کارل پوپر؛ راه سومی از تجربه گرایی و عقل گرایی
كارل پوپر در سال۱۹۰۲
در وين به دنيا آمد، پدرش يك حقوقدان ثروتمند بود. پدر و مادرش از يهوديت
به مسيحيت گرويده بودند. از اين رو خود او تربيتى لوترى يافت. در اوايل و
اواسط سالهاى نوجوانى به ماركسيسم گرايش پيدا كرد اما بعدها با مشاهده
اعمال كمونيستها در روا شمردن كشتار مردم عادى براى رسيدن به اهداف خويش از
ماركسيسم روى برگرداند و به دموكراسى روى آورد.
او
به تعبير يكى از مورخان فلسفه با سوسياليسم اش زندگى كرد. مثل كارگران
لباس مى پوشيد و درميان بيكاران زندگى مى كرد. به طور كلى در زادگاهش زندگى
متنوعى داشت تا آنكه نازيها پا به عرصه گذاشتند. در ۱۹۳۷
يك سال قبل از آن كه هيتلر، اتريش را به تصرف درآورد پوپر پيشنهاد كارى
دانشگاهى در نيوزلند را پذيرفت و در سراسر جنگ جهانى دوم در آنجا ماند. پس
از پايان جنگ در ۱۹۴۵
به انگلستان رفت و بقيه دوره علمى اش را در مدرسه اقتصاد لندن سپرى كرد.
در آنجا استاد منطق و روش علمى بود. برخلاف زندگى در وين، در انگلستان
عامدانه از فعاليتهاى اجتماعى كناره گرفت و به نوشتن روى آورد كه موضوعات
متنوعى را دربرمى گرفت. پوپر تا سال۱۹۹۴ كه در ۹۲سالگى درگذشت به اين كار ادامه داد.
هيچ
يقينى در علم وجود ندارد: به عقيده پوپر آنچه به قوانين علمى موسوم است
حقايقى لايتغير درباره جهان نيستند. آنها نظريه هايى هستند و فى نفسه محصول
ذهن انسان. اگر در كاربرد عملى شان كامياب باشند مى توان تصور كرد كه به
حقيقت نزديك اند. با اين همه همواره اين امكان وجود دارد كه حتى پس از
قرنها موفقيت عملى، فردى پيدا شود و نظريه بهترى كه به حقيقت نزديكتر است
مطرح سازد. پوپر اين قضيه را در مقياس نظريه اى در معرفت شناسى شرح و بسط
داد. به ديد او واقعيت فيزيكى مستقل از ذهن انسان وجود دارد و نظم ونظامى
به كلى متفاوت با تجربه آدمى دارد، به همين دليل هرگز نمى توان آن را به
طور مستقيم درك كرد. ما نظريه هاى محتملى براى تبيين آن پديد مى آوريم و
اگر اين نظريه ها نتايج عملى موفقى در پى داشته باشند مادام كه عمل مى كنند
از آنها استفاده مى كنيم. هرچند تقريباً هميشه اين نظريه ها دير يا زود
دچار مشكلاتى مى شوند و نارسايى آنها از پاره اى جهات معلوم مى شودو سپس
تلاش براى طرح نظريه اى بهتر آغاز مى گردد. نظريه اى كه بتواند هر چيزى را
كه نظريه اول قادر به تبيين اش بود تبيين كند ودر عين حال از محدوديتهاى آن
مصون باشد. به گمان پوپر ما اين كار را نه تنها در علم بلكه در ساير حوزه
هاى فعاليتمان از جمله زندگى روزمره انجام مى دهيم. اين بدين معنى است كه
رهيافت و طرز تلقى ما در مورد امور اساساً از نوع حل مسأله (problem - solving) است
(عنوان يكى از كتابهاى پوپر اين است: همه زندگى حل مسأله است)، و ما نه با
افزودن امور يقينى جديد به يقينات پيشين بلكه به مدد جايگزين كردن نظريه
هاى بهتر به جاى نظريه هاى موجود است كه پيشرفت مى كنيم. جست وجوى يقين كه
ذهن و ضمير بزرگترين فيلسوفان غرب از دكارت تا راسل را به خود مشغول داشته
بود، به زعم پوپر بايد كنار گذاشته شود چون يقين دست نايافتنى است.
پوپر
تصريح مى كند كه غيرممكن است كه بتوان براى هميشه و از بيخ و بن، حقيقت
هيچ نظريه علمى اى را به اثبات رساند. اين نيز غيرممكن است كه بتوان كل علم
يا كل رياضيات را بر بنيانهاى سراسر مطمئن و يقينى استوار ساخت. اگر كسى
بخواهد در زمينى خانه اى بسازد بايد زمين را تا آنجا كه براى حفظ اسكلت بنا
لازم است حفر كند و هر بار كه بخواهد خانه را وسعت ببخشد بايد ستونهاى
خانه را در عمق بيشترى استوار كند اما هيچ حد ضرورى اى براى اين كار وجود
ندارد: هيچ سطح "نهايى"
براى شالوده وجود ندارد كه در همه موارد و وضعيت ها كارساز باشد. اما
اگرچه اثبات قطعى هيچ نظريه كلى اى امكانپذير نيست مى توان آن را ابطال كرد
و اين بدين معناست كه مى توان آن را آزمود. به زعم پوپر مى توان گزاره هاى
كلى را با تحقيق و جست وجوى موارد نقيض محك زد. اين همان چيزى است كه
معمولاً از آن به عنوان اصل ابطال پذيرى ياد مى شود. از اين رو ، نقد و نقادى (Criticism) به
صورت ابزار عمده اى براى محك زدن نظريه ها و نظرات و پيشرفت در حوزه هاى
مختلف در مى آيد. گزاره يا نظريه اى را كه توسط مشاهده يا آزمون تجربى
نتوان ابطال كرد ( يعنى نتوان آن را به محك تجربى آزمود) گزاره
يا نظريه اى علمى محسوب نمى شود گرچه پوپر برخلاف پوزيتيويست هاى منطقى
آنچه را كه از لحاظ تجربى آزمون پذير نيست لزوماً فاقد معنا نمى داند بلكه
صرفاً آن را در بيرون از دايره معنادارى "علمى" به حساب مى آورد. فى المثل گزاره "خدا وجود دارد" معنادار است اما اثبات حقيقت و صدق آن در بيرون از توانايى روش علمى قرار دارد.
