اشعاری از غادةالسّمان شاعر سوری
زنی عاشق که با جغد دهشت در پرواز است
در خانۀ زن شرقی
الفبا می میرد
در قربانگاه روزمرگی های حقیر
آیا ظرف های نقره ای را برق انداخته ای
به جای حروف الفبا؟
آیا فرش ها و پشتی ها را
گرد گیری کرده ای
و گذاشته ای که مژگان سرمه کشیده ات را
غبار آلود کنند؟
مهمانان کی می آیند؟
با عجله به مرغدانی برو
درون بیهودگی
آیا سیب زمینی ها را سرخ کرده ای
روی اجاق
و حروفت را خرد کرده ای؟
آیا آن پیراهن مخملت را می پوشی
همان لباس دیوانه هارا؟
آیا برای نقابهای کارناوال
تملق می گویی؟
آیا کفشهای مهمانان را
با مرکب قلمت
رنگین خواهی کرد
و خون استعدادت را بیرون کشیده ای
درشبی که آنها در آستانۀ تر ساند نت
گربه را در حجله کشتند؟
آنجا مقبره ایست
به نام روزمرگی
که در آن حروف الفبای زن شرقی
دفن می شود
مانند بدنه ماشین های در هم شکسته زنگ زده
که همواره رویای باد و دوردستها و شهوت افق را
می بینند ...هر شب قصه می گویم
برای پنجره ای در افق فلزی مقبره
آرام از آن بالا می روم
و گریزان به جنگل می جهم
تا بالها یم را بگسترانم
پیش از آن که زنگار و بید
آنها را بخورند
و با جغد دهشت
به سرزمین رازها پرواز می کنم
به دور از مقبره های حروف
در دهلیز های قربانگاه غم های شرقی
در خانۀ زن شرقی
الفبا می میرد
در قربانگاه روزمرگی های حقیر
آیا ظرف های نقره ای را برق انداخته ای
به جای حروف الفبا؟
آیا فرش ها و پشتی ها را
گرد گیری کرده ای
و گذاشته ای که مژگان سرمه کشیده ات را
غبار آلود کنند؟
مهمانان کی می آیند؟
با عجله به مرغدانی برو
درون بیهودگی
آیا سیب زمینی ها را سرخ کرده ای
روی اجاق
و حروفت را خرد کرده ای؟
آیا آن پیراهن مخملت را می پوشی
همان لباس دیوانه هارا؟
آیا برای نقابهای کارناوال
تملق می گویی؟
آیا کفشهای مهمانان را
با مرکب قلمت
رنگین خواهی کرد
و خون استعدادت را بیرون کشیده ای
درشبی که آنها در آستانۀ تر ساند نت
گربه را در حجله کشتند؟
آنجا مقبره ایست
به نام روزمرگی
که در آن حروف الفبای زن شرقی
دفن می شود
مانند بدنه ماشین های در هم شکسته زنگ زده
که همواره رویای باد و دوردستها و شهوت افق را
می بینند ...هر شب قصه می گویم
برای پنجره ای در افق فلزی مقبره
آرام از آن بالا می روم
و گریزان به جنگل می جهم
تا بالها یم را بگسترانم
پیش از آن که زنگار و بید
آنها را بخورند
و با جغد دهشت
به سرزمین رازها پرواز می کنم
به دور از مقبره های حروف
در دهلیز های قربانگاه غم های شرقی
ترجمه عبدالحسین فرزاد
دو شعر از حسین بیوک
از کوچه نفس نفس نفس می آید
آواز یکی یا که دوکس می آید
بازهم دل من به من گواهی دارد
کان دلبرکی که رفته پس می آید
**
کودکی ام را
در دیوارهای نمور کوچه ات
قاب می کنم
تا روزی بیایی و ببینی
که چقدر
پیر شدم
یک شعر از علی شریفی
تقدیم به آسمانم
(حالا که آمده ای )
بهار در لبهایمان
می رقصد
و خدا
جشن می گیرد.
من کابلم
که خیابان ها
انتظارت کشیدم
به زندانی افتادم
اما این زنجیر ها که از عشق مان کم نمی کند
(حالا که آمده ای )
دستهایت را بده
پیشانی چین زده ام
را ببوس
مریم فراموش شده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر