با کلوخی کشته خواهم شد!
یونس حیدری عصر سه شنبه چهارم میزان 1391 قرار بود به دیدن یکی از دوستان بروم، دوستی که روزگاری برای خودش دفتر و دستکی داشت، اما حالا از بد روزگار خودش مزد بگیری شده است برای گزران زندگی خودش، با این حال همیشه باید حرمت روزهای سخت و سست زندگی را حفظ کرد. در محلی که قرار بود او را ببینم رفتم، ساعت حوالی چهار عصر بود، باهم چیزهایی گفتیم و به ریش خیلی ها هم خندیدیم اما مدت زیادی از این صحبت ها نگذشته بود، که یکی از حواریون حضرات مدعی رهبری به جمع دو نفره ما پیوست، صحبت های خوب و بدی طرح شد، بالاخره این جناب خودش را به درد دلهایش نزدیک کرد و موضوع صحبت را به هفته نامه نیستان کشانید، تلاش می کرد عصبانیت خودش را از نوشته های نیستان در همه این مدت در زیر لحاف دوستی پنهان نماید، و دوستانه هشدارهایی بدهد، اما بازهم از کنایه هایش اشباع نشد، مشخص تر گفت، این تند روی ها فایده ندارد، انها اگر خیلی قارشان بیاید، لازم هم نیست که خودشان اقدام بکنند، اشاره بکنند، امثال ما و شما با یک کلوخ هم نابود می شویم! بعد از صحبت هایی من محل را ترک کردم، احساس کردم این حرفها تنها سخن خود او نبود، چون او خیلی نزدیک با جناب (...) می باشد، به نحوی عصبانیت شدید ایشان را نیز منعکس می کرد، اما انچه در نیستان امده است، یک باور بوده است، باوری که برای آن خیلی ها حاضر هستند بهاء بپردازند، بعضی ها فکر های دیگری می کنند، اما وقتی با دوستان نیستان موضوع را طرح کردم، دوستان گفتند، این خبر در وبلاگ نشر شود، شاید اگر بهاء بیان باورهای خود را ما کلوخی دادیم و مردیم، خوانندگان بدانند که اگر دیروز با تفنگ و سلاح گرم می کشتند امروز با کلوخ می کشند، و ما کشته شدگان کلوخیم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر