مرتضی برلاس
ü حدود
چهارده قرن پیش را که بنگری، حادثه ای را مشاهده می کنی که تکان می دهد دل
هزاران انسان را. هفتادو دو نفر در مقابل چندین هزار می ایستند و می
جنگند. تا پای جان و اسیر می شوند، عده ای که گناهشان فقط این است که فریاد
عدالت خواهی بلند کرده اند. از آن سال به بعد، دیگران که غبطه می خورند که
چرا آن دوران زنده نبودند، به عزا می نشینند و گریه می کنندو سیل های اشک
است که جویبار می شود. از محیط اطراف خود که بگویم؛ این است که سیاه می
شود. زمین و زمان و شب ها صدای بلند حسین، حسین گفتنها، مجال گوش دادن حتا
صدای کوچکی را به ما نمی دهد، چندی است دو باره این هوا بر سرشان زده است و
دوباره می شنویم و می بینیم و عبطه می خوریم و...
ü اما
حسین که بود؟ چه کسی شاید این سوال را از خود کرده و چه کسی می داند که او
کیست و چرا اینقدر عزا و صدا و بر سر و سینه کوبیدن. حسین، حسین است!
بدانید حسین چه کرد؟ حسین سالها پیش که از بیداد زما ن خود به تنگ آمده
بود، بیدار شد و بیدار کرد که بیدار شوند آنهایی را که خوابیده اند و نمی
دانند حول محورشان چه می شود و چه می کنند.
ü آی
مردم! حسین در پی عزای من و تو نیست، حسین می خواست شما بیدار شوید، علم
مخالفت بردارید بر دیو صفتانی که همیشه از شما کندند و خوردند و شما را به
این حال رساندند. وای بر ما و ای وای بر ما که هنوز در خوابیم و و عده ای
که دستور از خارج می گیرند فقط می گویند، حسین چگونه تیر خورد و سرش بر سر
نیزه ها چگونه گشت و قران خواند. به خدا ما نمی دانیم حسین کیست! بیایید
کمی فکر کنیم حسین از ما چه می خواهد؟ اینکه سینه هایمان را سرخ کنیم و تیغ
بر داریم و تکه تکه شویم یا اینکه حسین را بشناسیم، مکتبش را پی گیریم و
راهش را ادامه دهیم و بر ضد ظلم و استبداد قامت بلند کنیم. حسین می خواست
تا ما راحت زندگی کنیم و زندگی را بدانیم و بفهمیم نه اینکه زندگی را
خودمان بر خودمان سخت کنیم و آرام باشیم تا ببینیم چه می شود! اینکه ما
سالی یکبار به یاد حسین بیفتیم و برایش گریه کنیم هیچ فایده ای ندارد.
حسین، تئوری حسین و حسین شناسی باید از مرز زمان و مکان عبور کند و هر لحظه
حسین باشد که قلب هایمان قوت بگیرد تا شالوده های فکری مان پیوسته در
امتداد راه او در حرکت باشد.
ü حسین،
حسین است و همین حسین تا قیام قیامت حسین باقی خواهد ماند! شاید به این
نتیجه رسیده اید که حسین زنده است و می بینید که چه می کنیم و چگونه زندگی
می کنیم و مکتبش را که اندک پیروانی دارد را به تمسخر گرفته ایم. و نمی
دانیم حسین کیست. این امروز است که بر سر مان می کوبیم و عزایش را گرفته
ایم، شاید آن روز اگر در کنارش می بودیم به تاریکی شب پناه می بردیم و فرار
را بر قرار ترجیح می دادیم. شاید ما هم از آن عده ای بودیم که جرأت دفنش
را نداشتیم و شاید بد تر از آن سنگی را بر سر اسیران آن واقعه ناگوار می
زدیم تا ثابت می کردیم شهروندان شام و کوفه هستیم تا کیسه ای زر نصیب مان
می شد.
وای
بر ما که قدر انسان های بزرگ را نمی دانیم. عمین چند سال پیش کسی که دم از
عدالت می زد و پیرو راستین حسین بود و فریاد حسین را بر گوشمان می خواند
را از دست دادیم و نفهمیدیم او چه می گفت. مزاری(ع)، حسینی بود که بر ما
نازل شد تا کربلای غرب کابل را رهبری کند. رهبری کرد، راه و چاه را نشانمان
داد و فقط ما ندانستیم که چگونه آمد و چگونه رفت. مزاری(ع)، بزرگ اندیشه ی
قرن حاضر به مثابه ی حسین آمد و رفت و عزادار شدیم. حتا که شهادتش نوشش
باد. ولی باز عده ای او را کافر می دانستند و یزید صفتانی محارب می
شمردندش. و باز وای بر ما که نه حسین را شناختیم و نه پیرو راستین او را.
اما حسین، حسین است. و مزاری نیز مزاری باقی خواهد ماند. تاریخ گواه این
مسئله است و اینکه ما چقدر خوبیم یا بد، خدا می داند.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر