انتقام از یک قطعه عکس
ارسالی از: حسین مصلح الدین
جمعه
گذشته هوس کردم، از شهر خارج گردیده، لحظاتی از عمر خویش را در دامنه جبال
سمت غربی کابل گذرانده، تا سهمی از نسیم دلاویز بهاری دریافت کرده باشم.
در همین هنگام مرد لاغر و تکیده ای را مشاهده کردم که بر یک دیوار مخروبه
تکیه زده بود، و یک قطعه عکس مچاله شده ای را از جیب بیرون کشیده تفی به
صورت او انداخت، و خطاب به عکس غور غور کنا گفت؛ قاتل! دروغگو، عوام فریب،
جاه طلب، شیاد، تجسم ریا کاری، اگر به دروغ در این دنیا جاه و جلالی برای
خود بهم زدی، اما روز قیامت نمی توانی از محکمه الهی فرار کنی!
او
همچنانکه این کلمات تلخ و زهر آگین را با خود زمزمه می کرد، عکس مچاله شده
را بر روی سنگی نهاد و با یک قطعه سنگ دیگر شروع کرد، به کوبیدن آن، درست
مانند اینکه چیزی را در هاون بکوبند!
من
با دیدن این منظره بهت زده شده بودم، لحظاتی خیال کردم شاید خواب می بینم!
آخر یک قطعه عکس چه گناهی کرده که او را باید این چنین خرد و خمیرش کرد؟!
مرد غرق کار خویش بود، با اینکه در چند قدمی او قرار داشتم، متوجه حضور من نبود و یا نمی خواست متوجه شود.
پیشتر رفتم، سلام کردم.
سر بلند کرد، و بر خلاف با وقار و طمانینه جواب سلام را داد و با دست اشاره کرد که در کنارش بنشینم.
ترس
و دلهره من کم کم داشت فرو می ریخت، و با چند کلمه ای که میان من و او رد و
بدل شد، فهمیدم که دیوانه نیست. و به خود جرات داده پرسیدم: برادر این یک
قطعه عکس چه گناهی دارد که آن را به زیر لت و کوب گرفته ای؟
فریاد
زد: این یک قطعه بیگناه نیست، او یک قاتل است، آن هم قاتل هزاران انسان
بیگناه! این عکس یک لکه ننگی است که در هر دیواری که نصب شود، مردم آن به
نادانی، بی هویتی، مزدوری، بی غیرتی، خود فراموشی، و وحشی گری متهم می شوند
و قرب و منزلت خویش را نزد جهانیان از دست می دهد.
این
عکس شوم سال ها است که از مردم ما قربانی می گیرد، و باعث جنگ ونزاع و
برادر کشی میان مردم ما شده است، نگو که این عکس چه گناهی دارد، بگو که این
عکس چه گناهی نکرده است؟.
با تعجب پرسیدم: آیا منظورت این است که صاحب این عکس چنین اعمالی را مرتکب شده؟
گفت:
برادر اینکه صاحب این عکس کی بوده، و چه نوع فکر و اندیشه ای داشته و چه
نوع کارهایی انجام داده، بماند برای یک فرصت دیگر، بلکه خود این عکس قاتل
هزاران انسان است و باعث قتل و کشتار های فجیع گردیده، و در هر کجا که نصب
شود باعث بد نامی مردم آن محله در نزد جهانیان می شود، منظور دقیقا خود
همین عکس و به همین جهت من دارم از خود این عکس انتقام می گیرم.
گفتم: برادر واضح تر بگو! من یک انسان کور مغز هستم، تا سخنی را روشن و پوست کنده نگویی نمی توانم منظورت را به طور کامل درک کنم.
گفت:
برادر! آیا خبر داری که در اوایل حکومت جناب آقای کرزی 3 گور دسته جمعی از
نزدیک مرز اسلام قلعه کشف گردید، و تمام جنازه ها متعلق به هزاره هایی
بودند که از ایران رد مرز شده، توسط طالبان مورد بررسی بدنی قرار گرفته
بودند، و از جیب یک مزدور، که همین یک قطعه عکس بر آمده بود جا به جا تیر
باران شده بودند. و هم اکنون بین شاه جوی قندهار و مقر دره کوچکی است که در
داخل دره قریب دو هزار اسکلت ما شیعیان بد بختی بودند که به خاطر همین عکس
توسط نگاهابانان راه که از سوی طالبان گماشته شده بودند، به قتل رسیده
بودند، و در بامیان و یکاولنگ و سرچشمه و بهسود ودایمیرداد و مزار و قزیل
آباد مزار بسیار جاهای دیگر از خانه هر شیعه ای که این عکس بر آمد صاحبش
کشته و خانه اش غارت و یا آتش زده شده. در اولین حمله کوچی ها در بهسود
دولت هیئتی صلحی فرستاد بین کوچی ها و هزاره صلح دائمی بر قرار کند، جلسه
گفتگو در "حسینیه سفید بید" دایر شد، یک نفر نماینده ایساف نیز در آنجا
حضور داشت. یک نفر از میان هزاره ها یک قطعه عکس کلان از همین شخص را قبلا در حسینیه نصب کرده بودند.
نمایند گان دولت که این عکس را دیدند به همدیگر چشمک زده گفتند: این مردم نان از افغانستان می خورند اما به دهل اجانب می رقصند.
نیروهای
ایساف قبلا مصمم بود که اجازه ندهد کوچیها در حضور آنها بالای این ده
نشینان مظلوم حمله ور شوند، و می خواست دولت را تحت فشار قرار دهد که باید
برای همیشه به این غایله خاتمه دهد، وقتی از نصب چنین عکسی در مساجد و
حسینیه های این مردم آگاهی یافتند، پای خود را از صحنه بیرون کشیده با خود
گفتد: بگذار، تا زمانه این مردم را به سر عقل اورد.
و باز میدانی که از ملیارد ها کمک جهانی که تا کنون در افغانشتان صورت گرفته، بخش بسیار ناچیز آن برای ولایات مرکزی مصرف شده است.
این
را هم تو میدانی و هم من و هم دولت افغانستان و هم دنیا، ولی دنیا گوش خود
را کر انداخته، دیده خویش را نادیده می گیرد! آخر چرا؟ اگر خوب دقت کنی
باز به خاطر شومی و نحثیت همین عکس است که جاسوسان ایرانی از غفلت ما
استفاده کرده آن را در چهار راه و مساجد و منابر و گاهی حتی در موترها و
دکانها نصب می کنند، تاریخ و هویت ما را به تمسخر و استهزاء می گیرند، حالا
خوب شیر فهم شدی، پس به من حق می دهی که انتقام خود و برادران خویش را از
این عکس بگیرم؟؟
آن
روز وقتی این سخنان را از آن مرد شنیدم، غوغایی عجیبی به ذهنم به وجود
آمد، و با خود می گفتم: آیا ما مردم این قدر نادان و کم تجربه هستیم که هر
شده، ناشده را به مقدسات مذهبی خویش تبدیل می کنیم ولو آن نا مقدس باعث
تباهی ما گردد؟ و یا این تفکر مذهبی ما که باز مانده ای از تشیع صفوی هست
ما را این گونه نادان و ذلیل بار آورده که هر چیزی را که رنگ ایرانی داشته
باشد، نزد ما تقدس مذهبی پیدا می کند؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر