سوره های احساس 9
شعری از عاقله شریفی
نقاشی دنیا
گفتم از خیال خود، بگو دنیا چه مشکلی دارد
چشمانت را بستی و تعریف کردی
از تصور تو
از تصور خود
دنیا را کشیدم
حالا دو تابلو کنار هم
گرد میخ تاب می خورند
چشمانت را باز کن
ببین
چقدر دنیای من و تو شبیه هم است.
شعری از مرتضی برلاس
کفش هایم را کنار دروازه
می گذارم
وقتی داخل شدم
کمی با درنگ
از پنجره فرار می کنم
اگر پدرت پرسید
تعلل نکن
بگو کفشهای من است
کفش هایم،
مال تو!
شعری از سیمین بهبهانی
«والشمس ...»
قسم به خورشید و روشناش
قسم به ناهید و چنگِ او
قسم به آن ماهِ نقرهپاش
و بوم فیروزه رنگ او
قسم به قلبی كه میتپد
به سینهام تند و بیامان
قسم به خونی كه میدود
به چار دالان تنگ او
قسم كه ممكن نمیشود
مرا كه باشم اسیرِ مرد
و گُردهی نازكم شود
پذیرهی پالهنگ او
طلایهداران عقلِ كُل
به حیله تقریر كردهاند
كه از ترازوی عقلِ زن
دریغ شد پارسنگ او
قسم به یلدای دیرپا
كه صدهزاران هزار سال
دمیده خورشیدِ لالهرنگ
ز آبنوسی ـ درنگ او
قسم، قسم ... باز هم قسم
كه مرد شاهین جَلد نیست
و زن نه گنجشكِ بینوا
كه ساده افتد به چنگ او
بلند همّت زنی كه خواست
نه برتری، بل برابری
كه برتری خواه را همین
دلیل آمد به ننگ او
قسم كه خورشید اگر به زن
نظر گشاید به برتری
سزد كه «خورشید خانمی»
كمر ببندد به جنگ او.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر