بايگانی وبلاگ

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

وره های احساس 9

سوره های احساس 9
شعری از عاقله شریفی
نقاشی دنیا
گفتم از خیال خود، بگو دنیا چه مشکلی دارد
چشمانت را بستی و تعریف کردی
از تصور تو
از تصور خود
دنیا را کشیدم
حالا دو تابلو کنار هم
گرد میخ تاب می خورند
چشمانت را باز کن
ببین
چقدر دنیای من و تو شبیه هم است.
شعری از مرتضی برلاس
کفش هایم را کنار دروازه
می گذارم
وقتی داخل شدم
کمی با درنگ
از پنجره  فرار می کنم
اگر پدرت پرسید
تعلل نکن
بگو کفشهای من است
کفش هایم،
مال تو!
شعری از سیمین بهبهانی
«والشمس ...»
قسم به خورشید و روشناش
قسم به ناهید و چنگِ او
قسم به آن ماهِ نقره‏پاش
و بوم فیروزه رنگ او
 قسم به قلبی كه می‏تپد
به سینه‏ام تند و بی‏امان
قسم به خونی كه می‏دود
به چار دالان تنگ او
 قسم كه ممكن نمی‏شود
مرا كه باشم اسیرِ مرد
و گُرده‏ی نازكم شود
پذیره‏ی پالهنگ او
 طلایه‏داران عقلِ كُل
به حیله تقریر كرده‏اند
كه از ترازوی عقلِ زن
دریغ شد پارسنگ او
 قسم به یلدای دیرپا
كه صدهزاران هزار سال
دمیده خورشیدِ لاله‏رنگ
ز آبنوسی­ ـ درنگ او
 قسم، قسم ... باز هم قسم
كه مرد شاهین جَلد نیست
و زن نه گنجشكِ بی‏نوا
كه ساده افتد به چنگ او
 بلند همّت زنی كه خواست
نه برتری، بل برابری
كه برتری خواه را همین
دلیل آمد به ننگ او
 قسم كه خورشید اگر به زن
نظر گشاید به برتری
سزد كه «خورشید خانمی»
كمر ببندد به جنگ او.

هیچ نظری موجود نیست: