بايگانی وبلاگ

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

این نیز بګذرد

                                            



یونس حیدر
22 سال ‍‍ پیش از این در چنین روزها و شبهایی در انفرادی بودم، در انفرادی هر روز و شب مورد تحقیق و تفتیش عقاید قرار می گرفتم، رسم بر این بود که همیشه در اوج خواب ادم را می بردند برای تحقیق تا خواب الوده بهتر بتوانند به آرزوهایشان برسد، اما این روش در قبال من گویا زیاد جواب مثبت نداده بود، چون من همیشه خواب بودم، از یاد نمی برم هر وقت که من بیشتر مورد فشار های روانی و جسمی قرار می گرفتم خوابم هم بیشتر می شد، تا کار باز جوها تمام می شد و دستانم را به دست مرد نگهبان می داد تا به عنوان عسای متحرک برای انسانی که چشمانش بسته است  تا سلول راهبر و راهنما باشد، من از دروازه سلول که داخل می شدم و صدای درب اهنی بلند می شد که قفل شده است من بر روی پتویی که در کنار دیوار بود خودم را می انداختم و راحت خواب می رفتم. نمی دانم دلیل وجود ان همه خواب چی بود، اکثرن برای در یافت نان و یک پیاله چای با طعم کافور انقدر درب می زدند تا من از خواب بیدار شوم و از سوراخی انها را دریافت کنم.
راز انهم خواب هنوز برایم روشن نیست، ولی واقعیت این بود که من همیشه خواب بودم، شاید یکی از دلایلش این بود که مرگ را باور کرده بودم، همه مستنطقین برایم تفهیم می کرد که به پایان زندگی رسیده ای، برایم می گفت از این جا کمتر کسی زنده بیرون شده است و تو ی.... امکان زنده ماندنت ...
نمی دانم شاید هم از خواب قرض دار بودم، شاید برای نصب آن شب نامه ها که خود را ملزم می دانستم در نیمه شب نشر کنم و برای اینکه مادرم چیزی نفهمد در زیر لحاف بالش به جای خودم دراز می گذاشتم و خودم خانه را ترک می کردم تا ساعت های یک و دوی شب حالا ان خوابها امده بودند تا جبران شوند و...
شاید هم به جای شبهایی که تا پاسی از شب کتاب خوانده بودم و در ذهنم ارمانهایی بلندی شکل گرفته بود که ان ارمانها مرا تا اینجا کشانده بود تا به جای نرم شدن شکسته شوم و...
**
چند روز است که سخت تحت فشار روحی هستم، چند شب است که راستش اصلن خواب هم ندارم، یک شب تا نزدیکی های صبح نشستم به لب تاب ویندوز بدل کردم پروگرام نصب کردم و... بازهم صبح نشد و دراز کشیدم و چند بار در خود پیچ خوردم اما مغزم هم چنان صدا می کرد و...
چند شب است که خواب از من رفته است، نه حال مطالعه دارم، نه حال شنیدن چیزی و نه حال نوشتن ! حتا در این هفته کلی هم دروغگو شدم، وعده داده بودم یک نوشته را برای کسی به انتها برسانم، ولی حتا نتوانستم برایش یک کلمه هم بنویسم.
هرچند افغانستان است و دروغ گویی و دروغگو شدن گناه به شمار نمی رود جزء فضایل اخلاقی به شمار می رود. ولی برای من هنوز هم یک رذیلت است.
با این حال سخت تحت فشارم، اما نمی دانم چرا بر خلاف 22 سال پیش وقتی فشار ها بیشتر می شدند خوابم هم بیشتر می شد ولی حالا حتا چشم هم پیش نمی شود.
این روزها سخت با درون خودم در گیر هستم، راز این در گیری را هنوز نتوانسته ام کشف کنم؟ چرا؟ راستی زندگی چقدر ارزش دارد؟ و زندگی برای منی که بخش عمده عمر خودش را کرده است و خوب یا بد با باورهایش فنا شده است، چقدر برایش ارزش باقی مانده است؟ برای این چند درصد باقی مانده اش ارزش قربانی کردن همه چیز را دارد؟ اصلن ارزش در چیست؟
سالها تلاش کردم صادق باشم، با خودم صادق باشم، با درون خودم صادق باشم، با انهایی که با من مراوده داشتند صادق باشم، اما آیا صداقت انسان هم برای انسان بلای جان می شود؟
این روزها شاید سخت ترین لحظات زندگی عمرم را دارم سپری می کنم، حقیقتن سالهای در بند بودن با همه سختی هایش این همه مرا خورد نکرده بود، امروز احساس می کنم هر لحظه زره زره می شوم، بی آنکه کسی بداند، بی آنکه کسی بفهمد، شاید روزهای آینده این ذره ها را باد ببرد و در کویر هستی گمش کند و دیگر هیچ کس شاهد حضور من و زخمهای سیاه قلمی آن نباشد! شاید!

هیچ نظری موجود نیست: