بايگانی وبلاگ

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

سنگ صبور (2) همه باید شیخ می شدیم


یونس حیدری

خبر به گوش همه قوم پیچیده بود، همه خبر دار شده بودند، خبر هم توسط خانمها خانه به خانه گشته بود که صوفی زوار مرده است، مرگ صوفی زوار معلوم نبود که چقدر روی فامیلها تاثیر غم انگیز داشت، راستش اصل خبر مرگ صوفی زوار در گرد ترس از حادثه های غمباری که در مرگ عبد الله بیگ رخ داده بود، گم شده بود، همین یک ماه قبل وقتی عبد الله بیگ مرد، همه قوم جمع شدند تا جنازه او را با احترام به گورستان ببرند و دفنش کنند، همه قوم از خرد وکلان بر سر جنازه آمده بودند، دختران و بچه هایش همه بر سر و صورت خود می کوفتند که این پیسه به چه کار می اید که ما نتوانستیم خرج تداوی پدر خویش بکنیم، آخر کسی در آن روزها به شفاخانه رفته نمی توانست، همه چهار راهی را مامورین افغانی بگیر تصاحب کرده بودند، هرجای که افغانی را می دیدند با لت و کوب زیاد دستگیر می کردند و در جاده وکیل آباد مشهد طرف سه راهی کوکا یک جای جور کرده بودند همه را داخل کانتینر می انداختند، چنانکه تشیع کنندگان جنازه عبد الله بیگ با همین فاجعه مواجه شد، خیلی کسانی که نتوانسته بودند فرار کنند، دستگیر شده بودند، همه دستگیر شدگان را می بردند در داخل کانتینر جای می دادند، خبرهایی هم سر زبانها افتاده بود که خیلی ها در داخل کانتینر ها جان داده اند. ولی راست و دروغش معلوم نبود، فضای وحشت همه جا را فرا گرفته بود، خیلی از مهاجرین از بستگانش گم شده بود، زنده و مرده انها معلوم نبود، به همین خاطر بود که مرگ صوفی زوار در واقع عزایی برای همه فامیل او بود، جنازه در خانه مانده بود، از خانه تا گورستان راه زیادی بود، خانه صوفی زوار در تیلگرد بود، گورستان مهاجران آخر گلشهر انتهای روح آباد بود، تا رسیدن به گورستان حد اقل چهار خط تلاشی وجود داشت که همه شان هم افغانی می گرفتند. به زن و مرد رحم نمی کرد، دیگر هیچ جایی برای دفن صوفی زوار وجود نداشت.
صوفی زوار همچنان رو به قبله خوابیده بود، پارچه سفیدی را بر رویش کشیده بودند، زنش بود و دو تا دخترش و من هم که تازه رسیده بودم، هیچ کس نیامده بود، زنش با دخترش نمی دانم گریه هایش به خاطر مرگ صوفی زوار بود و یا اینکه از شب گذشته تا حالا هیچ کس جرات نکرده بودند که بیایند جنازه او را غسل بدهند و ببرند در گورستان دفن کنند.
صدای دروازه بلند شد، وقتی در را باز کردند پیران قوم یکی یکی با فاصله های زیاد وارد خانه شدند، چشمان شان اشک حلقه زده بودند، به خانواده مرحومی تسلیت گفتند، برنامه غسل او را روی کار کردند و چند نفر شان در خانه رفتند که فکرهای خودشان را روی هم بریزند که چی رقم جنازه صوفی زوار را تا گورستان برسانند.
هاتف که مرد زیرکی بود، گفت راستش که ما مردم در جنازه رفته نمی توانیم، زن و بچه داریم، نان خور داریم، در افغانستان هم جنگ است و صد دشمن از پی من می گردد، ناچار همینجا گذاره کنیم شاید اوضاع خوب شود، مه فکر می کنم در همین روزها هیچ کس از خانه بور شده نمی تواند، تنها به کسانی که مامورین کار ندارند، همین ملا ها است، یک جنازه از کمش ده نفر کار دارد تا بوبرد، قومای ملا هم که ما و شما زیاد نداریم، اقای رحمانی را بگوئید که یک چند شیخ و ملا پیدا کند، بعد از او یک چند دست کالای شیخی هم بیاره برای چند نفر از ریش سفیدها که به تن خود کنند و همراه جنازه بروند.
ریش سفیدها فیصله کردند که خانه شیخ برود هرچی کالای ملایی دارد بیاورد، خودش هم بیاید تا جنازه را تا گورستان ببرند. شیخ آمد فقط با یک دست کالا، هرچی فکر کردند که دو نفری که نمی شود تابوت را ببرند، تازه دو نفری کندن گور هم خیلی سخت است، شیخ را با همان کالای اخوندی اش از خانه بیرون کردند، که برود یا چند شیخ کرایی پیدا کند و یا اینکه کالاهای کرایی بیاورد تا چند نفر همراهش جنازه را ببرند.
شیخ رفت دم شام با لب خشکیده بازگشت، چهار قاد کالای دیگر هم آورد، آته باقر و آته تقی هر دویشان کالا ها را پوشیدند، یک دفعه چشم شان به دستهای تاول بسته شده شان افتاد، که اگر ما مورین بیایند و با انها دست بدهند، باز نخواد گفت که شما چی رقم ملا هستید، که دستهای شما رقم سنگ پای وری درشت است، معمولن دست یک ملا رقم پخته وری نرم است، همه گفتند که راست می گوید، چی کنیم، به طرف دست هرکس که سیل کردند از خاطر اینکه ایقه خشت زده بودند و کارهای شاق کرده بودند که کف دستان هر کدامشان از یک دیگرشان بد تر بود، اشک دور چشم همه شان خلقه زده بود، کار غسل جنازه چند ساعت قبل خلاص شده بود، جنازه همچنان منتظر تدفین قرار داشت، ترس همه خانه را فرا گرفته بودند، ناچار شش نفر همراه ملا همه شان با کالاهای ملایی جنازه را از روی زمین بر داشتند
-          بلند بگو لا اله ال الله

یک جنازه بر دوش 7 ملا به سوی قبرستان حرکت کردند، هنوز از جاده تیر نشده بود که گشت مامورین آمد و از همه ملا ها کارت هویت در خواست کرد، شیخ رحمانی پیش رفت، کارت هویت ملایی خودش را داد، مامور از موتر پیاده شد. رنگ از رخ جنازه کش ها رفت، وقتی مامور پولیس به نزدیک جنازه امد، گفت خو می بینم که بقیه اقایون اسناد هویت ندارند، گویا همه شان ادمای بد بختی هم هستند که از لباس اقا امام زمان سوی استفاده می کنند، شما ها روحانی هستید؟ روحانی های از کی تا حالا این قدر سیاه و سوخته شده اند؟ افغانی های بد بخت! حالا کارشون به تقلب و سوء استفاده کشیده اند!
مخابره اش را با دستش به طرف دهانش بلند کرد و گفت:

مرکز ، مرکز صدامو می شنوید؟
-          مرکز به گوشم
-          مرکز ما در موقعیت 12- 20 هستیم، تعدادی از این افغونی های اشغال رو گرفتیم که از لباس های اقا امام زمان سوء استفاده کردند، لطف کنید چند عراده ماشین به همراه یک امبولانس بفرستد تا اینها رو بیاریم مرکز!



هیچ نظری موجود نیست: