن هم ندارد که وصله هایش را بدوزد، باید خودش از سرگها یگان پارچه کهنه را که پیدا کرد، ببرد در یک گوشه ای از قبرستانی که کسی نباشد، بر پارگی های کالایش بدوزد، شبها کنار قبری را کاو کند، چقور کند شبیه قبر تو و یا یگان کهنه خرابه ای را پیدا کند و همانجا دراز بکشد، تا کمتر باد بخورد، از هجوم سرما در امان باشد، صبح لب سرگ سر قبرستانی بنشیند تا یگان نفر نذر کند، یک لقمه نان برایش بیندازد، آدمهای این زمانه هم که انسان برایش ارزش ندارد، تازه دوران های تو خوب بود که یگان توته نان جو را هم که پیش سگ می انداختیم همیشه برای ما می گفتی با احترام به سگ نان بدهید، ولی حالا بچه تو قدر یک سگ هم پیش آدمهای این روزگار ارزش ندارد، یک توته نان را از دور پیشم می اندازند، فقط بگویی که من به جای نان خود آنها را می خورم، شاید هم حق داشته باشند، شاید همه از بچه تو ترس می خورند، بچه تو که مثل یک آدم نمانده است، خودت سیل کو، پای ندارد، پایش را مین از او گرفت، گلوله از بیخ بینی اش رفت پوستش را با خود برد، ببین چی بی قواره شده است، ریشهایش با هم بافته شده است، موهایش شبیه نمد شده است، راستش شبها وقتی موهای خودم را خوب زیر سرم می گذارم و تا کمرم می رسند، هیچ احساس سرما نمی کنم، ولی دیگر کسی مرا نمی شناسد، دیگر هیچ کس نمی داند که من فرزند تو هستم، هرچند که تو هم یک آدم نامدار نبودی که نامت را من به زمین زده باشم، ولی می توانستی مرا به گونه ای تربیت کنی که نامت را بالا ببرم، مگر همین بچه های "هله کو" کی بودند، مگر خود هله کو کی بود" تازه وقتی در قریه بودیم ما که چند تا گاو و... گوسفند داشتیم، ولی او یک فرار ی بود، نه زمین داشت، نه خانه داشت و نه هم گاو و گوسفندی، همیشه سر زمینهای دیگران مزدور می نشست، تا اینکه چیزی بنام مکتب پیدا شد، هله کو نام بچه هایش را در مکتب نوشته کرد ولی تو چی کردی؟ نام مرا رشوه دادی که از مکتب پاک کنند، مادرم گفت که بگذار مکتب برود، تو گفتی، نه مه پیش ملا پوف رفتم استخاره کردم، استخاره اش خوب نیامده است، تازه گفتی که ملا گفته است هرکس مکتب بخواند کافر می شود؟ امروز خوب سیل کو ایمان برای بچه از تو مانده یا برای بچه هله کو که یکیش داکتر است و یکیش جنرال است و خیلی وقتها باچه از تو از نان خیرات خانه آنها زنده می ماند؟
باز بگو خودت آدم نشدی، ولی تو کی گذاشتی که من آدم شوم، هرجای که خواستم بروم، تو اجازه ندادی، حتا برای گرفتن زن هم اجازه ندادی، مه عاشق دختر میر اقا بودم، ولی تو باز رافتی پیش ملا پوف استخاره کردی، گفتی استخاره اش می گوید عاقبت خوشی ندارد، رفتی برایم دختر گل بیگم را آوردی، مادرش بیوه بود، نمی دانم چرا دختر او را برایم آوردی، ولی خوب دختر گل بیگم هم دختر بد نبود، زن که بد نمی شود، گفتی که استخاره اش خوب آمده است، او را برای من عروسی کردی، مگر از دختر گل بیگم چی فایده دیدم، مگر چند سال پیشم باقی ماند، دو تا توله برایم زاید، سر زای سوم خودش مرد، مرا تنها گذاشت با توله هایش، با صد درد و رنج آنها را کلان تر کردم، باز خواستم به مکتب روان کنم، ولی تو اجازه ندادی،‌گفتی هر کس به مکتب برود کافر می شود، یکی اش کلان شد، بد ماش شد، آخرش هم یک بد ماش دیگر پیدا شد روده هایش را بر روی زمین ریخت، یکی دیگرش هم رفت لب دریای کابل، دودی شد، همانجا انقدر کشید ونوشید تا سنگ کوب کرد، من تنها ماندم، باز می گی گناه تو نیست؟‌
صدای هل هله مردم بلند شده بود، علم سخی را بلند کرده بود، سال نو آغاز شده بود، اما پیر مرد همچنان سرش را به سنگ گور می کوبید و فریاد می زد که همه اش گناه تو بود تو تو تو ....

۱۳۹۳ آذر ۲۴, دوشنبه

عقده ای




یونس حیدری
جالب است گاهی وقتی چیزی تند تر نوشته می کنی که به مزاق خفته گان خفته خوش نمی آید، اولین اتهامی را که وارد می کنند، می گویند عقده ای نوشته کرده ای! بعضی از کامنت ها در فیس بوک در زیل سیاهه های من اینگونه است. اما به ندرت تلاش کرده اند که پاسخی مخالف ان را بر معیار استدلال بیان کنند.
1-      دوست دارم امروز صریح و شفاف برای این عزیزان جواب دهم؛ آی عزیزان! من عقیده دارم که همه چیز باید ازاد باشد. من به همه ادیان و مذاهبی که در دنیا هست احترام قایلم. زیرا انسانهایی هستند که به آن عقاید و مذاهب عقیده دارند، و من به عقیده شان حتا اگر بت پرستی و گاو پرستی هم باشد احترام قایل هستم.  چون انسان شایسده احترام و کرامت است.
2-      یکی از موضوعاتی که باعث شد بعضی ها کرامت انسانی خویش را هم زیر پای بگذارند و به تصور اینکه بر من توهین کنند، هویت خویش را بر ملا کردند که آنگونه است، طرح بحث "کربلایی حسین" بود. اینجا لازم است که برای این موضوع کمی بیشتر نظر خودم را بیان کنم.
الف: موضوع کربلایی حسین یک واقعه نیمه تاریخی است، اما کمتر تاریخ صریح و شفاف وجود دارد که تمام حادثه چگونه رخ داده است، اما بیشتر آن بعدها ساخته و پرداخته شده است. ولی از یاد نبریم که هر موضوع تاریخی نمی تواند یک روایت خالص و منحصر به فرد باشد بلکه روایت های متفاوت و زاویه دیدهای متفاوت برای آن وجود دارد. و قضیه حسین کربلایی نیز با همه ضعف در وجود اسناد تاریخی آن از این قاعده مستثنی نیست.
ب: من کوشیدم که زاویه خلاف آنچه که رایج است را نیز از میان همان اوراق کهنه تاریخی بیرون دهم و بر خلاف دکاندارانی که از مرجع نام حسین کربلایی کسب معیشت می کنند را بیان کنم.
پ: گفته اند که کلمه حسین کربلایی توهین است، من سوال می کنم که چگونه کربلا یک کمپنی کربلایی ساز باشد و هر کس که انجا برود کربلایی شود، اما خود خالق آن کربلایی گفته نشود؟ نظر من این است که اولین کربلایی خود حسین بود.
ج: من به پیروان حسین کربلایی احترام قایل هستم تا زمانیکه یک پیروی خالص باشد، اما در این سالهای پسین همه شاهد هستیم که موضوع از پیروی خالص گذشته است، دستهای استخباراتی بیگانه از این استین خارج شده و تلاش می ورزند که تخم فاجعه مذهبی را در این کشور کشت کنند، تا آنها به اهداف شان برسند. در این صورت اینجا بحث پیروی یک مذهب و... نیست، بلکه بحث دیگری هست که باید چیز فهمان جامعه جدی تر وارد شوند.
د: مخاطب من چیز خوانها این جامعه است، یعنی جوانانی که می توانند خالق فردای این کشور باشند، من می خواهم طرح این مباحث باعث شود که آنها از جمود فکری خارج شوند، باعث شوند کمی عقلانیت به خرج دهند، کمی بیشتر مطالعه کنند، و کمی متفاوت تر از اجداد بی سواد و جاهل خویش شوند، اما نه اینکه بیایند مقلد من شوند، بلکه بروند تحقیق کنند و با تعقل انچه را که می بینیند و می خوانند تحلیل کنند، و در نهایت به این سوال پاسخ دهند که این کارها برای نسل امروز به چه کار می اید؟ پاسخ دهند.
ه: مطرح کرده اند که هفده ملیون انسان در کربلا اجتماع کرده اند!! به نظر من مضحک ترین استدلال می تواند در حوزه دینی و مذهبی باشد، اگر ما با این استدلال وارد شویم که هر دین و هر مذهبی که بیشترین پیرو را داشت حق است بنا بر این سخت به بیراهه رفته ایم. یا دچار پارادوکس شده ایم. زیرا بیشترین پیروان یک دین در جهان معلوم است! با چنین استدلالی ریشه اسلام کنده شده نیست؟ در درون اسلام هم بیشترین پیروان مذاهب معلوم است آیا جایی برای شیعه باقی می ماند.
و من هم چنان عقیده دارم که می توان گفت هفده ملیون جاهل شما چه فکر می کنید؟
اما بیایید بنیاد های استدلالی خویش را قوی تر کنیم.
موفق باشید

۱۳۹۳ آذر ۲۰, پنجشنبه

زنا زاده

یونس حیدری

هر ؤقت که که به حضرت حسین کربلایی چیزهایی گفتم؛ عزیزان محبؤبی امدند ؤ کامنت نؤشتند ؤ دشنامهایی را نثار ما کردند؛ یکی از ان دشنامهایشان زنا زاده بؤدن بؤده است؛ با اینکه این جماعت به اسانی چنین اتهامی را به انسانها ؤارد می کنند ؤلی مدعی شیعه گری ؤ مسلمان بؤدن هم می باشند. بعضی از این عزیزان حتا شهامت این را ندارند که با هؤیت ؤاقعی شان بیایند ؤ کامنت بدهند، برای خودشان نام مستعار و عکس بیگانه انتخاب می کنند. یکی از ان عزیزان به نام خانم فرخونده فرخاری می باشد. یعنی با نام خانم فرخونده فرخازی ظهور فرموده اند. من در علائم الظهور هم جستجو کردم ولی از هویت اصلی ایشان چیزی نیافتم. که نر است یا ماده. شاید هم خنثی مختث!!!
به هر حال من دوستش دارم. من همه انسانها را دوست دارم. همه عزیزانی که لطف می کنند و می ایند سیاهی های مرا می خوانند و حتا در واکنش دشنام برای من عنایت می فرمایند را هم دوست دارم. اما عقیده دارم که فضای فیس بوک بیشتر متعلق به انسانهایی می باشند که چند روزی بر سر صنف مکتب نشسته اند و بد و یا خوب چیزهایی اموخته اند. و من انتظار دارم که انها بر خلاف انسانهای بی سواد که ریسمان گردنشان را به دست مجتهدانی داده اند که داعیه چوپانی انسان را دارند و بر خلاف قران که تعریفش از انسان خلیفه خدا بر روی زمین است عمل می کنند و مانع خلافت انسان در زمین می شود.
من بر این عقیده هستم که وقتی قران می گوید انسان خلیفه خدا بر روی زمین است یعنی انسان ازاد است و توانمند که مثل خدا اما بر روی زمین حلق کند و بیا فریند و کارهایی کند که خود خدا هم در شگفتی قرار گیرد و سوال کند که براستی چه موجودی را خلق کرده است!!
عزیزم و محبوب یا محبوبه ام خانم فرخاری محترم!
اتهام زده اند که زنا زاده هستم و کسان دیگر هم هر وقت بر خلاف میلشان حرفی زده می شود چنین اتهاماتی را وارد می کنند هرچند ایشان اتهام بی دینی و عدول از دین را هم لطف کرده اند. من فقط می گویم قران می گوید لا اکراه فی الدین. و اگر عقیده دارید که این ایه منسوخ شده است. باید بعد از یک هزارو چند صد سال قبول کنید که همه ایات منسوخ شده است چون زمان و مکان تفاوت کرده است و... هرچند من چنین عقیده ای ندارم و این ایه را یکی از بر تری های دین مبین اسلام می دانم
اما در ارتباط با اتهام زنا زادگی تان! باید شما را بر گردانم به گذشته دور تاریخ! انروزها که علی حاکم بودٰ . کسی از صحابه امد و برایش گفت در فلان خرابه دیدم مرد و زنی در حال معاشقه بودند و انجام فعل زنا! علی میلی به رفتن نداشتٰ، اما ان صحابه اسرار نمود و علی حرکت کرد. وقتی نزدیک خرابه شد چندین سرفه محکم نمود. بعد چشمانش را بست ویا الله گویان وارد خرابه شد وقتی چشمان خود را باز کرد چیزی ندید و...
ایا از این روایت تاریخی نمی توانیم استنباط کنیم که اولن چون روابط نا مشروع در صدر اسلام انقدر فراوان بوده است که علی نمی خواسته است به این موضوع دامن زده شود؟ و ثانیا آیا نمی توان از این روایت تاریخی استنباط کرد که اگر بناست مست گیرند هر انچه در شهر است باید گیرند!!!
سوم: از منظر فقهی! همان فقهی که شما داعیه پیروی ان را دارید مگر نمی دانید که اثباط زنا امری نزدیک به محال است!! در فقه می خوانیم که: برای اثبات زنا باید چهار شاهد عادل وجود داشته باشد، و بعد این چهار شاهد عادل افراد زنا کار را در حال تلمبه زدن گیر کرده باشد، بازهم فقها اکتفا به این نمی کنند که باید درحین تلمبه زدن تاری نازک را بگیرند از میان این دو نفر تیر کنند و اگر این تار بند نشد زنا اثباط نمی شود و اگر بند شد اثباط زنا می گردد و شما تصور کنید ایا چنین چیزی قابل اثبات هست؟؟؟
پس برای شما متاسف هستم که حتا از فقه دینی خود هم بی خبر هستید
اما هرکس که این ادعا را نتواند به ثبوت برساند همین فقه مجازات سختی را برایش تعیین کرده است که خود بگرد و در حق خویش اجرا نما
من برای انسانهای که ادعای چیز فهمی می کنند و اینگونه ناشیانه اتهام می زنند و خود را پیروان راستین یک دین و یک مذهب هم به شمار می اورند ابراز تاسف می کنم.
یک نکته
همه دوستانی که می ایند یاد داشتهای پراکنده مرا می خوانند معنایش این است که به انترنت و ... دسترسی دارند از همه انها عاجزانه می خواهم تحقیق کنند. مطالعه کنند. و بعد هر انچه را که خوانده اند با عقل نقاد خویش کمی حلاجی نمیاند
موفق باشید