جامعه باز: كتاب اصلى اى كه پوپر اين نظرات را در آن مطرح ساخت كتاب منطق اكتشاف علمى است كه به آلمانى در ۱۹۳۴ و به انگليسى در ۱۹۵۹
منتشر شد. پوپر بعدها اين نظرات را در عرصه علوم اجتماعى نيز به كار برد.
او كتابى دو جلدى به نام جامعه باز و دشمنان آن نوشت كه در سال ۱۹۴۵
انتشار يافت. پوپر دراين اثر نظراتش در حوزه منطق و روش شناسى علم را در
قلمرو نظريه سياسى و اجتماعى به كار گرفت. او استدلال مى كرد كه يقين (certainty) در
سياست بيش از يقين در علم در دسترس نيست و بنابر اين تحميل يك ديدگاه واحد
هرگز توجيه پذير نيست . به گمان پوپر نامطلوب ترين و توجيه ناپذيرترين
اشكال جامعه مدرن جوامعى است كه در آنها طرحها و الگوهاى متمركز تحميل مى
شود و مخالفت و اختلاف نظر روا شمرده نمى شود.نقادى راه و روش عمده اى است كه به مدد آن مى توان تصميمات كلان اجتماعى و سياسى را قبل از اجرا بهبود بخشيد و اصلاح كرد.
بنابراين جامعه اى كه به بحث و مخالفت نقادانه مجال بروز مى دهد )جامعه اى كه پوپر آن را جامعه "باز"
نام مى نهد) مطمئناً در حل مسائل و معضلات عملى مربوط به سياست و اجتماع
موفق تر و اثرگذارتر از جامعه اى است كه چنين خصوصيتى ندارد. در اين نوع
جامعه پيشرفت سريعتر و كم هزينه تر است . به عقيده پوپر ما در سياست هم مثل
علم پيوسته آرا و نظراتى راكه اميد داريم بهتر باشند جانشين نظرات و آراى
تثبيت شده موجود مى كنيم . جامعه نيز در يك وضعيت تغيير و دگرگونى دائمى
است و سرعت آن تغيير همواره رو به فزونى است. پوپر از همين جا نتيجه مى
گيرد كه پديدآوردن يك جامعه و حكومت ايده آل و كاملاً مطلوب كار ما نيست
آنچه مى توان به تحققش اميد داشت روند تغيير واصلاح بى وقفه اى است كه آن
را پايانى نيست . لذا آنچه ما پيوسته با آن دست به گريبانيم "حل مسأله مدام"
است . همواره بايد در پى راههايى براى بيرون آمدن از مصائب و معضلات
اجتماعى بود و سعى كرد حتى الامكان از دامنه نفوذ و گسترش آنها كاست: فقر و
تهيدستى ، ناامنى اجتماعى ، وضعيت بد تحصيل و بهداشت از جمله اين معضلات
هستند. شايد بتوان گفت جنبه سلبى و نقادانه ديدگاههاى پوپر پر رنگتر از
جنبه ايجابى و تأييدى اوست . او معتقد است از آنجا كه كمال و يقين دست
نايافتنى است كمتر بايد در فكر طراحى و ساختن نهادهاى اجتماعى كامل و نمونه
باشيم . به زعم او ما بايد بيشتر در پى آن باشيم كه از شر بدترين نهادها
(مثلاً بدترين مدارس يا شفاخانه ها) خلاص
شويم و وضعيت مردمانى را كه در آنها زندگى مى كنند بهبود ببخشيم. ما نمى
دانيم مردم را چگونه سعادتمند و شادمان كنيم اما مى توانيم رنج ها و ضعف ها
و عوامل بازدارنده اى را كه مانع از بهبود و پيشرفت زندگى شان مى شود
برطرف سازيم
پوپر در کتاب " سرچشمه های دانایی و نادانی" ابتدا به نقد " خصلت هویدا بودن حقیقت"
و اینکه چگونه عقل گرایی دکارت و اسپینوزا و.. و تجربه گرایی هیوم / لاک
و.. حقیقت را دارای خصلت آشکاربودن و یا آشکارشدن آسان می دانند ٬ می پردازد و سپس با رد آن و تاثیر وحشتناکی که این ایده در گسترش خشونت و تعصب ورزی دارد شناخت سرچشمه های دانایی را پیچیده و بیان می کند که چگونه می توان با توجه به " عقل گرایی انتقادی و نظریه ابطال پذیری" به کشف سرچشمه های نادانی و خطاهای خود پی برد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر