بايگانی وبلاگ

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

چرا مغز جواد را کشیدند و با خود بردند

چرا مغز جواد را کشیدند و با خود بردند
جواد؛ اما متفاوت رفت!
-1-
خبر بسیار کوتاه نشر شد، سر بریده جواد ضحاک رئیس شورای ولایتی بامیان در منطقه  سیاه گرد، که چند روز قبل توسط گروه طالبان اسیر شده بودند، در کنار سرگ در همان منطقه پیدا شد، این افراد که تحت رهبری ملا مطیع الله بودند،محل واقعه نیز در نزدیكی بازار ولسوالی وپسته مركزی پلیس قرار داشت، قاتلین به راحتی پس از ار تكاب جنایت، در مسیر شاهراه جنازه ها راانداخته وساحه را ماین گذاری کرده.
باورم نمی شد، اما دلیلی هم برای کذب بودن خبر وجود نداشت، روز جمعه بود که خبر دستگیری جواد در سطح رسانه ها نشر شده بود، تازه خبرهایی هم رسیده بود، که جواد از طریق تلفن با بعضی از مقامات و رهبران سنتی جامعه هزاره صحبت کرده است، مطالبات گروگانگیران را به آنان منعکس کرده است، انتظار می رفت، که بعضی از مقامات از انواع نفوذهایی که در مراکز گوناگون دارد، بهره جسته و زمینه ازادی جواد را مهیا سازند، اما حالا معلوم شد که هیچ کس صادقانه برای جواد گامی بر نداشته بود، و جواد جام شهادت را اما مردانه نوشیده بود.
-2-
جواد رفت؛ اما این سوال باقی می ماند که براستی این جواد که بود، و در حق این به اصطلاح طالبان چه کرده بود، که او شایسته مرگ بود، اما مرگ هم نه از نوع مرگ مثلن جنرال داود یا دیگر جنرالان شمال، که فقط کشته شده بودند، بلکه به روایت کسانیکه رفته بودند، و جنازه جواد را دیده بودند، مرگی با شکنجه و رنج!
یاران جواد نقل می کنند، جنازه جواد آنقدر نشانه های شکنجه قبل از شهادت را به همراه داشت، که زبان از گفتنش قاصر است، جواد را پیش از شهادت به موتر بسته کرده بودند، بر روی زمین کشال کرده بودند، چون پوست های او در یک منطقه جمع شده بودند، جواد نیمه پشت جمجمه سرش وجود نداشت، و اثری از مغز او باقی نمانده بود، اثار گلوله بر روی سینه جواد همچنان باقی بود و...
جواد یک بار دیگر نشان داد، که هنوز انسان هزاره در این مملکت جایگاه متفاوتی دارد، حتا در زمان مردن!
-3-
جواد در همه این سالهای به اصطلاح دموکراسی در بامیان بود، هیچ گاهی دستی به تفنگ نداشت، از همان اول به سوی کارهای غیر نظامی روی آورده بود، و در این دو دوره همیشه نماینده مردم در شورای ولایتی بود، و رئیس شورای ولایتی بامیان، که می خواست همیشه از این مقام خویش نه برای منافع شخصی بلکه برای منافع مردم استفاده کند، و به عنوان سخنگو و روایت گر درد و رنج مردمی باشند، که تاریخ گواه مظلومیت آنها بوده است، اما این سلسله رنج و مظلومیت حتا در عصر دموکراسی کم نشد، بلکه بر میزان رنجهایش افزوده شد!
جواد روحی طناز داشت، به همین خاطر وقتی از تطبیق عدالت،  و توجه حکومت برای بازسازی بامیان با زبان گفتاری مایوس و نا امید گردید، اقدام به کارهای  در ظاهر طنز گونه نمود، تا باشد اینگونه توجه جهانیان را به مظلومیت انسان آن مرز وبوم جلب نماید.
جواد با حضور صدها نفر از مردم بامیان، اقدام به کاه گل کاری یکی از سرگهای مرکزی شهر بامیان نمود، تا به جهان منعکس کند، که علیرغم همه کمکهایی که به افغانستان شده است، اما برای بامیان کسی توجه نکرده است! و انها در مرکز ولایت نا گذیر است بر روی سرگهای کاهگلی حرکت کنند!
جواد دل پر دردی از همه کسانی داشت، که از روی دوش همین مردم بالا رفته بودند، به قصرها رسیده بودند، و در کاخها زیست می کردند، اما حال این مردم را از یاد برده بودند، فاصله قصرنشینی و کوخ نشینی، فاصله کمی نیست، همین فاصله هر دو طیف را از یک دیگر بیگانه کرده بود، آنقدر این فاصله قصر نشینی و زاغه نشینی عمق یافته بود، که دیگر امکان هیچ پیوندی میان آنها وجود نداشت، به همین خاطر او بازهم با یک حرکت نمادین، طی یک مراسمی برای الاغهایی که زحمت آب رسانی را برای مردم از رودخانه مرکزی بامیان داشت، مدالهای افتخار داد، این مدالهای افتخار دهن کجی به همه کسانی بود، که می گفتند، حد اقل ادعا داشتند که ما برای بیان مظلومیت شما، تکیه بر چوکی های رنگارنگ زده ایم، اما حالا از یادشان رفته است، که حتا این مردم آب آشامیدنی هم ندارند، و جواد صادقانه با این حرکت نمادین خودش به همه فهماند، که هر موجودی که برای این مردم صادقانه عمل کند، شایسته افتخار، و دریافت مدال است، و در این سالهای واپسین خدمتگذارانی شایسته تر از این خر ها برای آنها کسی دیگر نبوده است!!
-4-
جواد رفت؛ جواد سالها پیش خود را قربانی این مردم کرده بود، او در همان سالها که در کنار بابای این ملت، رهبر شهید مزاری صادقانه ایستاده بود، امیدی به زندگی نبسته بود، در کنار مزاری انگونه زیسته بود، که خواص زندگی مزاری هم در او متجلی بود، جواد، برای ماندن دل نبسته بود، به همین خاطر هیچ گاهی به فکر زر اندوزی نشد، چون در کنار مردی به بلوغ سیاسی رسیده بود، که همه مال و یملک پدری اش را برای این مردم خرج کرد، و روزی که از این دنیا رفت، چیزی برای وصیت نداشت، جواد نمی توانست، با داشتن چنین رهبری، به فکر زر اندوزی باشد، میراث جواد، امروز همان جاده کاهگلی، مدال برای خران صادق آبرسان، هلیکین بر سر یکی از چوکهای بامیان است! که همچون شمعی در همه تاریکی ها خواهد سوخت!
-5-
جواد رفت، اما جواد پیش از رفتن خودش مدعیان بسیاری را به چالش کشید، و علامت سوال بر صداقت بسیاری دیگر از آدمیان را بر روی آنها از خود باقی گذاشت؛ روزهای اسارت جواد، در واقع روزهای آزمونی بزرگ برای مردانی بود، که داعیه های کلانشان برای این ملت، گوش فلک را هم کر می کرد، اما جواد مرتب به آنها گفته بود، که خواست این گروه در مقابل آزادی جواد چیست؟ اما این مدعیان کلان، گوشهای خودشان را پخته انداخته بودند، صدایی را نمی شنیدند، چون در اندرون دلهای سیاه شان، به یاد داشتند، که جواد در میان انها و مردم، جواد مردم را بر گزیده بود، و به همین خاطر مدال افتخاری را که بعضی ها تصور می کرد، جواد اما حتا به هیچ انسان فراموش کاری نداده بود، بلکه به یکی از حیوانات داده بود، که در مقابل علفی که به آنها داده می شوند، زحمت آبرسانی برای انسانها را عهده دار هستند!
نه تنها این صدای مظلومیت جواد شنیده نشد، بلکه گفته می شود، از مراکزی اشاره هایی هم برای نابودی جواد، صادر شده بود، این اشاره ها شاید روزی برای تاریخ این ملت بازگو شود، آنروز شاید خیلی چیزهای دیگر که در پشت پرده بر سر این ملت مظلوم آمده است، نیز بر ملا گردد.
-6-
جواد رفت، اما رفتن جواد پیام دیگری هم داشت، که مدعیان خدمت، اما غرق در ثروت و مکنت، قصر و کاخ، آنچنان استحاله شده اند، که دیگر هیچ صدای ازاین مردم را نخواهد شنید، و دیگر میلی به شنیدن صدای مظلومیت هزاره های دگر اندیش نخواهد داشت، هزاره هایی که هنوز در دل درد این مردم دارد، و در سر دغدغه تطبیق عدالت!!

هیچ نظری موجود نیست: