بايگانی وبلاگ

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

یک چراغ در تمامی شب

یک چراغ در تمامی شب
مرتضی بر لاس
ü          این روزها که می بینم، روزنه یابی در بین توده ها، سهل است و آسان. عده ای امیر می شوند و به بازی می گیرند احساسات آدمیان را.
چهره بیگانگان را نظاره می کنم در بین مردمانم. خواه عکس، خواه واقعی، آنهاییکه نمی دانند روزنه ها توده ها را از پای نمی اندازد. تاک انگور گر شاخه ایش نباشد، نمی خشکد، من اینجا نظاره گر شمایم؛ آزرده نشوید، این گوی و این میدان، و نه میدانی را که تسخیر کردید،  شهرک کردید، دفتر کردید، مدرسه کردید، و نه میدانی که راه گریزش نزدیک باشد،  به آن سوی مرز و نه میدانی که زیر چتر بعضی ها معلوم نشود.
نه، من بازی را به نفع نمی گیرم، خدا حاضر و شاهد خواهد بود، میدان ما همان میدانی خواهد بود که در آن چیزی با نام می گرفتند بنام "جهاد" .
ای، وای بر شما که تپش های قلبتان هم به ما هشدار می دهند و وای بر مایی که این سالها را چیزی نبودیم جز مرکب!
و خدا روزی نکیر و منکر را می فرستد بر شما، همان نکیر و منکری که این سالها ما از آن می ترسیدیم.
خداوندا، از من رنجیده خاطر نشو، به خداوند ی ات قسم به تنگ آمده ام از این شهر، از این روزگار، خداوندا در میان چلچراغ هایت یک چراغ نفرستادی برای روزگار تاریک این مردم در این روزگار!
ü          این روزها که می بینم، ساعتی درنگ هم برای قتل کسی میسر نیست، آنها یی که فانوس بر آوردند، مهربانی ستودند، بوی کاگل راه انداختند، آه، جواد هم جود و صفایش را با خود می برد.
جواد، ضحاک نشد، برای دیگران و ضحاکی شدند، برایش و پیچیدند  و گردنش را هم بریدند، مغزهایش بیرون خزید، و ضحاک مانند، خوردندش! فانوس بامیان بی نور شد، صلصال لرزید، چون چند سال پیش، شهمامه هنوز گریه می کند، و غلغله است شهر ضحاک.
ü          این روزها که می بینم، اندکی آبرو هم نمانده برای فانوس هایمان. چه بگویم فانوس که نه، آنها هیچ هم نیستند. شکسته نفسی می کنند، چراغ می شمارند خود را!
شهر تاریک است، همه دلمرده، فانوس هم ندارند، کجا بریم دل را و ز کور سوهای این شهر تاریک گلیم کشیدن از آب محال خواهد بود.
آنها یادشان رفته، گرسنگی از سر و روی مردم می بارد، آنها نمی دانند عده ای ذجر می کشند، از بی خانمانی  و عده ای و خودشان تسخیر می کنند کوهها را و زمین ها را و... زورشان به آسمان نمی رسد و گرنه ...
وای مردم! چاپلوسی هم حدی دارد، شکسته باد نعل های اسب هاشان، مرده باد شاعران در بار سلطان محمود و موزه پاکان در بار فعلی! موزه پاکی برای اندکی دالر، برای چندی زمین، برای چندی شهرت!
ü          این روزها که می بینم، خاکها، آسمان، سرکها، همه و همه به فغان رسیدند و بیداد می کنند.
و تو ای رهگذر تاریخ، مسئول باش، تو تاریخی برای فرزندانت هستی؛ خاطره ای روشن در ذهن آنان مجسم کن وز لعین آنان حذر.
تو می توانی دندان مستبد تار یخ را بشکنی، این رهگذر، کوله بارت را تهی مبر، آسوده مباش، که شهر تاریک است پر از گرگ و راهزن!
رهگذر، اینجا را تو آباد می کنی ......؟

هیچ نظری موجود نیست: