کوچه پس کوجه
مرتضی برلاس
کاش
فردا خورشید از غرب طلوع کند، تا کسانیکه پشت به آفتاب کرده اند بیدار
شوند، کاش خورشید به شرق غروب کند، تا مگر بدانند، دنیا، دنیای دیگری است،
کاش باد از اسمان به زمین می کوبید، شهاب سنگ می آورد، و می کوبید بر
سرشان، تا عقلهاشان، بجای می شد، کاش سایه ای وجود نداشت، تا افتاب زود تر
مغزهاشان را می فرسود. فرسوده که هست؛ نم کشیده است.
ای
کاش لا اقل، چشمهایشان را باز می کردند، می دیدند، پشت این عمارت های
زیبا، پس کوچه های کاهگلیست. در آنجا هر روز خاکها بیداد می کنند، و تو در
اندیشه خواب!
فرض
کن، در زیبا ترین نقطه دنیا زندگی می کنی، فرض کن آنجا پس کوچه هایش، به
شفافیت دریاست، آسمانش ائینه تمام دریاها! چه حسی به تو دست می دهد، آن
لحظه خودت را لعنت می کنی، خدایت را؟ یا دیگران؟
تعجب
نکن! من راست می گویم، تو آن لحظه را ندیدی، اما فرض کن، فرض کن گونه
هایت، به شادابی گلهاست، وتن ات، باغچه ای برای گلهای رنگارنگ، نه، این
فرضیه را غلط می گیریم.
فرض
کن، ابرها غمهایشان را فقط بر تو ریختند، غم خودت به کنار، یا زمین دهان
باز کرده، عقده هایش را به تو تحویل داده است، و تو با پای برهنه، در پس
کوچه های خاکی، به شادی صاحبان عمارتها می نگری!
غصه نخور، کمی پیش تر بروی کسی دارد صدا می زند: لیلام است، لیلام است...!
مطمئن
باش، او هیچ ندارد، برای لیلام، جز غم، نمی بینی چقدر با احساس، غمهایش را
فریاد می زند، (کسی نیست غمهایش را بخرد) تو اما آنقدر در خودت جمع کردی،
که اگر با زمین مسابقه کنی، زمین اعتراف می کند که تهی است!
حال
فرض کن، دردهایت را گریه کردی، خالی کردی، فغان کردی، و اشکهایت شد تمام
اقیانوسهای این عالم! و بر فرض آزاد شدی و صاحب عمارت! (آنوقت چه؟) آنوقت
هم اگر به یاد داشته باشی دو روز پیش را، باز غم داری، که دیگران چرا هنوز
در پس کوچه های خاکی، پا برهنه می گردند و تو عمارت می گزینی بر خود برای
آسایش، رفاه، و خوشی وووووو
کاش
می شد در بین آسمان و زمین زندگی کرد، آنهایی را که در آسمان بودند، پائین
می آوردیم، و به زمین افتادگان را بلند می کردیم از جایشان!
کاش همه یکرنگ می شدیم، و هیچ کس به جرم سیاه بودنش برده نمی شد
کاش فردا خورشید از غرب طلوع کند، تا شود عده ای مزه فقر را بچشند، و عده ای مزه اشرافیت!
کاش می دانستید گالیله چه می گفت؟ و ای کاش عالم مثل افلاطون تحقق پیدا می کرد، و دکارت حقن به انسانیت خود هم شک کرده بود!
اینجا
فضا آنقدر گرفته است، که نمی توانی دردهایت را فریاد کنی، می دانم، اینجا
غبار آلود است، و هیچ چیز پیدا نیست؟ تو فقط به خود می نگری، حق داری، هیچ
جایی دیده نمی شود!
گفتم
اینجا غبار الود است. های ، راست گفتم، گرد و خاکی که از کوچه پس کوچه های
خاکی این شهر بلند می شود، چشمانم را کور می کند، های ، اینجا تنفس ممنوع
است! نفس بکشی می میری!
خطابم
با شماست، شمایی که دم از دموکراسی و حقوق بشر می زنید، و حال خوابیده
اید، پشت به شرق، کجاست فریادهای بلند و سر به فلک کشیدهء دموکراسی خواهانه
شما؟ کجاست آزادی، برابری، وحدت، ووووو
فرض
نکنید که ما آزرده خاطریم، فرض نکنید بی خود بر شما فی می گیریم، حقا که
راست می گوئیم، ناراحت هم نیستیم، شما خیالتان راحت، خوابتان خوش، فقط
بگویم، ما پشت به شرق نخوابیده ایم، و همه وقت بیداریم، و غمهای مان آنقدر
فزون شده است، که خوابمان نبرد، و فقط خواستیم در صبح دم، شما را بیدار
کنیم از خواب غفلت!
برخیزید،
اینجا تابو ها شکسته شده است، از این ببعد کوچه پس کوچه های خاکی این شهر و
دیار را با شکسته های تابو ها پر می کنیم، به جای جغل، و به جای
آسفالتهایی که شما وعده دادید که توهمی بیش نبود!
برخیزید، همه بیدارند و منتظر بیداری شما! تا بیداری ملی، به معنای واقعی کلمه عیان شود!
کاش
خورشید فردا از غرب طلوع کند، و بیدار شوید و ببینید با چشمهای خواب آلوده
تان که اینجا، آنجای سابقه نیست، هرچه سعی کردید، که همان خاک باشد و ما
باشیم، نشد، کوچه پس کوچه هایمان را از تابو های شکسته شما فرش کردیم، هیچ
خاکی نیست که بلند شود، وچشمهای مان را کور کند، تا یک چشم بودن شما را
نبینیم، از سفر برگردید، اینجا بت ها شکسته است!
کاش خورشید فردا از غرب طلوع کند. ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر