الیناسیون
کاکاوند
ريشه اين كلمه در ارتباط با "مالكيت"
معنا مى يابد. براى مثال ، كسى مى تواند اموال خود يا ديگرى را (با مجوز )
به فرد يا مؤسسه اى واگذار كند. در طول قرن هفدهم ، معنا و مفهوم اين واژه
از انتقال مادى مالكيت ها به انتقال معنوى از جمله حقوق و حاكميت گسترش
يافت. اين روند به تدريج از سوى متفكرانى از جمله "گرويتوس" و "لاك"
به رسميت شناخته شد و آنها براين امر تأكيد كردند كه توانايى واگذارى حقوق
و قدرت خاصى به ديگران ، پيش شرط تأسيس يك جامعه مشروع سياسى است .
واگذارى مالكيت بدين معنا به پايه و اساس تئورى قراردادهاى اجتماعى تبديل
شد. در كاربرد اخير اين واژه ، فقدان شخصيت يا تعقل مورد بحث قرار مى گيرد و
به كسى واژه «alienated» اطلاق مى شود كه از منطق فاصله گرفته باشد ( alienist) واژه اى قديمى براى اشاره به روانپزشك است ) . در قرن هجدهم، متفكرانى همچون "پاين"
بدين نكته اشاره كردند كه امكان واگذارى حقوقى خاص در شخصيت آدمى تصادفى
نيست ، بلكه خاصيتى ضرورى است. با توسل به همين فرضيه، اگر حق و حقوقى بدون
رضايت كسى از وى عزل شود، بخش مهمى از شخصيت انسانى اش از او گرفته شده
است
اگرچه "روسو" از اين كلمه به طور مشخص ياد نكرده است، اما اولين برداشت سيستماتيك به وسيله يك تئوريسين سياسى از اين موضوع رابايد در كتاب "مباحثاتى در ريشه نابرابرى" (۱۷۵۵ ) جست وجو كرد. در اين كتاب "واگذارى حقوق" شرط
غيرقابل حذف يك جامعه پيشرفته محسوب مى شود كه در چنين نظامى ، اخلاقيات ،
دين ، سياست و اخلاق قابل واگذارى است و در حوزه آزاديهاى شخصى افراد قرار
مى گيرد. تحت اين شرايط، افراد جامعه از توانايى هاى فرد بى بهره اند، مگر
آنكه بتوانند جامعه را به سوى توانايى افراد در تعيين اين مرزها سوق دهند.
در كتاب قراردادهاى اجتماعى (۱۷۶۲ )، تشكيل جامعه اى برپايه اين ارزشها پيشنهاد شده است. مهم ترين برداشت هاى "اليناسيون" از نقطه نظر تئورى هاى سياسى به ايده هاى "هگل" و "مارس" باز مى گردد
مفهوم
الیناسیون ( از خود بیگانگی) نخستین بار از طرف هگل فیلسوف معروف آلمانی
مطرح گشت و بر دانش بشری به گونه ای مدون افزوده شد. بعد از او هم این
مقوله موضوع بسی حرف و سخن و حدیث بوده است. در نگاه هگل تاریخ جهتی دارد و
این جهت به هدف و مقصدی می انجامد. مقصد نهایی تاریخ البته آنگاه رخ می
دهد كه ذهن به خودش به عنوان واقعیت نهایی و اصلی بنگرد و در یابد هرچیز كه
بیگانه و معاند با خودش به حساب آمده در واقع بخشی از وجود خودش بوده است.
هگل اسم این مرحله را معرفت مطلق می نهد. این معرفت مطلق حاصل نمی گردد
مگر آنكه ذهن به آزادی خود، آگاهی و وقوف یابد. به تعبیری دیگر نزد این
فیلسوف، آزادی چیزی جز آگاهی به آزادی نیست و به وسیله این آگاهی و آزادی (
كه در واقع یك امر به شمار می آیند) در مرحله نهایی تاریخ به جای اینكه
مهار ذهن (ایده) به دست نیروی خارجی باشد ذهن قادر است خودش را به شیوه
عقلانی نظم و سامان دهد و به خود آگاهی نایل گردد. به گما ن هگل، از خود
بیگانگی به معنای عدم آگاهی به این واقعیت اساسی است كه چیز ی جز ذهن وجود
ندارد و هر مرحله از تاریخ كه به این حقیقت آگاهی نداشته باشد در حالت از
خود بیگانگی قرار دارد. از این رو مبحث الیناسیون درنگاه هگل با مبحث آگاهی
رابطه ای تنگاتنگ پیدا می كند هرچند مقصود از آگاهی، آگاهی به كلیت و مطلق
بودن ذهن است و هر نگاهی كه چیزی فرای این ذهن را دریابد با بیگانگی از
خویش مواجه است. چون چیزی فراتر از این ذهن و روح مطلق وجود ندارد
مثالی
كه هگل برای نمایش این بیگانگی از خویشتن ذكر می كند مربوط به پرستش بت
توسط انسان است. هگل انسان بت پرست را جان ناخوش می نامد. انسانی كه به
خودش به چشم موجودی ناتوان و نادان و پست می نگرد و موجودی فراتر از خود را
توانای مطلق و دانای مطلق می پندارد و همه صفات خوب را بیرون از خود و ذهن
خویش در نظر می گیرد و غیریتی را كل و مطلق می داند در حالی كه همه این
صفات از آن اوست. وی چون به این مسأله التفات، توجه و آگاهی ندارد دیگری را
به جای خود مطلق می پندارد و از این رو در حالت از خود بیگانگی به سر می
برد
هگل
معتقد بود كه هدف تاريخ، از پوشاندن تدريجى فاصله بين ّآگاهى هاى فردى و
جمعى آن است كه اين دو عاقبت به يك وحدت جمعى برسند (آگاهى فردى مطلق). اين
فاصله بين هويت فردى و جهانى براى هگل به منزله عنصرى اساسى و اصولى در
اليناسيون به شمار مى رود. بدين ترتيب ، تاريخ ، داستان پيشرفت از آزادى به
سوى اليناسيون است. براى هگل ، "اليناسيون" تنها و تنها يك مفهوم تاريخى است
فوئر
باخ دیگر فیلسوف ایدئالیست آلمانی نیز كم و بیش با مسأله از خود بیگانگی
مواجه بود اما در پیرامون او بیش و پیش از هر چیز رابطه الیناسیون و دین
مورد توجه قرا ر گرفته است. مبحث بیگانگی از خود پس از آن به طور بسیار جدی
در اندیشه های كارل ماركس مشاهده می شود.
ماركس
معتقد است كه بشريت در توليد آزادانه و خلاقيت توانا و قادر است بر
نيازهاى اساسى و فورى كه مشخصه باقيمانده قلمرو حيوانات است، غلبه كند. تحت
شرايطى كه توليد آزادانه و خلاق شكل مى گيرد، شخصيت فرد در اشيايى كه
توليد مى كند ، تجلى مى يابد. اين سرمايه گذارى شخصى در توليدات فردى،
مشكلى از اشكال اليناسيون است ، اما حاوى نكته مثبتى است اين خاصيت هرگاه و
هرزمان كه انسانها آزادانه به توليد اشيا مى پردازند ، تجلى مى يابد كه
اين شامل يك جامعه كمونيستى نيز مى شود. اما در جايى كه شرايط براى توليد
خلاقانه و آزاد فراهم نيست ، اليناسيون به اشكال منفى تغيير شكل مى دهد
براى
مثال، در يك جامعه سرمايه دارى ، كار كارخانه ها ( از طريق تقسيم كار )
كار را از شكل يك فعاليت اجتماعى به يك روند فردى هدايت مى كند كه در اين
ساختار ، كارگران از يكديگر "الينه"
مى شوند . كار در كارخانه ، كارگران را از خواص انسانى دور مى كند و
وظايفى تكرارى را از آنها طلب مى نمايد كه نياز به هيچگونه خوراك آزاد و
خلاقانه اى ندارد. بنابراين كارگران از توانايى انسانى شان دور مى شوند .
توليدات يك شخص نيز نمى تواند مبين شخصيت او باشد. بنابراين براى ماركس ، فاصله گرفتن از كاپيتاليسم پيش شرط ضرورى پاك كردن اليناسيون از عناصر منفى آن است
نزد
ماركس، آدمیان می توانند نحوه كنش و واكنش خودشان را با طبیعت تغییر دهند،
در سطح بالاتری از دیگر جانداران عمل كنند و نحوه دگرگون سازی طبیعت را
برای به دست آوردن آنچه در زندگی بدان نیاز دارند بیاموزند. انسان با گذشت
زمان سلطه بیشتری بر طبیعت پیدا می كند و بر خلاف دیگر جانداران اسیر
یكنواختی در رابطه با طبیعت نیست. به گمان ماركس آدمی كه به تدریج بیشتر بر
طبیعت مسلط می شود می تواند به آزادی خویش بیفزاید و هر چه انسان از لحاظ
فهم طبیعت و فناوری رشد می كند نسبت به نحوه ای كه در دنیا زندگی می كند و
روش بهره برداری از آن مسلطتر می شود. بدین لحاظ كل فرایند تاریخ، سیر رها
شدن انسان از اسارت طبیعت است. ماركس قدرت انسان را برای مهار طبیعت دارای
دو بعد می داند. در یك سطح تسلط به طبیعت به آنجا می انجامد كه انسان به
ابزار و وسایل تولید دست پیدا می كند اما در سطحی دیگر، تصرف بر طبیعت و
مهار آن، برای آدمی ابزاری برای ابراز وجود نیز به حساب می آید و او با این
عمل، قوای انسانی و نیازهای فردی خویش را ارضا می كند و مهار طبیعت نه
تنها وجود ابزار برای انسان را به همراه دارد كه صحنه ای برای ابراز وجود
او هم قلمداد می شود. اما به گمان ماركس در جامعه طبقاتی این نیاز اساسی
ابراز وجود نادیده گرفته می شود و بدین سبب انسان در آن جوامع به از خود
بیگانگی تن در می دهد و تنها راه بر طرف شدن این معضل هم در نگاه ماركس آن
است كه همه تواناییها و مهارتهای آدمیان در خدمت نیاز كشف كردن وخلق نمودن
صرف گرددو این امری است كه امكان تحقق آن در نظام سرمایه داری ممكن نیست و
تنها با تغییر اساسی در شیوه تولید آن نظام می توان از خود بیگانگی و
الیناسیون را از آدمی گرفت. ماركس اين نكته آخر را مى پذيرد ، اما (تحت
تأثير فوئر باخ) به دو دليل، تأكيد هگل بر "خودآگاهى"
را رد مى كند. اول آنكه ، هگل سرچشمه اليناسيون را در فرد جست وجو مى كند ،
حال آنكه ماركس ريشه اليناسيون را در شرايط مادى وجود دنبال مى كند كه
مجموعه اى از روابط اجتماعى است و فرد در آن گرفتار شده است. ثانياً براساس
عقايدهگل ، افراد مسؤول رهايى خود از بند اليناسيون هستند، زيرا همه چيز
مرهون اراده است . براى ماركس ، فائق آمدن بر اليناسيون نيازمند تغيير
شرايط مادى وجود مولد اجتماعى است و چنين تحولى نمى تواند به وسيله افراد
تحقق يابد. بنابراين به نظر ماركس ، غلبه بر اليناسيون بايد با فعاليت يك
طبقه خاص تاريخى صورت گيرد. . از زمان ماركس بدين سو، نويسندگان تئوريك
گوناگونى به اليناسيون اشاره كرده اند كه مشخصاً مى توان به "ژان پل سارتر" در فلسفه "اگزيستانسياليسم" ، "اريك فروم"
در روانشناسى اجتماعى و برداشتهايى از ماركسيسم اشاره كرد. در نتيجه گردش
اين مفهوم در چند تئورى انسانى و مكتب بشر، براى توصيف آثار ناپديد حيات در
جوامع مدرن صورت گرفت.
روانشناس
و روانكاوی چون اریك فروم هم بر عناوینی چون:ناایمنی، بی خانمانی، اضطراب و
دلهره به عنوان مظاهر الیناسیون دست می گذارد و آنها را ناشی از به وجود
آمدن فردیت در جهان جدید می داند كه احساس امنیت و تعلق را از بشر گرفته
است و در نتیجه، جداماندگی و بیگانگی نه تنها از طبیعت بلكه از جامعه و
سایر هم نوعان را سبب گشته است.در
اندیشه های بعضی از فلاسفه منسوب به مكتب اگزیستانسیالیسم نیز كم و بیش می
توان رویكردهایی به مفهوم الیناسیون را مشاهده كرد. فیلسوفی از این گروه
الیناسیون را در سطحی این می نامد كه ما خودمان را در خویشتن غیر شخصی و
اجتماعی مان گم كنیم، یعنی پشت نقاب و نقش اجتماعی دفن شویم و در سطحی دیگر
آن را غریب بودن نام می نهد.
داكتر علی شریعتی این
بیگانگی با خویشتن را حلول یك غیر و بیگانه در انسان نام گذاری می
كند.حالتی كه این فرد آن بیگانه را خود احساس می كند و در نتیجه خویشتن را
گم می كند و نوعی محو و مسخ ماهوی در او پدید می آید. او فشرده ای از آرا ی
خود و نظرات متفكران غربی چون :هگل، فوئر باخ، ماركس، هایدگر و سارتر را
در این باب بیان می دارد . جدا از این نظریات هویت شناسانه و فرضیات بیگانه
شناسانه می توان هویت را از جنس تصویر دانست؛ تصاویری كه انسان نسبت به
آدم و عالم اخذ می نماید. انسان هر جوهر و ماهیتی كه داشته باشد دنیا را
طوری می بیند، از خویشتن تصویری دارد و عاقبت در زندگی از هنجارها و بایدها
و نبایدها پیروی می كند. موضعی در قبال ارزشهای زندگی اتخاذ می كند و هر
چند این تصاویر نزد انسانهای متفاوت بسیار گوناگون هستند و حتی در زندگی یك
فرد نیز با گذشت زمان شاهد تصاویر مختلفی هستیم، اما در هر برهه و زمانی
از داشتن تصاویری نسبت به خود، جهان و ارزشهای زندگی، هدف خلقت و معنای
زندگی گریزی نداریم و به مجموعه وحدت یافته این تصاویر و مواضع و جوابها در
قبال پرسشهایی چون انسان كیست ؟ جهان چگونه است؟ هدف خلقت چیست؟ و معنای
زندگی آدمی كدام است؟ و... می توان هویت و شخصیت نام گذاشت.از این لحاظ از
هویت داشتن به عنوان نیازی اساسی و بنیادین در آدمی نام برده می شود و بدون
این نیاز، انسان تعریف خویشتن را از دست می دهد.انسانی كه در زندگی ارزش و
یا ارزشهایی را اتخاذ نكند و خواسته و یا ناخواسته موضعی از زیستن و زندگی
نداشته باشد انسان نیست. همه ما آدمیان البته كم و بیش از راههای گوناگون
به كسب هویت نایل می شویم و این ناشی از نیازی عمیق و بنیادین برای دست
یافتن به آن است. پرسش اما آن است كه آدمی به چه طریق و یا طرقی به كسب
هویت نائل می شود؟ هنجارها و بایدها و نبایدهای او را چه منابع و مراجعی
تعیین می كنند؟ و تصاویر او را نسبت به جهان و انسان چه آبشخورهایی واضح و
شفاف می سازند؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر