بايگانی وبلاگ

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

از شوق یه هوا

سوره های احساس 13
شعری از حسین پناهی
از شوق یه هوا
به ساعت نگاه مي كنم:حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم سالهاست كه مرده ام
شعری از فرشته یما
اگر خودکشی گناه نبود
سر چهار اه
به دار می آویختم
چشمهایی را
که رویا هایت را گنجانیده ای!
شعری از مرتضی برلاس
ماه که صورتش لکه دار است
آبستن تمام ستارگانی بود
که می بینید
دگر نه اینقدر
کوچک نمی شد.
شعری از حامد
غریبه
سپرده بود به آوارگی عنانش را
غریبه ای که نمیگفت داستانش را
کلافه بود، به سیگار آخرش پک زد
وبعد خم شد و پر کرد استکانش را
شراب کهنه ی جوشیده در رگش جوشید
و شعله ور شد و سوزاند استخوانش را
-زیاده می نخوری ! شهر پاسبان دارد
-که مرده شو ببرد شهر و پاسبانش را !
(نگاه صاحب میخانه بی تفاوت شد
اگرچه زیر نظر داشت میهمانش را ):
غریبه جای رد تازیانه اش میسوخت
غریبه حال بدی داشت، شانه اش میسوخت
به مرغ گمشده ی پرشکسته ای میماند
که پیش چشمانش آشیانه اش میسوخت
***
به رود خشک، به سرو خمیده ای میماند
به گنگ بی خبر خواب دیده ای میماند
غرور زخمی را سمت ماه تف میکرد
به گرگ بسته ی دندان کشیده ای می ماند
***
دوباره دستانش را دراز کرد، نشد
تمامی شب رازونیاز کرد،نشد
دوباره گمشده اش را ازآسمان میخواست
گلایه کرد نشد،اعتراض کرد نشد!
غریبه خاطره ی روشنی به یاد نداشت
میان تقویمش صفحه های شاد نداشت
تمام عمر درین شهر زندگی میکرد
تمام عمر به این شهر اعتماد نداشت...
***
ستاره ای شد و ازدست آسمان افتاد
پرنده ای شد و گم کرد آشیانش را
-دوباره پرکن!
(میخانه چی نگاهش کرد)
ندید اما لبخند ناگهانش را
بلند شد،وسط شعر چهارپایه گذاشت
و حلقه کرد به این بیت ریسمانش را...
صدای راوی در پیچ داستان گم شد
کلافه تر شد ... گم کرد قهرمانش را
-دوباره پر کن !
نوشید...تا سحرنوشید
ونیمه کاره رها کرد داستانش را....

هیچ نظری موجود نیست: