مرتصی برلاس
فلسفه ایست از گذشتگان دور ، شاید افسانه ای ، قصه ای باشد یا حقیقتی . آن گاه که صوفی نیازش ، رازش ، نمازش ، همه و همه با ملکوت پیوست داشت وینکه لحظه ای را بی خدا نبود و از یادش دور نمی شد . « برسی سای » خدایی را می پرستید که دمی او را رها نمی کرد و بر خودش نمی گذاشت و او نیز ... وای بر ما که نمی دانیم خدا کیست ؟ الحق که خدا خدای برسی سای است . که اندر هیچ مکان و زمانی نیست که نباشد و به حرف هایش گوش نکند . وای بر ما که چنین خدایی را رها می کنیم و بر خود خدایی می سازیم که آن هم بلای جانمان می شود و دایم بر دهانمان تبسمی است مبتذل و به این خوشحالیم که خدا را می پرستیم و لیاقت بهشت در وجودمان موج می زند . یک سوال اندر این باب از خود کرده ای که خدا چه می خواهد از تو ؟ اینکه در مقابلش خم و راست شوی و نامت را بنده ی پرهیزگار بگذاری ، یا اینکه بندگی ات را به اثبات برسانی در اعمالت . و آنانکه چنین کردند و پرسیدند از خود ، چه خدمتی کردند به خود و برای نسل خود و وای بر ما که نپرسیدیم خدا کیست ؟ از گپ که بگذریم و گذشته ی «بر سی سای» را کنار بگذاریم و به روی دیگر ماجرا نظاره کنیم ، خواهیم دید که میان او و خدا کسی پیدا شد که این رابطه را برید و برسی سای را به سیاه چالی انداخت که تا ابد نتوانست از آن بیرون آید . قصه این بود که برسی سای پس از سال ها ریاضت و صوفی گری در دام دختری افتاد و به قول بعضی عاشق شد و سال ها ریاضت و عبادت و رفاقت با خدا را به باد داد . سال ها بعد در عصر امروزی کسی پیدا شد که راه برسی سای را پی گرفت و آن شخصی نیست جز ... او که از گذشتگانی دور برای خود نام و رسمی پیدا کرده بود و در میان مردمانش آوازه ای سر هر دروازه بود خواست اندر سیاست خود چنان کند که همگان دوباره برسی سای را به یاد آورند و بر او مغفرت بفرستند . آنی این سیاست دان ما خود را رسوای عالم کرد و این را به اثبات رسانید که روح برسی سای هنوز جاویدان است . دیگران باری از چندین بار اشتباهات او را نادیده گرفتند و پس از چندی خونشان به جوش آمده و این را بر ملا کردند که این اندیشمند ما سالیانی را در اشتباه بوده و به نادانی یا عمد در پی کارهایی برآمده تا دیگران را به سوی فلاکتی بکشاند تا خود باز بر آنان حکومت کند که آنان عده ای بی خرد هستند و مشکلات خود را نمی دانند. با این حساب معلوم شد که برسی سای نمرده است و عده ای هستند هنوز که او را زنده نگه دارند . چه شد ؟ چه شد آن همه ریاضت و عبادت . و ای وای بر ما که ندانستیم و بیهوده سری را در این درازا به آنها خم کردیم . ندانستیم که آنان ما را مدام سلاخی کردند و بر شانه هایمان بالا شدند . ندانستیم عابد کیست ؟ معبود کیست ؟ یار کیست ؟ دلدار کیست ؟ و این شد که روزگارمان را می بینید .....
فلسفه ایست از گذشتگان دور ، شاید افسانه ای ، قصه ای باشد یا حقیقتی . آن گاه که صوفی نیازش ، رازش ، نمازش ، همه و همه با ملکوت پیوست داشت وینکه لحظه ای را بی خدا نبود و از یادش دور نمی شد . « برسی سای » خدایی را می پرستید که دمی او را رها نمی کرد و بر خودش نمی گذاشت و او نیز ... وای بر ما که نمی دانیم خدا کیست ؟ الحق که خدا خدای برسی سای است . که اندر هیچ مکان و زمانی نیست که نباشد و به حرف هایش گوش نکند . وای بر ما که چنین خدایی را رها می کنیم و بر خود خدایی می سازیم که آن هم بلای جانمان می شود و دایم بر دهانمان تبسمی است مبتذل و به این خوشحالیم که خدا را می پرستیم و لیاقت بهشت در وجودمان موج می زند . یک سوال اندر این باب از خود کرده ای که خدا چه می خواهد از تو ؟ اینکه در مقابلش خم و راست شوی و نامت را بنده ی پرهیزگار بگذاری ، یا اینکه بندگی ات را به اثبات برسانی در اعمالت . و آنانکه چنین کردند و پرسیدند از خود ، چه خدمتی کردند به خود و برای نسل خود و وای بر ما که نپرسیدیم خدا کیست ؟ از گپ که بگذریم و گذشته ی «بر سی سای» را کنار بگذاریم و به روی دیگر ماجرا نظاره کنیم ، خواهیم دید که میان او و خدا کسی پیدا شد که این رابطه را برید و برسی سای را به سیاه چالی انداخت که تا ابد نتوانست از آن بیرون آید . قصه این بود که برسی سای پس از سال ها ریاضت و صوفی گری در دام دختری افتاد و به قول بعضی عاشق شد و سال ها ریاضت و عبادت و رفاقت با خدا را به باد داد . سال ها بعد در عصر امروزی کسی پیدا شد که راه برسی سای را پی گرفت و آن شخصی نیست جز ... او که از گذشتگانی دور برای خود نام و رسمی پیدا کرده بود و در میان مردمانش آوازه ای سر هر دروازه بود خواست اندر سیاست خود چنان کند که همگان دوباره برسی سای را به یاد آورند و بر او مغفرت بفرستند . آنی این سیاست دان ما خود را رسوای عالم کرد و این را به اثبات رسانید که روح برسی سای هنوز جاویدان است . دیگران باری از چندین بار اشتباهات او را نادیده گرفتند و پس از چندی خونشان به جوش آمده و این را بر ملا کردند که این اندیشمند ما سالیانی را در اشتباه بوده و به نادانی یا عمد در پی کارهایی برآمده تا دیگران را به سوی فلاکتی بکشاند تا خود باز بر آنان حکومت کند که آنان عده ای بی خرد هستند و مشکلات خود را نمی دانند. با این حساب معلوم شد که برسی سای نمرده است و عده ای هستند هنوز که او را زنده نگه دارند . چه شد ؟ چه شد آن همه ریاضت و عبادت . و ای وای بر ما که ندانستیم و بیهوده سری را در این درازا به آنها خم کردیم . ندانستیم که آنان ما را مدام سلاخی کردند و بر شانه هایمان بالا شدند . ندانستیم عابد کیست ؟ معبود کیست ؟ یار کیست ؟ دلدار کیست ؟ و این شد که روزگارمان را می بینید .....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر