عظیم بشرمل
چندی پیش مطلبی درباره آقای خلیلی، به مناسبت عیادت او از قسیم
اخگر در فیس بوک نوشتم شماری اعتراض کردند و عدهیی هم دوستانه گفتند ....
با حفظ احترام به آقای خلیلی و همه آنان مینویسم: ما نسل رنج، فقر و محرومیت
هستیم، در کشور خودمان تحقیر شدیم و در دیار غم و غربت توهین. گرسنگی و برهنگیهای
مردم غریبمان را در این جا و آن جا با چشمان خودمان دیدیم و دشتهای سوزان
«تفتان» و «زاهدان» را با پاهای برهنه خودمان پیمودیم.
آقای خلیلی! تا هنوز جای پای برهنهی خواهران خردسال
سرزمین من در دشتهای سوزان زاهدان باقی است. ما در هر گورستان دنیا، عزیزی را دفن
کردیم و در هر اقیانوس و دریاچه عزیزی را گم. من درد ملتی را در درونم زنده
نگهداشتم که در اردوگاههای فاشیستی «تل سیاه» و «سنگ سفید» جهنم آخرت را در دنیا
تجربه کردند.
آقای خلیلی! من
در دانشگاه کابل دختری را دیدهام که چشمانش را اشک گرفته بود و میشرمید صحبت
کند. سرانجام به من گفت: بشرمل امتحان رسید، ولی من پول چپتر (جزوه درسی)
ندارم. وقتی از خانه به کابل آمدم کرایه موترم را پدرم با صد بدبختی از کسی قرض
گرفت.
آقای خلیلی! من در غزنی مهاجرانی را
دیدم که از ایران برگشته بودند، بعد از مدتها بیکاری نان خشک خریده و در آب تر
کرده با فرزندانشان میخوردند. من در دانشگاه کابل دانشجویانی را دیدم که در
امتحان چهارونیم ماهه به خانه رفته نتوانستند؛ چون کرایه موتر نداشتند. من
دانشجویی را دیدم که دو هفته درد کشید و پنجصد افغانی نداشت تا داکتر برود. من در
«هزارستان» خانمی را دیدم که از خونریزی زایمان جان داد، اما خانوادهاش پول یک
بار به داکتر بردنش را نداشتند. من در کابل پسران و دخترانی را میشناسم که برای
آمادگی کانکور به کابل آمدهاند، ولی روزها گرسنه ماندهاند، حتا گاهی پول یک نان
خشک را نداشتند.
آقای خلیلی! من
زنان شهدایی را میشناسم که با پول لباسشویی یتیمانشان را بزرگ میکنند. تو بهجز
کرسی لوکس، خانه مجلل و دفتر و بارگاه مجللات جای دیگر این سرزمین را ندیدهای،
اما من هر روز در لب سرک صدها خواهر و برادرم را میبینم که گدایی میکنند. من
هزاران جوان روشنفکر و تحصیلکرده را میبینم که از گرسنگی و بیکاری رنج میبرند،
اما تو قومندانهای بیسوادت را به جای آنان در ادارهها جابهجا کردهای. با اینکه
تو به نمایندگی همین گرسنهها، گداها و بیکاران به کرسی معاونت تکیه زدهای، اما
هیچ دردشان را درمان و هیچ زخمشان را مرهم نکردهای
دوستان
منصفانه قضاوت کنید! در چنین شرایط من و امثال من سکوت کنیم یا چون اطرافیان آقای
خلیلی به مدح و تملقش بپردازیم یا اینکه از درد مردم غریبمان فریاد بکشیم که
آقای خلیلی! مردم رنج میکشند، اما شما گنج میکشید!
آقای خلیلی! تو تاج امپراتوریات را
در بامیان مفت به دست آوردی، اما همچنان مفت از دست دادی! برای مردم ما چه سخت به
دست آمده بود، اما تو چه آسان باختی!؟ چون تو به فکر دزدی بودی نه مقاومت! مزاری
برای روزهای چون بامیان رنج کشید، اما تو آن را تبدیل به گنج کردی.
وقتی طالبان به دره شکاری رسیدند تو
طرح کشتن اطرافیانت را صادر میکردی که به خاطر زردار و زورمند شدن با هم مشکل
پیدا کرده بودید. موترهای نظامی طالبان مدت نیم ساعت از دره شکاری به مرکز بامیان
رسیدند با اینکه در وقت عادی کسی این مسیر را در این مدت پیموده نمیتواند؛ چون
تو و همراهانت بیست گلوله هم در مقابل آنان شلیک نکردید. این در حالی بود که مردم
هزارهجات فرزندان و پارههای تنشان را در رکاب تو فرستاده بودند تا از جان و
مال، شرف و حیثیت و ناموسشان دفاع کنی و خودشان به خاطر تحریم طالبان از
گرسنگی علف میخوردند.
آقای خلیلی! تو در بامیان به جای سنگرهای طالبان سینههای
قومندان شفیع و قومندان سرور را هدف قرار داده و سوراخ سوراخ کردی. تو سپاهی را به
ارث بردی که در غرب کابل در کنار مزاری عاشقانه میجنگیدند، اما در بامیان با تو و
در کنار تو همه «وندی» شدند و همه وند میزدید. بلی! وقتی رهبر تاراجگر باشد،
باید عسکر هم تاراج کند. تو بامیان را مفت باختی، اما با شهرکت از شهر کابل سر
برآوردی. جای را که به گفته رمضان بشردوست، مزاری به خانوادههای شهدا، بیوهزنان
و یتیمان داده بود. تو قصرهای ساختی که به «کاخ سبز دمشق» و «دارالخلافهی هزار و
یک شب بغداد» میماند. دفترهای حزبی باز کردی که به دربار شاهان ساسانی ایران و
امپراتوران روم قدیم شبیه بود.
آقای خلیلی من خبر داشتم، اما «بصیر
احمد دولت آبادی» در کتابش «مزاری ماندگارترین تلاش در تاریخ هزارههای افغانستان»
بیشتر هویدا کرد. تو با مزاری به مخالفت و رقابت برخواسته بودی و سرانجام
به دشنامهای رکیک تلفنی، جدال، کشمکش و جنگ انجامید. وزرات خارجه ایران به
خاطر سرشوخی مزاری جانب تو را گرفتند و در «فرجام غم انگیز» مردم و مزاری
باخت و شماها بردید. نتیجهاش سقوط غرب کابل و کشته شدن مزاری بود، توطیهای
که تو در پیشاور چیدی و طالبان آن را اجرا کرد.
آقای خلیلی! تو
آنچه را از مزاری مفت به دست آوردی، مفت از دست دادی. تو نه یار صادق مزاری بودی و
نه خادم راستین خلق، و نه بندهی مومن خدا. بامیان برای مردم ما غرورآفرید اما تو
آن را شکستی، دموکراسی به مردم ما امید خلق کرد اما تو آن را برباد دادی. تو نماد
«غرور شکسته» و «آرزوهای برباد رفتهی مردم ما هستی».
دوستان آقای
خلیلی به خاطری که خدا از او راضی باشد و خلق هم از دستانش آسوده، به جای چاپلوسی،
خیرخواهانه مشورت دهید و منصفانه قضاوت کنید! تا او اصلاح شود و جامعه به سوی
شکوفایی حرکت کند نه تباهی و بیعدالتی و منفعتطلبی شخصی. اما پیشنهادم به شما
آقای خلیلی این است: بیا در زندگیات برای یک بار مردانه تصمیم بگیر، بشرم! و با
نیم متر تناب خود را «حلقآویز» کن! شاید ملت تو را ببخشند و خدا از تقصیرت بگذرد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر